ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 12 پست ]  برو به صفحه 1, 2  بعدي
نويسنده پيغام
 موضوع پست: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396, 11:15 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

دفاع مقدس دوران پیروزی دلیر مردان ایرانی در سرزمین مادری است که با تمام قوا در مقابل جهان اسکتبار ایستادند و در این دفاع مقدس حضور پر رنگ و چشمگیری داشتند و در این راه بزرگ شهدا و جانبازان و آزادگان زیادی را تقدیم میهن کردند.


یاد کردن از رزمندگان و جانبازان دفاع مقدس کمترین کاری است که می توان انجام داد و البته نشستن پای صحبت ها و خاطرات آنها در دوران سخت و نفس گیر جنگ ۸ ساله شاید چراغ راهی برای همه ما جوانان میهن اسلامی باشد که کوچکترین اتفاقات آن دوران را تجربه نکرده ایم.


به بهانه هفته دفاع مقدس پای صحبت های علی اتابکی یکی از رزمنده های میلاجر در دوران جنگ تحمیلی نشستیم. علی اتابکی رزمنده آزاده ای که افتخار جانبازی ۵۰ درصدی دارد، در دوران دانش آموزی راهی جبهه های نبرد شد و حدود ۴ سال و ۸ ماه را در اسارت به سر برد.


او در شهریور سال ۱۳۴۶ در میلاجرد شهرستان کمیجان در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد. اما به دلیل مشکلات آن زمان شناسنامه او در سال ۱۳۵۰ گرفته شد به همین دلیل چندسالی از تحصیل بازماند که این هم حکایت خاص خود را دارد.


بالاخره مادر او موفق می شود درسال ۱۳۵۶ او را در مدرسه ثبت نام کند اما وقتی که جنگ شروع شد با وجود اینکه در حال تحصیل در مقطع راهنمایی بوده است، ترک تحصیل می کند و عازم جبهه می شود.



ادامه ماجرا را علی اتابکی خود برای ما این گونه تعریف می کند: همانند سایر همسن و سالانم بی تاب حضور در جبهه شدم اما به خاطر کم بودن سن، اجازه اعزام به من داده نمیشد تا اینکه برای اولین بار در شناسنامه ام دست بردم و تاریخ تولد را به همان سال ۱۳۴۶ تغییر دادم.


وی افزود: در دی ماه سال ۶۳ در سن ۱۷ سالگی با تغییر مشخصات شناسنامه و موافقت خانواده به جبهه های حق علیه باطل اعزام شدم. در ابتدای اعزام ما را جزء لشگر ۱۷ علی­ ابن­ ابیطالب (ع) بردند، بعد از یک هفته ما را سازماندهی کردند و در گروهان مستقل امام حسین(ع) سامان دهی شدیم.


اتابکی تصریح کرد: سپس به جزیره مجنون اعزام و به کار ساخت و نصب پل از جاده اصلی از میان نیزارها به طرف خط عراق مشغول شدیم.


وی در ادامه بیان کرد: سپس در عملیات های بدر و شمال غرب شرکت کردم و در آخرین عملیاتی که در جزیره مجنون حضور داشتم به عنوان سپر جانی بچه های خودی در یکی از سنگرهای جاده ای زیر پای دشمن کمین گرفته بودیم. چندساعتی نگذشته بود که دشمن ما را محاصره کرد و همراه سه نفر دیگر در ۱۶ دی ماه سال ۶۴ اسیر شدیم.



روزهای سخت و طاقت فرسای اسارت


اتابکی با اشاره به روزهای سخت اسارت در پادگان های عراق گفت: بعد از اینکه ما را اسیر کردند به پادگان بصره و سپس به  استخبارات عراق بردند که در آنجا هم شکنجه شدیم و بعد از چند روز به کمپ های دیگر انتقال می دادند و در هرکدام از کمپ ها با کتک زدن و ضربات شلاق، کابل و میلگرد رسم مهمان نوازی را در حق ما تمام کردند.


این رزمنده آزاده در حین اسارت از ناحیه سر مجروح شد و در دوران اسارت به دلیل کتک خوردن و شکنجه بعثی ها آسیب‌های جسمی و روحی شدیدی خورد که منجر به پارگی پرده گوش چپ و از بین رفتن یکی از مهره های کمر او شد. این جانباز اکنون به وسیله پلاتین سر پا ایستاده است.


وی در ادامه افزود: روزهای اسارت بسیار مشقت بار بود به طوری که بر اثر شکنجه های رژیم بعث با کابل برق، دسته کلنگ و دسته بیل، نبشی و میلگرد، بدن تمام رزمنده ها آغشته به خون می شد و خیلی از اسرا از حال می رفتند.



اسارت ۵ ماهه با شهید «حسن عزیزی»


وی از خاطرات اسارت چندماهه با همرزم و همشهری خودش شهید «حسن عزیزی» گفت و بیان کرد: عموحسن در روزهای سخت اسارت کنارم بود اما چون زخمی شده بود حال مناسبی نداشت. فقط ۵ ماه در یک کمپ کنارهم بودیم و سپس ما را از هم جدا کردند. متاسفانه شهید «حسن عزیزی» جراحت های زیادی داشت. بعثی ها در تاریخ ۲۰ تیرماه ۱۳۶۸ با دادن قرص هایی که برایش مضر بود او را در بهیاری اردوگاه به شهادت رساندند.


اتابکی اظهار کرد: تبادل اسرا ۲۶ مرداد ماه سال ۱۳۶۹ شروع شد تا روز سوم شهریور چند آسایشگاه را برای تبادل بردند.


وی تصریح کرد: بالاخره روز چهارم شهریور ماه ۶۹ اتوبوس ها حوالی ساعت یک بعد از ظهر به طرف ایران حرکت کردیم، گویی تمام مردم ایران به استقبال اسرا آمده بودند. بعد از چند سال دوری از وطن، یک بار دیگر می توانستیم وطن عزیزمان را در آغوش بگیریم.


آزاده جانباز از محبت و گرمای مردم مناطق مرزی در روز استقبال گفت و افزود: در بین راه اتوبوس ها از داخل بعضی از روستاها عبور می کردند مردم دست تکان می دادند و ما هم جوابشان را با اشتیاق می دادیم.



نوشتن کتاب «خاطرات یک بسیجی از جبهه تا اسارت»


اتابکی تمام خاطرات جبهه و روزهای اسارت را در قالب یک کتاب «خاطرات یک بسیجی از جبهه تا اسارت» گردآوری کرده است و از ناگفته های ۱۶۹۵ روز اسارت خود سخن به میان آورده است.


وی در این زمینه گفت: هدف بنده قهرمان نشان دادن کسی نیست و هیچ­گونه مطلب اغراق‌آمیز و دروغی را ذکر نکردم، هر اتفاق و خاطره ای را که تردید داشتم با بعضی از آزادگان عزیز که هم­بند بودیم مشورت کردم و مطالب صحیح را نوشتم.


اتابکی بیان کرد: دلیل نوشتن این مطالب به این خاطر است که هنوز بیشتر مردم عزیز و حتی خانواده خودم نمی دانند که اسرای ایرانی مانند بنده حقیر چه روزهایی در دوران اسارت را گذراندیم.


بی‌مهری مسئولان در چاپ و انتشار کتاب


این آزاده جانباز از بی‌مهری برخی از مسئولان در چاپ کتابش گفت و افزود: کتابم را در یک لوح فشرده تنظیم کردم اما هنوز هیچ ارگانی برای چاپ و انتشار کتاب همکاری نکرده است. فقط یک ارگان حاضر به چاپ کردن کتاب شد اما به شرطی که بنده مبلغی را بگیرم و آنها خودشان به سلیقه و نظر خودشان عمل کنند.


وی در ادامه تصریح کرد: آنها می خواستند کتاب را تغییر دهند و مطالبی که در نظر داشتند اضافه و چاپ کنند که  من قبول نکردم چراکه هدفم نوشتن مشاهدات عینی خود در دوران اسارت و بیان استقامت اسرا در اردوگاه دشمن بود.


آزاده سرافراز علی اتابکی


جنگ هنوز تمام نشده و به جنک نرم تبدیل شده است


این جانباز آزاده مطرح کرد: جوان ها وصیت نامه شهدا را بخوانند و راه و روش آن ها را مطالعه کنند تا بتوانند مسیر درستی را در زندگی انتخاب کنند. لذا باید راه آن ها را ادامه دهند چرا که جنگ هنوز تمام نشده است و فقط از نوع سخت به نوع نرم تبدیل شده است.


وی در پایان بیان کرد: از همه جوانان خواهش می کنم که حرمت خون شهدا را نگهدارند و به پدر و مادر خود با تمام توان خدمت کنند تا انشاالله عاقبت به خیر شوند.


منبع : سلام كميجان


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
مرتضى غرىبى (دوشنبه 3 مهر 1396, 11:51 am), akbarabadi (دوشنبه 10 مهر 1396, 7:43 am), aliazizi (پنج شنبه 1 شهریور 1397, 7:48 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:24 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

 مقدمه


خاطرات یک بسیجی از جبهه تا اسارت




گردآورنده و نویسنده:


آزاده علی اتابکی


 


یاری دهندگان آزاده:


1- حاج علی طاهری                                             تهران


2- حاج سیدمحمد میرعلیم تضایی                     تهران


3- حاج حبیب­اله فریدونی                                  اراک


4- سیدکرم­اله نوراللهی                                       کوهدشت


5- حاج علی ایمانپور                                           شیراز


6- حاج سیدنورالدین نعمتی                               فومن 




قاطع: قسمتی که شامل چند آسایشگاه می شد.


کمپ: اردوگاه، محل نگهداری اسرا


صلیب سرخ جهانی: سازمانی مثل هلال احمر ولی جهانی                                



 


بنام الله پاسدار حرمت خون شهیدان و با سلام و درود بی­کران بر یگانه منجی عالم بشریت حضرت مهدی (عج) و نایب بر حقش امام خامنه­ای.


دوستان موضوعی را که پیش­روی شماست و در حال مطالعه هستید ناگفته­های 1695 روز اسارت اینجانب می­باشد، خدا شاهد است که هدف بنده قهرمان نشان دادن کسی نیست و هیچ­گونه مطلبی اغراق و دروغ نیست، چون هرجایی که تردید داشتم با بعضی از آزادگان عزیز که هم­بند بودیم مشورت کردم و مطالب صحیح را نوشتم. دلیل نوشتن این مطالب به این خاطر است که هنوز بیشتر مردم عزیز و حتی خانواده خودم نمی دانند که اسرای ایرانی مانند بنده حقیر چه روزهایی و چطوری دوران اسارت را گذرانیم، گویند سنگ در مقتل سنگ آب شود- آری شود ولی با خون جگر شود.


مثلاً بعضی­ها می­پرسند این حرفها درست است که می­گویند در اردوگاههای عراق اسرا را شکنجه می­کردند و آزار و اذیت می­کردند باید بگویم بلی! آزار و اذیت فراوان بود بطوریکه بعضی شبها دعا می­کردیم صبح نیاید بدترین و دردناک­تریناین بود یکی از اسرار را از میان همه جدامی­کردند آنقدر سیلی تو صورت این اسیر نگون بخت می­زدند گاهی هم پیش آمد بر اثر زدن به در گوش پرده گوش اسیر عزیز پاره می­شد و از حال می­رفت رهایش می­کردند و بقیه اسرا فقط نظاره­گر بودند و زیرلب ذکر خدا می­گفتند تا شاید روح جریحه­دار شده­شان تسکین پیدا کند. مطلب دیگر اینکه بعضی وقتها مثلاً در هیئتی یا مجلسی می­بینید که یک آزاده قرآن را بدون غلط و زیبا تلاوت کرد و یا یکی به زبان عربی می­تواند صحبت کند یا یکی به زبان خارجه مسلط است بعضی مردم عوام می­گویند در اسارت به شما خوش گذشته و صدام همه چیز را در اختیار شما گذاشته بود. در جواب باید بگویم اسرای ایرانی در عراق مگر بی­سواد بودند الحمدالله اکثراً باسواد بودند در میان اسرا افرادی ب.دند که در منطقه فرمانده گردان یا یکی روحانی بود یا یکی معلم بود و یا یکی مهندس، دانشجو، استاد، افسر، درجه­دار که همگی خود را بسیج کرده بودند و این یکی از الطاف الهی بود که ما در اسارت احساس کمبود علم نکنیم.


