آزادگان میلاجرد مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط رضا اتابکی   
پنجشنبه ، 26 مرداد 1396 ، 10:49

روز 26 مرداد سال 1369، میهن اسلامی شاهد حضور آزادگان سرافرازی بود که پس از سال ها اسارت در زندان ها و اسارتگاههای مخوف رژیم بعث عراق، قدم به خاک پاک میهن اسلامی خود گذاشتند. آزادگان، با ایمان راسخ خود در برابر همه فشارهای جسمی و روحی دشمنان ایستادند و روابط اجتماعی جامعه کوچک اردوگاهی خود را بر پایه اخلاق حسنه بنا نهادند و از شکنجه های مزدوران بعث هراسی به خود راه ندادند. آزادگان، صبورتر از سنگ صبور و راضی ترین کسان به قضای الهی بودند. اینان سینه هایی فراخ تر از اقیانوس داشتند که از همه جا و همه کس بریده و به خدا پیوسته بودند، آزاده نامیده شدند چون از قید نفس و نفسیات رهایی یافته بودند.

در این میان مردم شهر شهیدان میلاجرد نیز شاهد بازگشت دو تن از عزیزان خود به نامهای آزاده علی اتابکی و آزاده تیمور عزیزی بودند . و آزاده دیگری که هرگز از بند رژیم بعث آزاد نشد اما جسم خاکیش از بند این دنیا رها شد . شهید آزاده حسن عزیزی که در بند اسارت ،  توسط مزدوران رژیم بعث با لبانی تشنه و تنی رنجور جان به جان آفرین تسلیم کرد . روحش شاد و یادش گرامی باد


آزاده و جانبازسرافراز علی اتابکی
تاریخ تولد 1350
محل تولد : میلاجرد
تاریخ اسارت : 1364/10/16
تاریخ آزادی : 1369/6/22

*************


آزاده سرافراز تیمور عزیزی
تاریخ تولد 1343/3/5
محل تولد : میلاجرد
تاریخ اسارت : 1367/4/31
تاریخ آزادی : 1369/6/22
محل اسارت : شلمچه


**************



آزاده سرافراز تیمور عزیزی نفر اول ایستاده از چپ


*************



آزاده سرافراز تیمور عزیزی نفر اول نشسته از راست


**********



آزاده سرافراز تیمور عزیزی نفر اول ایستاده از راست و شهید گرانقدر سلطان ابراهیم اتابکی نفر اول نشسته جلوی تصویر


*************



نوجوانی آزاده تیمور عزیزی

**********

قسمتی از خاطرات Hزاده سرافراز علی اتابکی


*************


سلام ،سلام ودرود میفرستم به خدمت شما دوستان وهمسنگران عزیزم،البته با کسب اجازه از محضر استادارجمند ازاده عزیز جناب اقای احمدی عزیز... .
سال 1367 شروع شد روز ها میگذشت اما چطور؟
یک روز سقوط فاو یک روز مجنون و روز دیگر فکه ،غم در دلم سنگینی میکردکه یکباره رادیو عراق از بلندگوهایی که پشت سیم خاردارها نصب بود اعلام کرد ایران قطعنامه 598 شورای امنیت سازمان ملل متحد را پذیرفت . همه در شوک بودیم چه اتفاقی  افتاده ،مگر امام نگفت اگر این  جنگ 20 سال هم طول بکشد ما ایستاده ایم شب بود رادیو شروع کرد به گفتن اخبار و سخنان امام را میخواند که این جنگ یک نعمت الهی بود . هرکس سر این سفره بود و خورد برنده شد و خوشا به حال شهدا و ایثارگران .
اینجا بود ما تسکین قلبی یافتیم محرم از راه رسید و ما آماده شدیم برای عزاداری سالار شهیدان ، طبق سالهای قبل که هنگام عزاداری نگهبان میگذاشتیم که نگهبانان می آمدند عزاداری را قطع میکردیم تا برادران مداح شناسایی نشوند ولی یکی از شبها نگبانها از پشت آسایشگاه از پشت هواکش برادر خاشعی مداحمان را شناختند. و فردا بردند آنقدر زده بودند که صورت و گردنش گبود شد ،از آن روز به بعدنظر سنجی شد که آیا امسال که جنگ تمام شده  عزاداریهایمان را آشکار بکنیم یا نه؟


همه 8 تا آسایشگاههای 80 نفری اعلام به عزاداری علنی کردندشب عاشورا دقیقاً شب اجرای شب آتش بس رسمی شروع شد همه آسایشگاهها طبق برنامه هماهنگی شده در راس ساعت  21 و 45 دقیقه شروع کردن به عزاداری به 45 دقیقه ،راس ساعت 22 نگهبانها صوت آمار زدند و گفتند بنیشینید برای آمار مسئول فرهنگی آسایشگاه سریعاً نسخه های دعا و مداحیها را سر جای مخصوص مخفی کرد و همه خمسه خمسه یعنی پنج تا پنج تا پشت سرهم به انتظار آمار نشستیم که یکباره صداهای ناله های دیگر آسایشگاهها بلند شد فهمیدیم امشب کتکی در کار است.


