صفحه اصلی شهدا و جانبازان روایت عشاق پدرم دير آمدي ، اين آمدن خوشت باد
پدرم دير آمدي ، اين آمدن خوشت باد مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط رضا اتابکی   
سه شنبه ، 29 آذر 1390 ، 08:56

راوی : حسین اسدی (فرزند شهید)

 

هيهات ! ناز پرورد متنعم عافيت طلب را  ره به درگاه دوست نباشد

همت و غيرت، اراده او را چو كوهي گران مقاوم و استوار ساخته بود . به ديده ي بصيرت  بر رخ يار مي نگريست و زاد «موده ذي القربي » مي اندوخت.

آن دم كه  به نينواي خميني (ره) نداي « اين انصار الحسين(ع)» آمد انوار «لبيك» از زمزم طهورش شبنم معرفت تراويد.

با وجوديكه شهيد ساختمان محل زندگي  فعلي  را بنا مي نمود داوطلب اعزام  به جبهه گشت تا به عرصه مردانگي تجسم عيني «السابقون السابقون اولئك المقربون» گردد.

در جواب پدر خويش كه اصرار بر تكميل ساختمان داشت گفت: «اسلام مهم تر و ارزشمند تر از اين ساختمان است».

از خبر شهادت تا لحظه مراجعت پيكر مطهر فاصله زماني قريب به 9 سال اتفاق افتاد.

در مراسم تشييع و تدفين شهيد جهت حمل بقاياي پيكر از خودروي متعلق به او كه يك تويوتاي قرمز رنگ بود استفاده شد.                                                           

   *** شهيد اسدالله اسدي ***

اين انصار الحسين واله و شيدا نمود *** دل فداي نينواي فرزند زهرا نمود

باده السابقون السابقون را سر كشيد *** جان شيرين با صفا از زمزم صهبا نمود

ديده را روشن به انوار موّدت كرده بود *** فكرت و انديشه را مفتون ذي القربي نمود

كاش ميديدي كه در ميدان جنگ و كارزار *** با دلاور مرديش بس شورش و غوغا نمود

گرچه جسم اطهرش بسيار در غربت فسرد *** ليك با حب الوطن راه وطن پيدا نمود

افسر شير خدا اندر سرش تابنده تاج *** اختر برج اسد رخشان ره اعلي نمود

 

*** كنون به جان و دل شنو بانگي حزين ز صفا خانه آن دلير پور شهيد كه چه سوزان مي خروشد:

به دوران كودكي ام با شروع اذان ظهر سرآسيمه و ناخواسته شتابان خود را به درب منزل مي رساندم تا نظاره گر اتوبوس و مسافراني باشم كه از شهر اراك مي آمدند. هر كسي را مي ديدم بي اختيار سوي او دويده ، مي پرسيدم: از پدرم چه خبر؟ پس كي مي آيد؟ چون به من گفته بودند پدرت در حال انجام خدمت سربازيست و روزي باز خواهد گشت. گوشم شنيدن خبري و چشمم ديدن چهره اي از پدر را التماس مي كرد. سالهاي سال به اين شكل گذشت. به روزي در كلاس درس مدير مدرسه به ناگاه درب را باز و مرا صدا كرد. داد خبر از واقعه اي كه هيچگاه آماده شنيدنش نبودم: «حسين جان پدرت مي آيد ولي متفاوت از آنچه در ذهن توست. رهسپار خانه است اما نه خانه اي كه تو در آن اقامت داري و ........» بغض سنگيني گلويم را مي فشرد. گويي جسمم توان خود را در حمل روح از دست داده بود. عقلم زمين گير شده بود اما نيرو و اراده اي خارج از فهم احساسي لطيف و لذتي ظريف را بر درونم مي دميدو اين جمله را بر زبانم جاري مي نمود: «پدرم دير آمدي ، اين آمدن خوشت باد     پدرم دير آمدي ، اين آمدن خوشت باد »

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."