والسلام علیکم


 و رحمه الله


دانلود کتاب خاطرات آزاده علی اتابکی از جبهه تا اسارت



 


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:19 pm), aliazizi (پنج شنبه 1 شهریور 1397, 7:49 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:25 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش اول


شب بود و شمع بود و من بودم و غم، شمع سوخت و شب رفت و من ماندم و غم.


آزاده سرافراز علی اتابکی


در شهریور ماه سال 1346 در خانه­ای مستضعف ولی مذهبی در روستایی بنام میلاجرد در یکصد کیلومتری شمالغربی شهرستان اراک استان مرکزی دیده به جهان گشودم ولی هنگام گرفتن شناسنامه بنابه دلایلی شناسنامه مرا متولد 1350 می­گیرند به همین دلیل هم چند سالی از تحصیل جاماندم ولی پدر و مادرم دراین چند سال جامانده از تحصیل مرا به مکتب خانه فرستادند و من وقتی کلاس اول ابتدایی بودم قرآن را بدون غلط می خواندم در سال 1356 به اصار مادرم و برادرم مدیر مدرسه مرا ثبت نام کرد و تا سال 1362 در خواندم، پاییز 1362 من وقتی می­خواستم بروم کلاس دوم راهنمایی ترک تحصیل کردم و رفتم اراک که به جبهه اعزام شوم که گفتند اعزام نداریم برو یکماه دیگر خوت را به بسیج معرفی کن و من هم رفتم تهران و در یک کارگاه لوازم آرایشی مشغول به کار شدم و تا عید 1363 کار کردم، عید که شد امدم به روستا پیش پدر و مادرم و 20 روز بعد از عید دوباره به تهران برگشتم و اینبار در کار ساختمانی مشغول شدم و تا اوایل آذر ماه کار کردم و هوا کم­کم سر می شد که من به روستا رفتم وتصمیم گرفتم به جبهه اعزام شوم 20/09/1363 به پایگاه مقاومت بسیج روستا رفتم و در آنجا به عنوان بسیجی ثبت نام کردم و سبها می رفتم و پست نگهبانی می دادم. یک روز مسئول پایگاه برادر اکبر عاشوری گفت بچه ها در تاریخ 10/10/1363 بسیج اراک اعزام به جبهه دارد، آیا کسی هست که به جبهه برود من گفتم بلی من حاضرم و چند تا از بچه­های دیگر جمع شدیم و روز 10/10/1363 البته به کپی دستکاری شده که خودم آن را متولد 1346 کرده بودم به بسیج اراک رفتیم و اعزام شدیم که ما را بردند به پادگان اما حسن (ع) در تهران و یک هفته­ای در آنجا ماندیم یک روز لباس کامل نظامی دادند و از طریق راه­آهن بئسیله قطار ما را به منطقه جنوب (اهواز) بردند وفتی به اهواز رسیدیم با مینی بوس ما را به پادگان انرژی اتمی واقع در جاده اهواز و آبادان مقر لشگر 17 علی­ابن­ابیطالب (ع) بردند بعد از یک هفته ما را سازماندهی کردند و ما جزو گروهان مستقل اما حسین (ع) شدیم.


در اوایل بهمن ماه گروهان مستقل به جزیره مجنون اعزام شد وقتی رسیدیم به جزیره مجنون اول سنگرهای خودمان را بازسازی و تمیز کردیم و روز بعد مسئولین گروهان نکاتی را متذکر شدند از جمله اینکه هویت و مأموریت شما که نصب پل از جاده اصلی از لای نیزار به طرف خط عراق است نباید لو برود، از آن روز به بعد کار ما شروع شد هر روز یک دسته می­رفت و پلهارا به هم نصب می­کرد چند روزی در روز روشن کار می­کردیم ولی تصمیم عوض شد کار روزانه به شبانه تغییر یافت و هرکسی هم که از ما می­پرسید بچه­های کجائید و کدام یگان هستید می­گفتیم بچه ایران ویگان یعنی چه؟ خوردنی یا پوشیدنی؟ بالاخره دست به سرشان می­کردیم. پلها 1*2 بودند و با گاری دستی حمل می­کردیم، ما زا لب جاده اصلی جزیره شما به طول 5 کیلومتر پل نصب کردیم در یک کیلومتر آخر از هر 50 متر 50 عدد پلها را بغل هم نصب می­کردیم که شب قبل از عملیات نیروها عمل کنند آنجا مستقر شد البته چادر نصب کرده بودیم یکی هم نیزارها را از بالا به هم بسته بود که هوایی شناسایی دشمن متوجه پلها نشود. گردانهای عملیاتی قبل از شروع عملیات که بدر نام­گذاری شد امدند و مستقر شدند بعد از ظهر همان روز قبل از شب عملیات بود که زنده یاد شهید اکبر رودبانی فرمانده دسته ما به من گفت شما برو ورودی پلها که به جاده وصل است آنجا را کنترل کن اگرکسی خواست روی پلها بیاید شما پلها را نصب کن در ضمن هویت آنها را شناسایی کن، من هم آمدم یک عدد طناب 6 یا 7 متری به گوشه­ی یکی از پلها بستم، هروقت موتورسواری که معمولاً اکتراً پیکهای گردانها بودند می­خواستند بیایند من آن پلها را می­کشیدم وصل می­شد و آبراه بسته می­شد پس از آن دوباره آبراه را باز می­کردم یک مرتبه پل وصل کردم یکی از پیکها عبور کرد و من گفتم کارت شناسایی نشان بده ولی او بی­خیال شد گاز موتورش را گرفت و حرکت کردناگفته نماند این در داخل آب نبم متری به طرفین حرکت می­کردند من که دیدم دستم به جایی بند نشد یک جست و خیز روی پلها انجام دادم آن بنده خدا موتورسوار باورش نمی­شد چه بلایی در انتظارش است نتوانست موتور را کنترل کند باکله رفت داخل آب و من داشتم صحنه را تماشا می­کردم، بنده خدا موتورسوار آمد روی آب چون عمق حدود 2 الی 3 متر بود. گفت باب این چه کاری بود که کردی من پیک گردان حضرت ولیعصر(عج) هستم، من هم گفتم من اینجا مسئول هستم که افراد ناشناس وارد نشوند ضمناً خودت مقصر هستی اگر می­ایستادی و کارت شناسایی نشان می­دادی راحت می­­رفتی جا دارد این جمله را بگویم یکی از همان روزها که مشغول نصب پلها بودیم البته نوبت دسته ما پس فردا بود من یک فشنگ کلاش را برداشتم و باروت آن را خالی کردم روی پل شبیه به اشکال هندسی و بعد آتش زدم، فرمانده دسته ما زنده یاد شهید اکبر رودبارانی این صحنه را دید ولی چیزی نگفت. آن روز و شب گذشت و صبح شد آن روز نوبت کاری ما نبود اما بعد از نماز صبح خوابیده بودم که یکباره دیدم یکی پتو را از روی صورتم برداشت و گفت بلند شو، من هم بلند شدم گفتم بفرمایید ایشان با آن چهره معصومانه گفت پوتینهایت را بپوش و امروز برای نصب پل برو من هم حقیقتاً فهمیدم بدون هیچگونه اعتراضی یا حتی یک کلمه حرفی سرم را پایین انداختم و رفتم و تا غروب آن روز کار کردم باشد که انشاءالله خداوند از تقصیرات من بگذرد.


آری سرانجام شب موعود فرارسید ساعت یک بامداد 21/12/1363 عملیات بدر با رمز یا فاطمهالزهرا شروع شد و رزمندگان اسلام در همان ساعتهای اولیه جبهه دشمن بعثی را در نوردیدند و بعد از شکسته شدن خط اول دشمن، گردانهای آماده سریعاً از قایقها پیاده شدند و خود را به کنار رود دجله رساندند صبح شد خبر پیروزی رزمندگان اسلام پیچید.


ولی گروهان مستقل اما حسین(ع) که ما بودیک انگار قصد نداشتند ما را به منطقه عملیاتی ببرند، ما هم اعتراض وگریه و زاری که ما 40 روز زحمت کشیدیم حالا ما را نمی برید بالاخره زور ما بسیجیها چربید فرمانده گروهان با فرمانده تیپ زنده یاد شهید سرلشگر پاسدار کاوه نبیری هماهنگ کرد غروب شب دوم ما را به منطقه درگیری بردند وقتی از آب به خشکی درآمدیم عده­ای از غواصان شب قبل خسته و کوفته در همان خط مقدم عراق خوابیده بودند، یکی از بچه­های گروهان ما به خیال اینکه جنازه عذاقی است چریده بود روی شکم غواص بنده خدا، او هم بلند شده بود و در تاریکی شب داد و فریاد می زد می گفت بابا ما غواصان خودی هستیم و از گردان محمدرسول­الله(ص) هستیم یکی از مسئولین سریعاً آمد و با صدای بلندی گفت بچه­های گروهان مستقل اما حسین(ع) به خط شوند آنجا مقر لشگر 17 علی­ابن­ابیطالب بود، همه به خط شدیم دستور حرکت صادر شدمن آرپی­جی زن بودم اقلام نامبرده را باید تا خط مقدم حمل می کردم یک قبضه آرپی­جی + سه عدد گلوله با خرج آن و کلاه آهنی، قمقمه، ماسک ضد شیمیایی، کیسه کمکهای اولیه بهداشتی، تا یکی از مسئولین گروهان امد و گفت شما دست خالی نروید این یک بسته 9تایی گلوله خمپاره  60m را ببرید، تا صبح راه رفتمی نزدیکیهای صبح به پشت رود دجله رسیدیم ما نزدیک پل اصلی ارتباطی بصره به الاماره بود یک شب گروهی از برادران لشگر جهت انفجار کردن پل آمدند ولی با بررسی جوانب پل، مشخص شد که برای انفجار پل فوق به 45 تن تی­ان­تی لازم است که عملاً مقدور نشد حتی یکی از غواصان عزیز به نام محمد حسن قربانی به داخل آب دجله افتاد و غرق شد. آری ماجرای اصرار رفتن گروهان ما به خط مقدم و شرکت در عملیات بدر حکایت داشت، آری افرادی با حضرت دوست قرار ملاقات داشتند از حمله شهید غلامحسین دستجانی، شهید 16 ساله جواد رحمانی، شهید 18 ساله بهمن فریبرزی، شهید عمو حسن جیریایی و سردار پاسدار شهید سعید فرداد این پرستوهای سبکبال پرکشیدند و از میان ما رفتند و ما تا روز آخر عملیات در منطقه بودیم که روز 27 یا 28/12/1360 دستور عقب نشینی دادند ما هم به عقب برگشتیم چند روزی در پادگان بودیم تا اینکه همه گردانها ترخیص می شدند ما هم ترخیص شدیم و امدیم شهر خودمان اراک، ناگفته نماند وقتی در جبهه بودیم یک شب حال و هوای عرفانی عجیبی بود راستش من طاقت نیاوردم از چادر به بیرون آمدم و سر و دستانم را رو به آسمان گرفتم و با خدای خودم عهد بستم تا زنده ام رزمنده با شم.