راستی نگفتم در هنگام آمار غروب فرمانده اردوگاه یک سرهنگ دو بنام علی بود که در حین آمار با رخ به رخ شدیم و من نگاهم را تغییر دادم در همان لحظه به من گفت بلند شو و بلند شدم اسمم را پرسید گفتم بعد به یکی از سربازانش گفت اسمش را یادداشت کن و در آسایشگاه را قفل کردند و رفتند ،میگفتم آمار ساعت ده شب شروع شد ولی با کتک ،قبل از اینکه نوبت به آسایشگاه ما که اخر بود برسد یکی از بچه به من گفت علی یک پلیور از زیر لباسهایت بپوش چون اسم تو را نوشتند حتماً یک برنامه دارند ولی گفتم توکل بر خدا هر چه پیش آید خوش آید .
نوبت اسایشگاه ما رسید در را باز کردند همان سرهنگ با چماق به خون نشسته به همراه تعداد زیادی سرباز که همگی کابل بدست وارد آسایشگاه شدند بعد از آمار سرهنگ به یکی از سربازان که برگه ای در دستش داشت گفت اسامی بخوان ، اولین نفر من بودم وبعد شش نفر دیگر را خواند و ما امدیم کنار ایستادیم به ما گفت لباسهای بالا تنه خود در آورید که آن لحظه به آن برادری که قبلش به گفته بود پلیور بپوش نگاه کردم دیدم بسیار غمگین نگاه میکند .


بعد از کندن لباس هایمان ،سرهنگ به بقیه بچه های آسایشگاه گفت من شما را به  ایران میفرستم ولی اینها را نه ، بعد ما را از آسایشگاه به محوطه بیرون آوردند و به فاصله چند متری روی زمین نشستیم ،بالای سر هر نفر دو الی سه تا سرباز قرار گرفتند و با اشاره ی سرهنگ شروع به زدن کردند من تادقیقه دندانهایم به هم فشردم ولی دیدم از درون انگار داخل جگرم آتش گرفته و با فریاد گفتم چرا میزنید ولی ادامه دادند و من یکباره در ذهنم مثل برق نام مبارک ساقی کربلا تداعی شد که اینها از نام ابوالفضل عباس (ع) میترسند که یکباره هر چه توان داشتم  فریاد زدم یا اباالفضل ولله به به چشم خودم دیدم سرباز ضارب را که کسی او را دیوار کوبید و او  روی زمین افتاد و دو تا سرباز آمدند و او را بلند کردند و سه نفری مرا زدند ،بعد از  یک ربع ساعت زدن سرهنگ دستور قطع زدن را صادر کرد و من بلند شدم نشستم حالم خوب بود ولی یک چشمم به شش نفر دوستم افتاد دیدم غرق در خون هستند انگار دوش خون گرفتند و از خودم هیچ خبری نداشتم ،حالم خراب شد دیگر چیزی متوجه نشدم و یک لحظه چشمانم را باز کردم که پرت کردند داخل زندان .


زندانی به ابعاد 4در 4 متر که 47 نفر همگی با تنی خونین نشسته به هم چسبیده بودیم و این سهم ما زندانیها بود ولی داخل آسایشگاه سطلهای اب را به کف آسایشگاه خالی کرده بودند و بچه ها  تا صبح بدون آب بودند جالبه روز عاشورا بدون آب و 47 نفر از دیروز ظهر تا الان که ظهر عاشوراست نه آبی نه غذایی نه سرویس بهداشتی ، روز وقتی به دیواری که شب به ان تکیه داده بودم نگاه کردم پوست پشتم روی دیوار چسبیده مانده بود
20روز در زندان بودیم بعد آزاد شدیم. عزیزان ببخشید این گوشه ای  از زندگی این حقیر در اسارات بود.

تاریخ اسارت ،16؛10؛1364وتاریخ آزادی 4؛6؛1369
بدرود التماس دعا .

نظر ها
افزودن جدید جستجو
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 
 
:angry::0:confused::cheer:B):evil::silly::dry::lol::kiss::D:pinch:
:(:shock::X:side::):P:unsure::woohoo::huh::whistle:;):s
:!::?::idea::arrow:
 
کد آنتی اسپم نمایش داده شده در عکس را وارد کنید.

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

آخرین بروز رسانی مطلب در شنبه ، 28 مرداد 1396 ، 15:13