 


 


من دوباه در تاریخ 20/1/1364 به جبهه اعزام شدم در داخل قطار با سردار شهید محمود جهانپناه آشنا شدم وقتی به اهواز رسیدیم با مینی بوس به پادگان انرژی اتمی لشکر 17 رفتیم و ما در گردان علی­ابن­ابیطالب(ع) که مخصوص بچه های اراک بود سازماندهی کردند فرمانده گردان سردار شهید یعقوب صیدی بود از ۀنجلییکه هر گردان شامل سه گروهان رزمی می باشد در اینجا یکی از گروهانها را ویژه قرار دادند و سردار شهید جهانپناه فرماندهی این گروهان ویژه را برعهده گرفت، و من هم به هر طریقی که شد عضو این گروهان شدم فردار آن روز گروهان ما را به مقر آموزشی شهید گل­فلایی در جاده اهواز به آبادان کنار تالابهای شادگان بردند و در آنجا مستقر شدیم و بعد از آن آموزش را شروع کردیم و 15 روز بی وقفه شب و روز آموزش دیدیم، روزها کلاس تاکتیک و سلاح شناسی و نقشه و شبها قبل از نماز مغرب و عشاء شام می خوردیم و بعد از خواندن نماز باید لباس بادگسر می پوشیدیم و دست وصورت خود را به کرم ضد پشه آغشته می کردیم، دقیقاً در اردیبهشت ماه 1364 بود دمای هوای بالای 45 درجه سانتیگراد بود می گفتم ساعت 12 شب برپا میزدند می رفتیم داخل تالاب که معمولاً آب آن هم شور بود تا سپیده دم آموزش بلم رانی و پیاده روی آرام در آب می دیدیم (در کتابی بنام جنگها مدرن، جنگ عراق علیه ایران،  بنوشته آنتونی کردزمن و ابراهام واکنر این نویسندگان به اصطلاح خواستند بی طرف باشند ولی علاقه­شان نسبت به حزب را نتوانسته اند کتمان کنند و ادعا کردند که ایران حتی آموزش سلاحهای سبک را هم به نیروهایش نمی داده و ایران 1500کشته داده است).


بالاخره بعد از 15 روز آموزش فشرده یک روز غروب شام را زودتر از معمول دادن ما هم فهمیدیم که شب موعود فرا رسیده ولی بعد از یک ساعت گفتند تجهیزاتتان را تحویل دهید همگی تعجب کردیم از مسئولین که سوال کردیم گفتند عملیات لو رفته و عراق فهمیده و موضع دفاعیش را مستحکم کرده است و همگی تسویه حساب کردیم و به راک برگشتیم.


برای بار سوم در مورخه 20/4/1364 باز به جبهه جنوب اعزام شدم اینبار چون فصل تابستان بود و نیروهای مردمی معمولاً مشغول کشاورزی بودند و نیرو کم بود این مسئله باعث شد کار در گردان امام حسین(ع) که همگی بچه های اراک بودند این بار نیروهای خود را از بقیه گردانها تهیه کنند. گردان سازماندهی شد و از پادگان انرژی اتمی به کنار سد دز که مقر آموزش آبی لشکر بود نقل مکان کرد ومن طبق این بار آر­پی­جی زن شدم. حدوداً 10 روزی در منار سد دز بودیم که مسئولین گفتند وسایلتان را جمع کنید برویم ما هم سریعاً آماده شدیم و سوار مینی بوس شدیم و رفتیم راه آهن اندیمشک و سوار قطار شدیم شب راه افتادیم ساعت 10 صبح به تهران رسیدیم و پیاده شدیم جا نبود و از طرفی همگی مسلح بودیم این بود که ما را به زمین فوتبال راه آهن بردند تا بعد از ظهر آنجا بودیم غروب سوار قطار تبریز مراغه شدیم و صبح به شهر مراغه رسیدیم از قطار پیاده شدیم سوار ماشین شدیم و مار ا به پادگان امام رضا(ع) شهر مراغه بردند البته این پادگان مربوط به توپخانه ارتش جمهوری اسلامی است چند روزی آنجا بودیم یک روز بعد از آن ما را سوار ماشینهای کمپرسی بنز کردند و به منطقه لولان بردند در آنجا در کنار یک رودخانه خروشان مستقر شدیم و چادرهای انفرادی دادند. از فردای آن روز آموزش شروع شد. آموزش کوهنوردی بود هر روز صبح بعد از اجرای مراسم صبحگاه از کوه بالا می­رفتیم تا در شب عملیات راحت­تر بتوانیم از کوه و کمر بالا برویم. طرح عملیات از قبل در منطقه لولان برنامه­ریزی شده بود این با مشارکت یک لشگر از ارتش جمهوری اسلامی و یک لشکر از سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، بچه های شناسایی.


 گردان ما منطقه را خیلی دقیق شناسایی کرده بودند، این مطلب را در شورای فرماندهی مطرح می کنند و همگی به اتفاق آرای تصمیم به عدم شرکت در عملیات می گیرند و این مسئله را به قرارگاه فرماندهی شمالغرب ابلاغ می­کنند و قرار شد که لشگر 8 نجف اشرف عملیات را انجام دهد و گردان ما هم خط را تثبیت کنیم عملیات قادر توسط لشگر 8 نجف اشرف سپاه و لشگر 23 توحید ارتش جمهوری اسلامی مشترکاً در تاریخ 18/06/1364 انجام شد و گردان ما هم غروب روز بعد یعنی شی اول عازم منطقه عملیاتی شد، ولی نیمه های راه مسیر ماشینها عوض شد و رفتیم به مقر لشگر 8 نجف اشرف و شب را آنجا خوابیدیم صبح بعد از نماز صبحانه را خوردیم، بعد از صبحانه اعلام کردند برادران تجهیزات خود را بیاورند تحویل دهند طبق معمول ما هم بردیم تحویل دادیم. ولی سوال بچه­ها هنوز بی­پاسخ مانده بود تا اینکه فرمانده گردان برادر جانباز حاج اسماعیل نادری همه نیروهای گردان را جمع کردند و صحبت کردند و گفتند دلیل نرفتن ما دیشب به منطقه عملیاتی این بود که نیروهای عمل کننده به اهداف مورد نظر دست نیافتند و رفتن ما هم بی­فایده بود که بچه­ها قانع شدند و ما از همانجا به شهر نقده رفتیم تا شب بودیم بعد از نماز و شام با اتوبوس در تاریخ 20/06/1364 به شهر اراک یعنی زادگاهمان برگشتیم.


بعد از اینکه به اراک رسیدیم اول رفتم اعزام نیروی بسیج و تاریخ اعزام را پرسیدم که گفتند 10/07/1364 اعزام داریم، بعد من آمدم به روستای خومان که الآن شهر شده است (شهر میلاجرد).


چند روزی در خانه پیش مادر و خواهرم ماندم و یک سری به تهران به فامیلها زدم . مرحوم پدرم در خانه خاله­ام بود وقتی فهمید که من باز قصد اعزام به جبهه را دارم مخالفت کرد البته با حرف ولی  عملاً هیچ­کاری نکرد.


قبل از 10/07/1364 خودم را به خانه رساندم و ساکم را جمع کردمد و صبح روز 10/07/1364 به همراه حاج علی­آقا محمدی و شهید احمد سلمانی به اراک رفتیم و خودمان را به اعزام نیروی بسیج اراک معرفی کردیم قطار همچنان ناله کنان به جنوب حرکت می کرد ساعت 9 یا 10 صبح به اهواز رسیدیم. از قطار پیاده شدیم . چند تا مینی­بوس آماده بود ما سوار شدیم به پادگان انرژی اتمی رفتیم.


روز اول جا و مکان مشخصی نداشتیم ولی روز دوم ما را در گردان حضرت علی­ابن­ابیطالب که کادر آن همگی بچه­های اراک بودند سازماندهی شدیم و من در گروهان یکم قرار گرفتم و دو تا دوستم هم با هم شدیم . حدود یک ماهی گذشته بود که یکی از برادران مسئول گروهان آقای گنجی گروهان یکم را جمع کرد و شروع کرد جدا کردن نیروهای زبده، البته سال گذشته برای عملیات بدر هم ایشان سازماندهی می کردند و ما را از گردان به گروهان مستقل منتقل کردند. من که نسشت بودم و نگاه می کردم دیدم نخیر این انگار قصد ندارد من را انتخاب کند که جوش آوردم و از سرجایم بلند شدم و گفتم آی آقا شما چه­کاره هستید پارسال در عملیات بدر ما را از گردان جدا کردی، من تا این حرفها را که زدم ایشان پرسید مگر شما در عملیات بدر حضور داشتی گفتم بلی! سریع گفت چه کاره ای؟ گفتم آر­پی­جی زن، گفت بیا این کنار وایستا.


برای بار دوم گروهان یکم گلچین شدند و ما آمدیم کانکس ها و شب خوابیدیم صبح گفتند گروهان یکم بیاید تجهیزات تحویل بگیرد، تجهیزات گرفتیم و فردای آن روز گوهان ما را به جزیره مجنون بردند، پرسیدم چه کار باید بکینیم؟ گفتند شما باید دو تا تیم بشوید یک تیم شش نفره و یک تیم سه نفره که تیم شش نفره به لشگرهای ضلع مرکزی و تیم سه به سنگر کمین کمین های ضلع غربی بروید.


دو تا سنگر کمین جدا از هم هست یکی ضلع غربی و دیگر مرکزی و تیم 3 نفره به کمین غربی و شش نفره به به کمین مرکزی می روید. آنجا سنگرها بسیار کوچک است در طول روز به هیچ عنوان بیرون نمی آیید فقط شبها می توانید آن هم یکی یکی بروید بیرون رفع حاجت نمایید. مساحت لشگر کمین ضلع غربی 20/1*20/1 به ارتفاع 60 سانتی متر بود و ما سه نفر از طرف سپاه و پنج نفر هم از برادران ارتش لشگر 77 خراسان با هم 3 شبانه روز ماندیم و من دوباره بعد از 25 روز اینبار به کمین مرکزی به همراه پنج برادر بسیجی و پنج نفر هم از برادران ارتشی سه شبانه روز ماندیم.


در مورخه 19/09/1364 من از گردان علی­ابن­ابیطالب(ع) تصفیه حساب گرفتم و به شهر اراک آمدم چون می خواستم در سپاه عضو بشوم سن من در شناسنامه قبلاً هم گفتم تاریخ تولد 1350 ذکر شده است به همبن دلیل با مرحوم پدرم به دادسرای شهر اراک رفتیم و تقاضای ارتقاء سن من از 1350 هجری شمسی به 1346 کردیم و تشکیل پرونده دادیم و از طرف دادسرا گفتند شما بروید منتظر احضاریه دادسرا باشید من و پدرم به روستا برگشتیم بعداز چند روزی تصمیم گرفتم به تهران بروم و اقوام را ببینم شاید اینبار به جبهه بروم دیگر برنگردم به تهران رفتم اول به دیدار مرحوم مادربزرگم که در پیش عمویم زندگی می کرد رفتم و بعد به دیدار خاله و دو تا عمه­هایم رفتم و دیدم و خداحافظی کردم در مورخه 29/09/1364 از تهران حرکت کردم ال به سوی قم رفتمکه در جاده اتوبوسی را دیدم که اعضای گردان علی­ابن­ابیطالب در آن سوار بودند و به سوی تهران می رفتند و من در شهر قم از اتوبوس پیاده شدم و به زیارت حضرت مصومه(س) رفتم در یکی از شبستانهای حرم در حا نماز بودم که دیدم یکی از برادران به نام رضایی کد پیک تیپ 2 لشگر 17 علی­این­ابیطالب(ع) بود از روبرو به طرف من می­آید بعد از نماز سریعاً به پیش ایشان رفتم و سراغ گردان علی­ابن­ابیطالب(ع) را گرفتم او گفت گردان علی­ابن­ابیطالب(ع) برای آموزش شنا در آبگرم به تران رفته است، شما هم اگر می خواهی به آموزش شنا برسی سریعاً برو منطقه و به گردان امام حسین(ع) ملحق شو، من هم به اراک رفتم و از آنجا به روستای خومان. شب وسایل مورد نیازم را جمع و جور کردم و صبح روز بعد 30/09/1364 از خانه خداحافظی کردم و به شهر اراک آمدم و مستقیم به ناحیه بسیج رفتم و گفتم می­خواهم به منطقه اعزام شوم که اتفاقاً چند تا از برادران بسیجی که قبلاً با هم بودیم به نامهای شهید عباس رحیمی و شهید غلامرضا عسگری که بعداً شهید شده­اند را دیدم که برگ اعزام گرفته­اند و می­خواهند غروب با قطار تهران اهواز به منطقه بروند من خیلی خوشحال شدم ولی دو تا از پاسدار­ان به نامهای رستم­­پور و نظری مخالفت می­کردند و برگ اعزام به من نمی­دادند که بغض گلویم را گرفته و اشک در چشمانم حلقه زده بوددر آن حال شهید عزیز محمود جهانپناه از درب بسیج وارد شد و مرا دید چون بهار آن سال من در گروهانی که ایشان فرمانده بودند حضور داشتم از من پرسید چه خبر؟ چی شده؟ جریان را برایشان گفتم و ایشان به داخل اتاق همان آقایان رفتند وگفتند چرا اتابکی را اعزام نمی کنید؟ در آن لحظه رستم­پور با کمال پررویی گفت ایشان (اتابکی) به درد جبهه نمی خورد، شهید جهان­پناه یقه رستم­پور را گرفت و گفت آن کسی که بدرد جبهه نمی خورد تو هستی نه علی اتابکی. من ایشان را خوب می شناسم قبلاًنیروی خود من بوده است و ایشان (اتابکی9 باید امروز اعزام شوند و از اتاق اعزام نیرو بیرون آمد و به من گفت برو داخل فرم اعام را پر کن و لباس و پوتین تحویل بگیر، وقتی من وارد اتاق اعزام نیرو شدم چهره رستم­پور مثل لبو سرخ شده بود و هیچ حرفی نمی­زد من کارهایم را انجام دادم و لباس و پوتین گرفتم و آمدم بیرون پیش بچه­ها و از خوشحالی در پوست خود نمی­گنجیدم.


 لازم به ذکر است که برادر جهان­پناه و رحیمی و عسگری بعداً در سال 1365 شهید شدند.


بالاخره غروب شد و ما نماز مغرب و عشاء را در حسینیه بسیج خواندیم و با یک دستگاه مینی­بوس به ایستگاه راه­آهن اراک رفتیم ساعت 7 غروب روز 30/09/1364 سوار بر قطار شدیم و صبح روز 1/10/1364 به شهر اهواز رسیدیم پیاده شدیم و با یک مینی­بوس به پادگان انرژی اتمی مقر لشگر 17 علی­ابن­ابیطالب(ع) رسیدیم و رفتیم ساختمان محور یا همان تیپ 2 لشگر سراغ گردانهای علی­ابن­ابیطالب(ع)  از بچه های اراک تشکیل شده و فرمانده تیپ شهید کاوه نبیری که در عملیات کربلای 5 به شهادت رسیده است بود و چون ما جایی نداشتیم و گردان علی­ابن­ابیطالب(ع) در تهران و گردان امام حسین(ع) در جزیره مجنون بود فرمانده محور شهید نبیری گفت فعلاً بیایید داخل ساختمان محور که اتاق خالی است بمانید تا ببینیم چه پیش خواهد آمد.


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:18 pm), aliazizi (پنج شنبه 1 شهریور 1397, 7:49 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:27 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش دوم




یک هفته ای آنجا ماندیم که یک روز فرمانده گردان امام حسین(ع) برادر پاسدار نادری به پادگان آمد و رفت پیش فرمانده محور، در آن لحظه فرمانده محور به برادر نادری گفته بود 8 نفر از بسیجیهای جبهه رفته در اینجا هستند و آنها را با خودت ببر به جزیره مجنون و از آنها استفاده کن و ما هم با خوشحالی استقبال کردیم و رفتیم جزیره مجنون.


 وقتی که رسیدیم در مقر دو که مقر فرماندهی گردان امام حسین(ع9 هم بود یک سنگر بزرگ تحویل گرفتیم. چهار یا پنج روز در جزیره بودیم که آن محور تحویل برادران تیپ بنی اکرم(ص) کرمانشاه گردید و همه نیروهای تیپ 2 که شامل گردان امام حسین(ع) هم می شد جزیره را ترک کرده و به پادگان جدیدالتاسیس شهید زین­الدین در شهر اندیمشک رفتند و ما هم با آنها رفتیم و دیگر جزو گردان امام حسین(ع) بودیم.


وقتی به پادگان رسیدیم هنگام غروب بود و ما جای مشخصی نداشتیم. به توصیه فرمانده گردان آن شب را در چادر مخابرات گردان خوابیدیم صبح شد روز 14/10/1364 در حال خوردن صبحانه بودیم که فرمانده گردان برادر نادری به جلوی چادر ما امد و به من گفت اتابکی برو سلاح و تجهیزات بگیر و خودت را به برادر شریفی معاون گردان معرفی کن، تجهیزات گرفتم، رفتم پشت چادرها دیدم حدود 30 نفر نشستند و برادر شریفی (معاون) برای آنها صحبت می کند من هم رفتم پشت سر انها نشستم، برادر شریفی گفت گردان ما امام حسن(ع) خط جزیره مجنون را به برادران تیپ بنی اکرم(ص) کرمانشاه تحویل داده­ایم، ولی این تیپ برای اولین بار است که محور آبی تحویل می گیرند هنوز با منطقه جزیره مجنون آشنایی کامل ندارند در نتیجه سنگرهای کمین ضلع غربی و مرکزی را تحویل نگرفتند پس ما مجبوریم چند شبی را در کمینها باشیم شما برادران خوب گوش کنید هرکس ذره­ای و کمتر ا زآنی احتمال برگشت می دهد همین الآن بلند شود برود داخل چادرش. چون این روزها وضعیت آن نقطه یعنی همان سنگرهای کمین خیلی فرق کرده است، واضح بگویم 99% امکان برگشت وجود ندارد در آن لحظه آزاده شهید عمو حسن عزیزی چون هم محل بودیم و اقوام هم بودیم رو به من کرد وگفت چه می گوید یعنی برویم دیگر برنمی گردیم من گفتم اینها همیشه از این حرفها می­زنند خواست خداوند هر چه باشد همان است و بلند شدیم و سوار یک دستگاه مینی­بوس شدیم که همان 30 نفر بودند. ساعت حدود 10 صبح روز 14/10/1364 بود دوباره به سمت جزیره مجنون حرکن کردیم و ساعت حدوداً 2 بعد از ظهر به همان مقر محور رسیدیم و یک سنگر اجتماعی مخصوص نیروهایی که بهکمین می رفتند خالی بود و ما در آنجا مستقر شدیم و فرمانده محور 2 هم هنوز جزیره را کاملاً تحویل نداده بود آن روز ناهار خوردیم و نماز خواندیم و خوابیدیم و شب باز همان برنامه ولی یکی از مسئولین گردان خدا رحمتش کند شهید عزت­اله مرادی لیست نگهبانی تهیه و تنظیم کرده بود که هر دو نفر 2 ساعت نگهبانی دادیم روز 15/10/1364 طبق معمول صبحانه و ناهار خوردیم و نماز خواندیم ساعت حدوداً 2/30 الی 3 بعد از ظهر بود که من دیده زنده یاد شهید عزت­اله مرادی معاون دوم گردان بود به داخل سنگر آمد و عده­ای را بلند کرد و گفت شماها بروید سوار مینی­بوس شوید و به اندیمشک برگردید.


شهید حسن عزیزی که در اسارت شهید شد هم بلند شد ولی شهید مرادی ایشان را نگهداشت. من از شهید مرادی پرسیدم چه خبر شده؟ ایشان گفتند که اینها اضافی بودندن و ما فقط برای امشب نیرو برای کمین لازم داریم و فردا شب کمین را تحویل می دهیم.


من پتو را به روی سرم کشیدم و خوابیدم ساعت 4 الی 4:30 بود شهید مرادی مرا صدا کرد و گفت اتابکی بلند شو بیا من رفتم بیرون و جلو سنگر فرمانده محور که شهید مرادیف شهید کاوه نبیری ایستاده بودند، شهید نبیری به من گفت اتابکی شما باید امشب به همراه دو نفر به سنگر کمین ضلع غربی بروید، من گفتم عمو کاوه من تا به حال دوبار به کمین­ها رفته­ام و الآن دوست دارم با گردان به آموزش شنا در آبگرم بروم ولی شهید نبیری در جواب من گفت تو بچه میلاجرد هستی و میلاجردیها ترسو نیستند، من گفتم عمو کاوه من نمی­ترسم می­خواهم بروم شنا کردن یاد بگیرم عمو کاوه گفت تو بیا امشب به عنوان مسئول تیم به سنگر کمین ضلع غربی برو و گفت ببینم با بی­سیم کار کردی گفتم نه؛ گفت اشکالی ندارد بیا همین الآن یک ساعت وقت داری یاد بگیر و من هم رفتم یک سرباز وظیفه سپاه آمد و کارکردن با بی­سیم را به من یاد داد.


عمو کاوه به من گفت اتابکی فقط امسب را به کمین برو و فرداشب که برگشتی با خودم با ماشین تویوتا به تهران برای یادگرفتن شنا می­رویم غروب شد همه افرادی که مانده بودیم را صدا زدند با تجهیزات کامل از سنگر بیرون آمدیم، اول اسامی افرادی که به کمین مرکزی می­­رفتند را خواندند که عبارت بود از برادران


1-   شهید آزاده سن عزتی که بعد از تحمل 42 ماه اسارت به شهادت رسیدند.


2-   غلامعباس قلعه­نوعی که ایشان بعد از آزادی یک ماشین شورلت زد و او به دیار باقی شتافت.


3-   سید مصطفی هاشمی


4-   پاپی حسن غلامی


5-   حسن ابراهیمی


6-    شهید علی­اکبر ذوالفقاری که او در همان کمین شهید شده و بقی اسیر شدند.


اینها حرکت کردند و رفتند و بعد ما را صدا زدند:


1-   علی اتابکی مسئول تیم که خودم هستم.


2-   برادر بسیجی حشمت­اله طاهری


3-   امان­اله قلعه­نوعی


4-   و برادر محسن باقری راهی شدیم رفتیم.


 کمین ضلع­غربی روی یک جاده بود که این جاده در دست یکی از گردانهای تیپ 2 لشگر 92 زرهی اهواز بود. لشگر 92 برادران ارتشی هستند. این محور 15 کیلومتر با محور ما فاصله داشت ما با ماشین تویوتا رفتیم وقتی که به اول خط رسیدیم پیاده شدیم و حدود 5/2 کیلومتر پیاده رفتیم تا به کمین رسیدیم و جابجا شدیم یعنی نیروهای شب قبل آمدند بیرون و ما جایگزین آنها شدیم.


لازم به ذکر است که وقتی ما از ماشین پیاده شدیم دیدیم بعد از ظهر همان روز دشمن آتش پرحجم به آنجا ریخته طوری که هر چه ماشین و قایق و حتی سنگرها را منهدم کرده بود. من اولین کاری که کردم از یکی از سربازان ارتشی بنام سیدرضا حسینی پرسیدم شما فرمانده دارید گفت بلی یک گروهان سوم تازه از آموزش آمده هست و دوباره پرسیدم آیا دوربین دید در شب دارید گفت بلی در اختیار سرگروهبان است چون سنگرهای کمین دوتا بود به اندازه 5/2 متر فاصله داشیم که در هر سنگر 4 نفر بودیم.


ما سه بسیجی و یکی هم از برادران سرباز ارتش با هم بودیم و 4 نفر دیگر برادران ارتشی با هم بودند. اندازه سنگر که در کف جاده کنده بودند 20/1*20/1 به ارتفاع 60 سانتیمتر بود. روزها بیرون رفتن اکیداً ممنوع بود؛ فقط شبها می توانستیم یکی یکی بیرون برویم آنهم جهت رفع حاجت قضاء بود. این دو کمین ضلع غربی و ضلع مرکزی در هر کدام از محورها یک گردان از لشگر 92 زرهی اهواز بود و ما از طرف سپاه کمک به ارتش رفته بودیم. ناگفته نماند بنده قبلاض دوبار به این کمینها رفته بودم و آشنایی کامل با هر دو کمین داشتم. بعد از ظهر روز 15/10/1364 تعدادی از آن 30 نفر را برگرداندند ما 9 نفر ماندیم، 6 نفر به کمین مرکزی فرستادند، نگو که من اصلاً جزء نفرات کمین نبودم وقتی سردار شهید کاوه نبیری به شهید عزت­اله مرادی گفت 3 نفر بعدی، شهید عزت­اله مرادی معاون دوم گردان گفت 3 نفر بیشتر نیست که یکی از آنها علی اتابکی است که من می خواهم شب برای سرکشی به کمین­ها با خودم ببرم پس دو نفر مانده است یعنی برادر بسیجی حشمت­اله طاهری و برادر امان­اله قلعه­نوعی. شهید نبیری مرا صدا کرد و گفت بیا همین امشب را برو، فرداشب من شما را به عقب می­آورم در جواب گفتم من به هر دو کمین رفته­ام و دوست دارم به همراه گردان جهت آموزش شنای آبگرم به تهران بروم، شهید نبیری گفت تو بیا برو من خودم هم می­روم شما را با خودم می­برم.


بعد پرسیدند با بی­سیم کار کردی گفتم نه! یکی از برادران سرباز وظیفه را صدا کرد و گفت کارکردن با بی­سیم پی­آر­سی 77 را به ایشان یاد بده. من هم یک ساعت کارکردم و یاد گرفتمو ساعت 5 بعد از ظهر روز 15/10/1364 من و برادر حشمت­اله طاهری و برادر امان­اله قلعه­نوعی و برادر محسن آقاباقری که آمد نیروهای شب قبل را برگرداند سوار پشت یک ماشین تویوتا شدیم تا اول خط برادران ارتش رفتیم بعد از نیم ساعت رسیدیم و پیاده شدیم و پشت سر برارد آقاباقری راه اقتادیم، بعد از نیم ساعت یا 45 دقیقه آن می دویدیم، رسیدیم و جابجا شدیم. ما که سه نفر بودیم و یکی از برادران ارتش که پنج نفر بودن به سنگر ما آمده بود من که قبلاض یک بار به این کمین و یک بار هم به کمین مرکزی آمده بودم. شهید نبیری هنگام امدن به من سفارش که مدارا کنم و مواظب باشم ما که حالا 4 نفر بودیم لیست نگهبانی را طوری تنظبم کردم که اول خودم تا 12 شب نگهبانی دادم و بعدی را صدا زدم وگفتم بیا جلو نوبت نگبانی شماست. آن بنده خدا آمد جلوی رب سنگر و من رفتم جای او و ساعت مچی خودم را درآوردم و به نگهبان دادم وگفتم ساعت را به نگهبان بعدی تحویل بده.


 سنگر کمین که قبلاً توضیح دادم سه شبانه روز باید مچاله می­نشتی لباس بادگیر از روی لباس نظامی پوشیده بودیم و اورکت را هم از روی بادگیر پوشیده بودیم از ترس موشها پای شلوارها را کتر می­کردیم و کلاه اورکت و بادگیر را به سرمان می­کشیدیم و دستها را هم زیر بغلمان می­گذاشتیم ولی موشها می­آمدند روی بدن ماها مانور می دادند ما فقط با فوت کردن نمی گذاشتیم به روی صورتمان راه بروند .


یک لحظه دیدک سنگر انگار یک گهواره شد آنقدر شدت آتش سنگین بود که نمی توانستیم سرمان را خارج کنیم از نگهبان پرسیدم ساعت چند است گفت ساعت 2 بعد از نیمه شب است که من یکباره به ذهنم رسید بچه­های سری قبل گفته بودن دشمن بعد از نیمه شب چند وقتی است آتش سنگین می­ریزد.


من دوباره بی خیال شدم  و چشمانم را بستم که یکباره نگهبان که برادر ارتشی بود به نام سیدرضا حسینی به برادر طاهری گفت مسئول شما چه کسی است؟


برادر طاهری گفت برادر اتابکی، برادر حسینی گفت عراقیها آمدند چکار کنیم گفتم بیا عقب و جایمان را با هم عوض کردیم و من بیرون را نگاه کردم که دیدم تعدادی عراقی روی سنگر برادران ارتشی ایستاده­اند و صدای جیغ و داد و تیراندازی می­آمد و عراقی­ها هم بلند بلند صحبت می­کردند که ما متوجه نمی­شدیم در این لحظه من دیدم یک ستون از نیروهای عراقی بلند شدند و از جلوی سنگر ما به طرف خط پدافندی نیروهای برادران ارتش جمهوری اسلامی به راه افتادند چون هوا تاریک بود سنگر ما را ندیدن من به برادر طاهری گفتم یک تفنگ کلاش به من بده و همان­طور که قبلاً گفتم ارتفاع سنگر کوتاه بود و نمی­شد ایستاد یا حتی نشسته تیراندازی کرد.


من در همان حالت خوابیده جمع شده بهتیراندازی شروع کردم که برادر طاهری گفت بزن که یک نفر افتاد بعد از این تیر بود که یک نارنجک افتاد جلوی من و تقدیر چیز دیگری بود آن نارنجک را برادر حشمت­اله طاهری زود به بیرون پرت کرد و دومی هم آمد همینطور ولی سومی وچهارمی و پنجمی در داخل سنگر منفجر شدند و انگار نارنجکها صوتی بودند تمامی نداشت.


عراقیها پیش خودشان فکر کرده بودند که این نارنجکهایی که انداختند دیگر هیچ کس زنده نمانده است و عراقیها به جلو رفتند و ما را پیدا نکردند و هوا کم کم داشت روشن می شد.


این نکته را بگویم چون باید می نوشتم عراقیها وقتی چندتا نارنجک انداختند بعد از ان هم یک رگبار هم به داخل سنگر گرفتند الحمداله هیچ آسیبی به ما نرسید فقط دوتا از برادران از ناحیه پا مجروح شدند و دود نارنجکها که دودزا بودن ما را داشت خفه می کرد و یک تیر هم از گوشه سر برادر ارتشی سیدرضا حسینی را لیس زده بود .


ما در آن سنگر یک متر خودمان را به بدنه سنگر چسبانده بودیم من که صدای جیغ و داد سنگر براردان ارتشی را شنیده بودم و دیدم که انها را به اسارت بردند بعد از رگبار گرفتن عراقیها به سنگر ما دیگر هیچ صدایی نمی امد . من در فکر بودم که چه کار باید بکنم، برادر قلعه­نوعی و طاهرا گفتند برویم بیرون هرچه باداباد.


اگر کشته بشویم بهتر است تا اینجا بمانیم ولی من فکر دیگری می کردم. گفتم اگر این عراقیهانیروی گشتی باشند که تمام شد رفتند ولی اگر نیروهای عملیاتی باشند ما الآن در میان نیورهای عراقی گیر افتادیم اگر به آب بزنیم باد 10 الی 15 کیلومتر شنا کنیم که من شنا بلد نیستم و شما هم همین طور و دوماً جلیقه نجات هم نداریم، سوماً گرازهای وحشی در میان نیزارها پرسه می زنند، چهارماً این آب با سرعت به طرف عراق جار است اگر به آب بزنیم بی آنکه دشمن تلاش بکند ما به راحتی به آغوش دشمن می رویم، پنجم به یاد صحبتهای زنده یاد شهید زین­ادین در مأموریت اخرش راننده خود را در مقر لشگر 17 علی­ابن­ابیطالب در مهاباد پیاده می کند و می گوید تو بمان (راننده) اگر برگشتم شما دوباره راننده ما هستی وگرنه من و برادرم مجید اگر شهید شدیم روز قیامت من جواب زن و بچه خودم و پدرو مادرم را می دهم ولی جواب زن و بچه تو را (راننده) نمی توانم بدهم پس بمان و من و برادرم دوتایی می رویم که اتفاقاً می روند و دوبرادر بدست کموله های خبیث خوانخوار به شهادت می رسند.


و اینجا من پیش خودم گفتم من مجرد هستم و جواب پدر و مادرن را بالاخره یک کارش می کنم ولی اگر این دو نفر یعنی برادر طاهری و قلعه­نوعی کشته شوند من چطور جواب خانواده انها را بدهم پس خود به دست تقدیر می سپاریم هر چه که باشد یعنی هرچه از خدا آید خوش آید و سرنوشت ما هر چه که خدا خواست همان می شود و آن سکوتی که قبلاً گفتم دو ساعت طول کشید و من در این مدت برگه کد بی سیم را نصفش را خوردم و بقیه را نتوانستم بخورم که ریز ریزش کردم و ریختم کف سنگر و انگشتری و چاقو داشتم آنها را به بدنه سنگر که خیس بود فرو کردم و ساعت 7 صبح شد و آتش توپخانه ایران شروع به کوبیدن منطقه تحت اشغال که ما هم انجا بودیم و عراقیها زمین گیر شدند و سنگر ما روی همان جاده خاکی یک کانالی به عرض نیم متر و به طول حدوداً 30 متر بود که در انتهای کانال به سمت دشمن بود. در حین ریختن آتش نیروهای خودی به سر دشمن یک سرباز عراقی که نزدیک ما بوده و از ترس تو همان کانال خوابیده که یکباره آن سنگر برادران ارتشی را می بیند و تصمیم می گیرد که به حالت سینه خیز خود را به ان سنگر برساند و ما یک صدایی می نیدیم که یک نفر با لهجه عربی ائمه اطهار(ع) را صدا می زند و این صدا لحظه به لحظه یه ما نزدیک می شد و در سنگر ما چون در بدنه کانال بود و کوچک هم بود عراقیهایی که عقب ستون خودشان بودند سنگر ما را ندیده بودند ولی این یک سرباز که داخل کانال به صورت سینه خیز می آمد قبل از اینکه به درب سنگر ما برسد یک لحظه به سرم زد که چون سرش را بی زیر گرفته و جلوی خود را نگاه نمی کند فقط سینه خیز می آید گفتم بهتر است سرش را به سر نیزه از تنش جاد کنم یا گلویش را پاره کنم بالاخره بکشمش ولی دوباره پیش خودم گفتم اگر من این کار را بکنم شاید سر همه ما را ببرند آن وقت من شرعاً مسئول ریختن خون 3 تای دیگر می شوم لذا از آن کار منصرف شدم و ان سرباز تا رسید جلوی سنگر ما می خواست داخل شود که ماها را دید شروع کرد به فریاد زدن که المیت الایرانی و ان وقت بود که دیدیم یک نفر به عربی می گوید بیائید بیرون و اگر نه همه شما را می کشم و یک تیربار مسلح که لوله آن را به داخل سنگر ما گرفته بود و یک قایق هم که توپ 106 میلیمتری روی آن سوار بود گلوله گذاری کرد و به طرف سنگر ما گرفت در آن لحظه هر 4 نفر به همدیگر نگاه می کردیم که یکی از بچه ها گفت چه شد؟ حالا باید چیکار کنیم؟ من گفتم هیچی، فکر مجروح شدن و شهید شدن را می کردیم ولی حالا اسارت که باز یکی از بچه ها گفت تسلیم شوی که من گفتم این راه حصرت زینب(س) است که حالا باید برویم چون اگر بیرون نرویم همه ما را می کشند و این خودکشی ایت که در اسلام حرام است مگر آنهایی که اسیر شدند کمتر از ما بودند و یا خون ما رنگین تر از خون آنها است. آری ساعت 7 صبح روز دوشنبه مورخه 16/10/1364 بود که برادر حشمت­اله طاهری که از ناحیه قوزک پا مجروح شده بود اولین نفر بیورن رفت و گفت الموت الصدام که نانجیب ها بنده خدا را کتک زدندو گفتند بگو الدخیل و نفر دومی برادر امان­اله قلعه­نوعی و سومی برادر سرباز ارتش سیدرضا حسینی و نفر اخر من رفتم به محض اینکه بلند شدم و سرپا، یکی از ملعون ها با لوله اسلحه کلاش به سر من زد و خون فواره کرد و دستهای ما را با نخ پایین اورکت خودمان بستند و با اشاره گفتند حرکت کنید حدود صد متری به سمت عقبه خودشان بردند و انجا یک سرباز درجه­دار گروهبان بود پیش او گفتند بنشینید و ما نشستیم ولی برادر طاهری رنگ رخش زرد شده بود چون خون زیادی از پایش رفته بود و سرپا ایستاده بود و می لرزید آن سرباز درجه دار عراقی یکباره گفت عربیک، گفتم نه! گفت کردی، گفتم نه! بار آخر گفت ترکی من گفتم بلی من ترک هستم به زبان ترکی ترکمنهای اربیل عراق گفت چه می خواهید؟ گفتم هیچ چیز فقط ان رفیق ما مجروح است.برای اوکار بکن. گروهبان وظیفه یک سرباز را صدا زد و گفت این مجروح را به عقب ببر که او هم برد. این سرباز ترکمن (گروهبان وظیفه) جیبهای ما را گشت و توی جیب من یک جانماز آغشته به عطر و سبز رنگ که یکی از دوستان صمیمی من شهید احمد سلیمانی (محل شهاد فاو) از مشهد آورده بود آن را برداشت بو کرد و سه بار تاکید کرد علی این مال من باشد البته نام مرا قبلاً پرسیده بود و من همگفتم مال تو باشد ما دوباره تقاضای آب کردیم او قمقمه یک سرباز را گرفت داد ما خوردیم حدود چند ساعت آنجا نشستیم تا اینکه یک قایق آمد و ما را به پشت جبهه انتقال داد.


در طول مسیر فقط به جاده ای که آنجا مستقر بودیم را نگاه می کردم هیچ مانعی وجود نداشت وقتی این صحنه را دیدم دائم از خودم می پرسیدم چرا دشمن ما را غافلگیر کرد، ما که نگهبان و دوربین دید در شب داشتیم پس چرا؟


تا اینکه وقتی در اردورگاه مستقر شدیم از برادران ارتشی سوال کردم چه شد؟ مگر شما نگهبان نداشتید؟ گفتند چرا نگهبان داشتیم ولی سرگروهبان تازه وارد از آموزشگاه آمده بود و دوربین نداد گفت خراب می شود و من باید خسارت بدهم.


وقتی برادران سرباز به او می گویند دوربین را بده تا بیرون را نگاه کنیم با کمال بی تجربگی گفته بوده این دوربین تحویل من است اگر خراب شود مرا تنبیه و جریمه می کنند و دوربین را نمی دهد. اتفاقاً آن شب تاریک ظلمات بود و با چشم غیر مسلح هیچ جایی دیده نمی شده است.


می گفتم بعد از حدود نیم ساعت یک قایق آمد و ما را سوار کردند و توی راه سرباز عراقی می گفت: آنی مِنَ الکربلا. وقتی رسیدیم به خط مقدم عراقیها آنجا ما را پیاده کردند و چشمهایمان را بستند و سوار یک تویوتا وانت کردند و به مقر فرماندهی یکی از سپاه عراق نمی دان سپاه سوم بود یا هفتم ولی نیروهایی که به  ما حمله کرده بودند ستونی به فرماندهی سپهبد ستاد ماهر عبدالرشید بود چون بعدها فهمیدیم.


می گفتم در بین راه خط اول تا مقر فرماندهی دست و چشمهایمان را بسته بودند من صدایی را شنیدم که می گفت علی علی ولی من جواب ندادم تا اینکه گفت اسیرالایرانی علی، گفتم من هستم او گفت چه می خواه یگفتم هیچی فقط دستهایم درد می کند نخ را کمی شل کن چون غیر از این کاری نمی کرد. او گفت صبر کن. بعد از شاید یک ربع ساعت یکجا نگه داشتند و ما را پیاده کردند و چشمهایمان را باز کردند و دستم را نیز باز کرد گفتم دیگر با آن نبند توی جیب شلوارم یک دستمال ابریشمی داشتم درآوردم گفتم با این ببند گفت باشد دوباره چشمهایمان را با باند سفید بستند و دستهایم را هم بستند من فکر کردم با دستمال بسته است ولی او دستمال را برای خودش برداشته و به جای ان با باند بسته است.


ناگفته نماند انجایی که نگهداشته بودند مقر توپخانه عراقیها بود چون هم توپخانه را دیدم و هم صدای غرش آنها را می شنیدم.


بالاخره بعد از نیم ساعت به مقر فرماندهی رسیدیم نگار کردم دیدم تعدادمان بیش از 8 نفر است با خودم گفتم پس این اسرا را از کجا گرفتند ما که هشت نفر بودیم در همین حال بودم که صدایی از پشت سرم شنیدم که گفت آخ ننه برگشتم دیدم همشری خودم عمو حسن عزیزی که مجروح شده است گفتم شما هم اسیر شدید؟ گفت بلی! ما ساعت 7 صبح داخل سنگر بودیم که یکباره عراقیها ریختند روی سر ما و همه را اسیر کردند.


کل جمع ایرایی که در دومحور اسیر شده بودند 19 نفر بودیم و یکی هم از بسیجیان به نام علی­اکبر ذوالفقاری که او در همان لحظه اول شهید شده بود و پیکر پاکش بعد از چند سال به وطن اسلامی اورده شد.


سه نفر هم از این 19 نفر مجروح شدید شده بودند که آنها را به بیمارستان برده بودند و بقیه 16 مفر بودیم که در آن مقر کلی فیلم­برداری کردند. فیلمبردار خیلی حقه باز بود ما 16 نفر را طوری فیلم برداری کرده بود که هر بیننده فکر می کرد تعداد اسرا 50 یا 60 نفر هستند و بعد دوباره ما را سوار بر ماشین کردند و به پادگانی که در نزدیکی بصره بود بردند در آن پادگان ما را به فاصله 4 متری نشاندند و طوری فیلمبرداری می کردند که هر بیننده فکر می کرد که تعداد اسرا بالای 50 نفر است حدود یک ساعت فیلمبرداری کردند و استاندار ملعون بصره امد و در آنجا سخنرانی کرد.


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:18 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:29 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش سوم


 


لازم به ذکر است که یک سرباز ملعون چندبار هجوم آورد شهید عمو حسن عزیزی را به شهادت برساند ولی سربازان دیگر مانع او شدند و نگذاشتند عموحسن را به شهادت برساند.


بعد ما را به داخل یک اتاق 4*5 آوردند و با دستان بسته نشستیم حالا چهره همه بچه ها گرد وخاک و دود نشسته و بعضی ها هم مثل من سر و صورتشان خونی بود و هر سرباز یا درجه­داری که از راه می­رسید ما را تماشا می کرد. نمی دانم ایرانی ندیده بودند یا اینکه اصلاً آدم ندیده بودند و بعضی از آنها به داخل اتاق می آمد و یکی را بلند می کرد و با مشت و لگد می زد یا کف دستشان را جمع کرده همزمان به در گوش بچه ها می زدند.


ظهر شد ناهار را آوردند توی یک ظرف آلومینومی که داخل آن را به اصطلاح برنج و خورشت بود ولی معلوم نبود چی هست و به زور می گفتند باید بخورید اصلاً کسی میل به غذا نداشت چند لقمه ای هم که خوردیم دیدیم دارند عکس می گیرند و ما هم آن لقمه را طوری به دهان می گذاشتیم که عکاس نتواند عکس بگیرد. چون اگر عکس می گرفت آن هم هنگام گذاشتن لقمه به دهان بود که بعداً آن را تیتر اول روزنامه می کردند و زیر آن می نوشتند ایرانی ها گرسنه هستند و یا در ایران قحطی امده اینطور چرندیات را می نوشتند و بعد از آن به اصطلاح همین نهار گفتند چه کسی نماز می خواند من که همان دم درب نشسته بودم و از همه کوچکتر هم بودم گفتم من و بلند شدم دستهایم را باز کردند به طرف دستشویی رفتم کفش یا پوتین نداشتم فقط جوراب داشتم آنها را در آوردم وضو گرفتم و امدم بعد از من 7 نفر دیگر بلند شدند که فقط یک نفر ارتشی بود و 6 نفر دیگر بسیجی بودند یکی یکی رفتند وضو گرفتند و امدند، من به عراقیها گفتم مهر نماز بدهید در جواب گفتند مگر اینجا مسجد است مهر نیست گفتم عیبی ندارد یک سنگ یا کلوخ بدهید یکی از ملعونین با حالت تمسخر یک عدد کلوخ به اندازه مشت دست انسان آورد من هم به خاطر رو کم کنی هم که شده، کلوخ له می شد، آن را سه قسمت کردن و در سه جا قرار دادم و اول هم خودم مشغول نماز شدم و بعد بچه ها نوبتی نمازشان را خواندن وقتی بچه ها در حال نماز خواندن بودند هرچه سرباز و درجه دار عراقی که در آن مقر بودند آمده بودند و نماز خواندن بچه ها را تماشا می کردند همه شان با بهت و حیرت نگاه می کردند.


حزب ملعون بعث عراق چنان تبلیغات کرده بود کهسربازان عراقی واقعاً باور کرده بودند که ایرانیان مجوس (آتش پرست) و بی دین و کافر هستند بعد از اینکه نمازمان تمام شد هرکس سر جای خودش نشست من که قبلاً گفتن دن درب نشستم حدود نیم ساعتی گذشت یک سرباز وارد اتاق شد و من که همان اول نشسته بودم بلندم کرد و دستهایم را باز کرد و برد به یک اتاق دیگر که دیدم یک سرگرد پشت میز نشسته.


 من سلام کردم ولی جوابی متوجه نشدم داخل اتاق غی از سرگرد لعنتی یک سرباز غول پیکر هم بود فهمیدم مترجم است. سرگرد چیزی به زبان عربی گفت و آن سرباز به فارسی به من گفت.


سرگرد می گوید هرچه می پرسم راستش را بگو.


ناگفته نماند من از صحبت کردن آن سرباز به فارسی فهمیدم از خائنین خلق عرب خوزستان خودمان است.


اولین سوال نام و نام خانوادگی و اهل کجایی؟ ومن جواب دادم.


دوباره گفت ارتشی یا پاسدار یا بسیجی؟ گفتم بسیجی که در آن لحظه آن سرباز لعنتی با باتوم برقی محکم کوبید روی زانوهای پایم، طوری که دیگر توان سرپا ایستادن را از دست دادم و توان حرکت نداشتم .


به من شک کرده بودند چون اورکتی که پوشیده بودم شبیه اورکت برادران سپاه بود و لباسهایم هم فرق می کرد چون چند تا برادران بسیجی لباسهایشان یک رنگ بود. به همین دلیل کتک زیادی خوردم و دوباره دستهایم را بستند و به پیش بچه ها اوردند و بقیه بچه ها که 16 نفر بودیک به نوبت برای بازجویی بردند و آوردند.


دوباره مرا برای بازجویی بردند قبلاض که گفتم به من شک کرده بودن به چند دلیل:


1-   لباسهایم با دیگر برادران بسیجی فرق داشت.


2-   برادران بسیجی کارت شناسایی و پلاک داشتند ولی من نداشتم.


3-   آنها با من تفوات سنی داشتند.


بار دوم که مرا بردن سرگرد لعنتی یک متر در یک متر روی میز باز کرد ومترجم گفت دقیقاً بگو نیروهای شما کجا مستقر هستند؟ گفتم من از نقشه سر در نمی اورم شما جاده سیدالشهداء را به من نشان بده تا بگویم.


در آن  لحظه سرگرد لعنتی یک سیلی محکم زد توی گوشم و گفت سیدالشهداء یعنی چه جزیره مال ماست باز یک سیلی خواباند به گوش من و مرا به پیش بچه ها برگرداندند.


نزدیک غروب بود یک سرباز لعنتی کلاه کح مشکی سرش بود و بقیه کلاه قرمز داشتند این سرباز کلاه مشکی لعنتی من که دم درب نشسته بودم را بلند کرد و دستهایم را باز کرد و گفت من بعثی هستم کجایت درد می کند گفتم بازو و آن دستم، شروع کرد به هر دستم 25 مشت زد و دوباره دستهایم را بست.


دوباره یک قلم وکاغذ آورد و گفت اسامی تمام فرماندهان لشکر، تیپ، گردان، گروهان و دسته ها را بگو اینجا بنویسیم که منگفتم اینهایی که شما می گوئید فرزند و یا برادر و یا هم محل من نبودند که نامشان را بدانم من اصلاً هیچ کسی را نمی شناسم و دوباره با آن باتوم برقی به ساق پاها و روی زانوهایم می زدند و به این خاطر به من زیاد گیر داده بودن چون گفتم بسیجی هستم و اورکت من خاکی رنگ بود و شلوارم هم زیتونی و کارت شناسایی و پلاک هم نداشتم در صورتیکه چند برادر بسیجی هم کارت شناسایی و هم پلاک داشتند و لباسهایشان هم زرد رنگ مثل برادران ارتشی بود و من کم سن و سال ترین افراد حاضر بودم و نم یتوانستند بگویند پس با این تفاوت شما سپاهی هستی و دوباره مرا به داخل اتاق پیش بچه ها بر می گرداندند و یکی دیگر را می بردنددستهایمان با توجه به اینکه در داخل اتاق و انتهای ساختمان بودیم همچنان از پشت بسته بودند من گفتم دم درب نشسته بودم و هر سرباز یا درجه داری یا افسری از راه می رسید به داخل این اتاق می آمد هر چه عقده داشت به سر ما می ریخت غروب همان روز 16/10/1364 بود یک سرباز ملعون امد و مرا هل داد به روی زمین افتادم و با پایش رفت روی سرم و پای دیگر را از زمین کنده بود و می گفت به خمینی توهین کن ولی من و بچه ها اصلاض این کار را نمی کردیم کتک زیادی زدند و گفتند همگی با هم توهین کنید و ما هم می گفتیم عُو عُو بعد یکی از عراقیها متوجه شد و شروع به زدند کرد و می گفت مگر سگ شدید بعد از آن یک ملعون دیگر وارد اتاق شد و من که دم درب بودم بلند کرد وگفت کجای بدنت درد می کند من گفتم بازویم که واقعاً هم درد می کرد، نانجیب با مشت به بازوهای من می زد و می گفت من بعثی هستم به جرأت می توانم بگویم 50 تا و یا شاید بیشتر مشت به بازویم زد و بعد از من رفت به سراغ برادر بسیجی سید مصطفی هاشی و چنان به در گوش این بنده خدا کوبید که در جا خونابه از گوشش بیرون آمد و دوباره یکی از برادران سرباز ارتش بنام علی جهانشاهی را بلند کرد و ایشان صورت توپولی داشت و شروع کرد با چک به صورت این بنده خدا زدن آنقدر زد که اشک از چشمان این بنده خدا سرازیر شد شب شد و باز مثل ناهار مقداری غذا آوردند و هرکس چند لقمه ای خورد و بعد شام دستمان را باز کردند و یکی یکی رفتیم وضو گرفتیم و نماز مغرب و عشاء را خواندیم و دوباره دستهایمان را از پشت بستند همان طور که گفتم فصل زمستان بود و هوا سرد ولی این ملعونها پنکه سقفی اتاق را روشن می کردند و شب بدنمان خیلی درد می کرد و دستهایمان هم که بسته بود نمی توانستیم بخوابیم مخصوصاٌ من که دم درب بودم و از همه کوچیکتر و بسیجی و لباسهایم هم با آنها فرق می کرد این بود که خیلی مرا اذیت می کردند. یک سرباز از در وارد شد و فارسی بلد بود گفت چهکسی می تواند ترانه بخواند هیچ کس جواب نداد بعد گفت چه کسی می خواهد به کربلا برود باز هم کسی جواب نداد بار سوم گفت به خمینی توهین کنید و ما همه مثل قبل شروع کردیم به عُو عسو کردن که فهمید و با فحش گفت فلا فلان شده ها من می گویم به خمینی فحش بدهید و شما سگ می شوید.


ساعت حدود 10/30الی 11 شب بود  چشماهایمان هم بسته بودند و ما دیگر اصلاً نمی توانستیم بخوابیم من که دو درب بودم شنیدم یکی به عربی چیزی می گوید و با دستش به لبهای من می زد که متوجه شدم می گوید دهانت را باز کن وقتی دهانم را باز کردم یک عدد قرص به اندازه عدس را به دهان من گذاشت و پشت سر آن یک سطل آب را به دهان گرفت و من کمی خوردم و دیگر هیچچیزی نفهمیدم و کی صبح شده.


روز دوم باز کتکها و بازجویی مثل روز قبل به شب رسید و صبح روز بعد 18/10/1364 ساعت 8 صبح ما را با یک ماشین تویوتا وانت که اتاق عقب ان مثل قفس بود سوار کردند البته قبل از سوار شدن به دستهایمان دستبند فلزی زدند ولی چشمهایمان باز بود آن روز از صبح تا غروب با ماشین رفتیم و هنگام غروب به شهر بغداد رسیدیم و ما را در جلوی یک درب بزرگ در داخل یک پادگان پیاده کردند و آن درب بزرگ باز شد و ما به داخل رفتیم و دیدیم یک حیاط یکصد متری که دور تا دور آن اتاقهایی هست ولی نشمردم چند تا اتاق هست.


وقتی وارد آنجا شدیم دم درب یکی از اتاق ها یک سرباز به ما گفت لباسهایتان را در آورید و فقط با لباس زیرتان باشید ما لخت شدیم و یرباز تمام لباسهای ما را گشت در حال گشتن جیب اورکت شهید آزاده حسن عزیزی بود که یکباره سرباز چنان فریاد زد که ما فکر کردیم که عقرب او را نیش زده و اورکت را به طرف بچه ها پرت کرد و یک طی دسته دار کف پاک کن را برداشت و انقدر به سر و کول ما زد که دسته طی خورد شد و بعد گفت لباسهایتان را بپوشید و ما هم پوشیدیم درب یکی از اتاقها را باز کرد و گفت به داخل بروید وقتی وارد اتاق شدیم دیدیم 3 نفر سرپا ایستادهاند که دونفرشان لباس پلنگی پوشیده بودند و یکیشان ریش بلندی دارد و نفر سوم یک انسان قد بلند و با چشمانی سبز و لباس سبز و پلیور پوشیده بود که ما فکر کردیم اینها عراقی هستند و آمدند که از ما حرف بکشند مخصوصاً من که کتک زیادی خورده بودم به پشت سر شهید آزاده حسن عزیزی رفتم و گفتم این لباس سبز فلان شده الآن مرا می کشد و آنها به ما سلام کردند و ما باز با ترس با اکراه جواب دادیم و ما هیچ حرفی با انها نمی زدیم، آنها خودشان را معرفی کردند آن لباس سبز و قد بلند برادر علی سیف اللهی و دومی ریش دار لباس پلنگی برادر عبداله سمنانی و سومی لباس پلنگی برادر عیسی صفرزاده هر سه اهل تهران بودند آنها هر چه می گفتند ما باور نمی کردیم وگوشهایمان هم به دیلیل انفجار نارنجکها در داخل سنگر و بعد هم در آن دو روز که حسابی ما را زده بودنند سنگین شده بود و درست نیم شنیدیم و حرفهای آهسته را درست متوجه نمی شدیم تا روز بعد 19/10/1364 سرباز عراقی درب را باز کرد و ما را یکی یکی بردند و مشخصات ما را پرسیدند و بازجویی می کردند یک هفته ای آنجا بودیم تا اینکه روز 25/10/1364 بعد از ظهر سرباز عراقی درب اتاق را باز کرد و ما 16 نفر را که با هم اسیر شده بودیم سوار یک یک توبوس کردند و چشمها و دستهایمان را بستند و به جای دیگر بردند که انجا فهمیدیم بازداشتگاه استخبارات است آنجا هر بازداشتگاهی به اندازه 2*3 متر بود و سقف به ارتفاع 4/5 متر بود و درب 2*1 متر آهنی به قطر 10 میل با لولاهای بسیار بزرگ و سقف آنجا شیروانی بود ویک سوراخ به اندازه دهانه دهانه قوطی رب داشت هر وقت نیاز به دستشویی داشتیم نگهبان از آن سوراخ می پرسید چه کار دارید و هر 8 نفر را در یک سلول جا دادند گفتم آنجا سلول 2*3 به ارتفاع 4/5 متری بود و یک پنجره یک متری به بیرون آنهم نزدیک سقف بود و یک پنجره 2*2 هم بالای درب به طرف داخل بود و سبها به دستشویی نمی بردند و اگر کسی زیاد احساس فشار می کرد مجبور بود یک پارچ آب که آن را پر کرده داده بودند بخوریم توی ان دستسشویی سبک انجام می داد اولین شب را سپری کردیم صبح بود من دل درد داشتم نگهبان را صدا زدم و گفتم مرافه یعنی دستشویی، او درب را باز کرد و یکی از بچه ها هم گفت من هم دستشویی دارم ئو تایی رفتیم اول او رفت و من روبروی دستشویی ایستاده بودم روبروی دستشویی یکی از سلولها قرار داشت و پست به ان ایستاده بودم صدایی شنیدم که گفت اهای بسیجی گفتم بله، کجایی؟ و کی هستی؟ گفت من در داخل همین سلول پشت سرت هستم و از لای درب تو را خوب می بینم و نام من هوشنگ و خلبان 44 هستم که هواپیمای من در کردستان عراق سقوط کرد و من اسیر شدم. گفت از ایران چه خبر؟ بچه ها به جبهه می آیند یا نه؟ گفتم آری و الآن اینجا هستیم در ایران برادران بسیجی دوقالب راهیان کربلا هر روز دارند اعزام میشوند او خیلی خوسحال شد و به من گفت اصلاً نترس، مرد برای کارهای دشوار و سخت آفریده شده است و شما را از اینجا به کمپ (اردوگاه) پیش دیگر اسرا می برند و غصه نخور. گفتم نه من اصلاً غصه نمی خورم که در آن لحظه دوستم از دستشویی خارج شد و من برای رفع حاجت رفتم وقتی بیرونامدم سرباز عراقی دیگر مهلت نداد و ما را سریعاً به داخل سلول برگرداند.


 دو روز انجا بودیم روز 28/1/1364 بعد از ظهر درب سلولهای ما 16 نفر ا باز کردند و سوار اتوبوس کردند و طبق معمول چشم و دستهایمان را بستند و ما جایی را نمی دیدم دم غروب بود ما را پیاده کردند و چشم و دستهایمان را باز کردند و دیدیم آنجا کمپ است.


بعد از نیم ساعتی گذشت یک سرگرد به همراه چند سرباز ۀم و اول سلام کرد و خودش را معرفی کرد و گفت من سرگرد حسین هستم و شماها میهمان هستید اینجا کمپ شماره 9 و قاطع (قسمت) 3 اسرای ایرانی در عراق و در شهر رومادیه است. الآن به شما لباس و وسابل شخصی می دهیم و شما بعد از استحمام به داخل آسایشگاه رفته و استراحت می کنید انشاءالله این جنک هر چه زودتر تمام می شود و شما به خانه هایتان بر می گردید.


راستش همه ما تعجب کردیم وپیش خودمان گفتیم عجب! پس کتک فقط در بازجویی ها بود و دیگر از کتک و اذیت و آزار خبری نیست، سرگرد و رفت و ما یک ساعتی در وسط قاطه نشستیم تا اینکه یک ماشین آیفا به داخل قاطع 3 امد و سربازانی گفتند بلند شوید به حمام بروید حمام را به ما نشان دادند و ما را به داخل حمام رفتیم وقتی شیردوش حمام را باز کردیم آب گرم آمد و خیلی خوشحال شدیم ولی غافل از اینکه در بیرون از حمام آن دایه های دلسوزتر از مادر چه نقشه شومی در سردارند. حدود 10 دقیقه گذشت که دیدیم آب گرم تمام شد و یک سرباز به داخل حمام آمد و گفت یا الله سریع و ما با آب سرد فوراً سرمان را شستیم و بیرون امدیم در هنگام خارج شدن از حمام بودیم که دیدم یکی از بچه ها مرا صدا زد و گفت تو را به خدا کمکم کن.


آن گروهبان سوم ستار صادقی بود یکی از انگشتان شصت پایش را از دست داده بود من به او کمک کردم و سرش را شستم و با هم به بیرون آمدیم و دیدیم یک سرباز با یک کارتن آمد برای هر نفر یک عدد لباس زیر و یک عدد زیر پیراهن و یک جفت دمپایی و یک عدد دشداشه (پیراهن بلند عربی) داد ما همگی پوشیدیم و به هم گاه کردیم و می خندیدیم و منتظر فرمان بعدی بودیم که چشمهایتان روز بد نبیند که یکباره یکی از سربازان عراقی با صدای نکره ای فریاد زد بیائد بیرون و ما همه بی خبر ولی آن خبیثها آماده پشت دربها ایستاده بودند وقتی ما از حماما خارج شدیم کابل و سلنگ بود که بر سر و کله ما می زندن و ما نمی دانستیم چه باید بکنیم من از همه کوچک تر و سبک تر و چالاک تر بودم و فقط یک شلنگ به کمر خورد و یک سیلی محکم که برق از چشمان پرید و به دیوار خوردم بالاخره پذیرایی از مهمان در زسم عراقیها را هم فهمیدیم. در حالیکه 7 یا 8 سرباز مشغول کتک زدن بودند یک سرباز عراقی ما را به وسط محوطه راهنمایی کرد البته این کارها به سرعت انجام شددر محوطه برای هر نفر یک پتو را روی زمین پهن کرده و تعداد یک عدد زیرانداز و دو عدد پتو و یک عدد بالشت و یک کیسه انفرادی و قاشق و بشقاب و لیوان و ماشین ریش تراشی گذاشته بودند هر نفر از ما یک پتو را جمع کرده به کولمان گرفتیم و به داخل آسایشگاه رفتیم ناگفته نماند یک جفت کفش و جوراب و یک دست پیراهن و شلوار و پلیور به رنگ سبز که خود عراقیعا هم پوشیده بودند دادند.


آسایشگاه در ابعاد 15*5 بود و 4 تا پنجره و 4 تا پنکه سقفی داشت و از وسایل گرمایشی خبری نبود. فقط یک دستگاه چراغ علاءالدین دادند که هفته ای یک بار نفت می دادند. در داخل آسایشگاه توالت نبود در گوشه آسایشگاه دو تا بلوک سیمانی گذاشته بودند و یک چوب دومتری که به زمین کاشته و دو عدد چوب 1 متری یک سرش به دیوار و یک سرش به چوب 2 متری با میخ کوبیده بودند و یک پتوی یکی از بچه ها را عراقیها برداشتند به چوبها بستند و یک سطل بزرگ را گذاشتند و گفتند این مخصوص دستشویی سبک است و هر کس دل درد داشت باید تا صبح صبر می کرد یا اینکه در یک قوطی 4 لیتری دستشویی می کرد و صبح خودش آن را می برد تخلیه و تمیز می شست و به سرجایش می گذاشت. وقتی داخل آسایشگاه آمدیم گفتند وسایلتان را بچینید و هرکسی به اندازه نیم متر با زیرانداز برای خودمان جا درست کردیم و لباسهایمان پوشیدیم و عراقیها گفتند یکی از شما باید ارشد آسایشگاه بشود و ان شخص باید سرباز ارتش باشد. برادر محمدرضا طالبی هم سرباز ارتش بود بچه ی پخته ای بود همگی او را ارشد آسایشگاه کردیم و او یک برپا خبرداد داد عراقیها رفتند بعد از نیم ساعت یکی از سربازان عراقی یک عدد ماشین سلمانی دستی آورد وگفت تا صبح باید موی سرتان را بتراشید.


آن شب بچه ها خیلی خوشحال بودند چون استحمام کرده بودیم و خستگی گرد و خاک از بدنشان رفته بود و فقط خواب نیاز داشتند تا ساعت 12 شب همه موی سرشان را تراشیدند و ان شب خیلی خندیدیم صبح ساعت 7 بود ما هنوز بلند نشده بودیم و قانون اردوگاه را نمی دانستیم صدای باز شدن را شنیدیم درب باز عادل دیوانه معروف به دیوانه، می گفتند او واقعاً خل وچل است. می گفتم او وارد آسایشگاه شد و گفت شما باید هر روز ساعت 6:30 صبح بیدار شوید و برای آمار گرفتن آماده باشید. ما سریعاً پتوها را جمع کردیم و ارشد آسایشگاه برپا و خبرداد، داد عادل دیوانه امار گرفت بعد از امار گفت شما چا دیشب دور هم جمع نشسته بودید. بعد شروع کرد به یک شلنگ نرم پلاستیکی به تخت گرده ما می زد. طوری می زد که جای کبود و پر از خون می شد. اول ده تایی خوردیم. بعد گفت بروید بیرون.


ما هم رفتیم اول دستشویی و بعد با هم قدم زدن ساعت 8 صبح بود از طرف آشپزخانه داد زدند بیایید صبحانه بگیرید. ما دو تا ظرف غذا که آلومینیوم بود و اندازه ان 30*50 و عمق 10 سانتیمتر بود که به عربی به آن غسوه می گفتند صبحانه آش عدسی بود مثلاً، 30% عدس ان هم پاک نکرده 70% برنج بود. اگثر بچه های آزاده دندان سالم ندارند ما رفتیم صبحانه را آوردیم چون جدید بودیم آشپزها هوای ماها را داشتند وقتی که آش را تقسیم کردیم به هر نفر یک لیوان رسید جا دارد این نکته را بگویم سنگ ریزه داحل آش قاتل مخفی دنداد های بچه ها بود. ساعت 9 صبح بود عادل دیوانه سوت زد و گفت داخل بروید آنها (عراقیها) آمدند آمار گرفتند و رفتند.


 دوباره ساعت 10 صبح درب آسایشگاه را بازکردند ساعت 10 صبح قبل از بیرون رفتن عراقیها یک سری وسایل آوردند و گفتند اینها را اسرای قاطع 1 و 2 دادند. وسا یل شامل مهر نماز، نخ و سوزن، سیگار و تیغ بود بعد از اینکه اقلام را تحویل گرفتیم عراقیها آمدند گفتند همه شما باید ریشهایتان را با تیغ بتراشید . هر دو نفر ریش همدیگر را می تراشیدند.


من که از ریش زدن معاف بودم ولی تیغ و ریش تراش عمو حسن را آماده کردم گفتم بنشیند تا وقتی اولین تیغ را به صورت عمو حسن کشیدم دیدم در آن واحد اشکهای چشمانش جاری شد. گفتم صورتت درد گرفت، گفت نه، گفتم پس چی؟، گفت من در طول عمرم دوبار صورتم را تیغ زدم اولی سربازی دومی عروسی ام بود.


ناگفته نماند بنده در مدت 5 ماهی که با عمو حسن بودم ظرفها و لباسهایش را می شستم. چون او از من هن بزرگتر بود و دوم کمی مجروح شده بود سوم من با او هم قوم و ویش بودیم.من به این خاطر حرمت او را نگه داشته بودم.


ساعت 11:30 ظهر بود صدا زدند بیایید ناهار بگیرید باز هم دو نفر رفتیم. داخل یکی از ظرفها دو تا بیل برنج و دیگری خورشت که البته نامش خورشت بود چون فقط آب مخلوط به رب گوجه فرنگگی بود. ساعت 12 ظهر باز عادل دیوانه سوت زد و گفت بنشینید آمار، آمدند آمار ظهر گرفتند و رفتند بعد ما هم اول نماز خواندیم که البته نماز انفرادی چون جماعت ممنوع بود. دوباره ساعت 3 بعد از ظهر درب ها را باز کردند تا ساعت 5 بعد از ظهر آزاد بودیم.


 ساعت 5 شام را دادند. وقتی شام را گرفتیم دیدیم که باقالی را با کمی گوشت یخی پختند که فهمیدیم خورشت ظهر آب همین باقالی ها بوده است و ساعت 5 سوت داخل باش زدند و ما به داخل آسایشگاه رفتیم و منتظر امار نشستیم که دیدیم که یک افسر به همراه چند تا سرباز برای آمار گزفتن آمدند فهمیدیم آمار غروب هر روز یک افسر درجه دار می آید لازم بذکر است آشپزها همه از اسرای ایرانی بودند و سرآشپز یک استوار خودفروخته ارتش جمعوری اسلامی ایران به نام ع. س اهل کرمانشاه بود .


ما کم کم خودمان را با زندگی در اسارت وفق دادیم و هر روز که می گذشت تجربه ما هم بیشتر می شد. دو روز بعد دو تن از برادران بسیجی بنام حسن ابراهیمی و گروهبان سوم جهانزیر باقری که در هر دو در کمین ضلع مرکزی به شدت مجروح شده بودند طوری که نمی توانستند سرپا بایستند و راه بروند این دو نفر را عراقیها هز همان خط مقدم به بیمارستان برده بودند. وقتی این دو نفر را آوردند بهیار عراقی برای پانسمان مجروحین آمد ولی بهیار دست نمی زد ما خودمان زخم مجروحین را باز و شستشو می دادیم و باندهایشان را عوض می کردیم.


روز چهارم دونفر اسیر جدید اوردند که دیدیم همان برادر عبدالله سمنانی و عیسی صفرزاده هستند که در بغداد با هم بودیم چند روزی نگذشته بود که دیدیم چند تا کامیون مخلوط شن و ماسه اوردند و در وسط محوطه قاطع 3 ما خالی کردند و عراقیها گفتند بیایید این شن و ماسه را به جاهایی که گود هستند بریزید و فرقون نبود دو تا بیل دسته کوتاه آوردند و گفتند سطل زباله آسایشگا را بیاورید و مشغول شوید ما هم چاره ای نداشتیم که مشغول شدیم و هر روز یک کامیون مخلوط می اوردند . این کار تا دو هفته طول کشید.


 


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:18 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:30 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش چهارم




در آن منطقه سطح آب در زیر زمین بالا بود و امکان چاه کندن نبود لذا مخزن بتونی به عمق 2 متر و 3*4 درست کرده بودند و آب فاضلاب و حمام و دستشویی به داخل ان جمع می شد و هرچند روز یکبار ماشین تانکردار می آمد آن چاه را تخلیه می کرد. یک ماشین تخلیه چاه آمد و من و برادر عیسی صفرزاده رفتیم شلنگ تانکر را به داخل چاه گذاشتیم و هنگامی که تمام شد شلنگ را وقتی در می آوردیم متوجه راننده تانکر ایستاده بود نشدیم و شلنگ کثیف به سینه راننده تانکر برخورد کرد و جای شلنگ آلوده به نجاست روی سینه او ماند و او به دستشویی رفت تا پیراهنش را تمیز کند وقتی امد دیدیم دست و صورتش را شسته ولی پیراهنش هنوز همانطور مانده و ما به او با اشاره گفتیم پیراهنت. او وقتی دید با دستهای خیس خود پیراهنش را پاک کرد و دوباره دستانش را به صورت و سبیل خود کشید که خدابیامرز آزاده شهید عمو حسن عزیزی خندید و گفت به سبیلش کود شیمیایی داد تا بیشتر رشد کند.


روز 7/11/1364 بود دیدیم یک نفر با لباس شخصی به همراه یک اسیر ایرانی از قاطع 2 به قاطع 3 ما آمدند چون ما تازه اسیر شده بودیم .


ناگفته نماند کپ شماره 9 سا تا قاطع داشت قتطع یک که اکثریت در عملیات بدر در اواخر اسفند سال 1363 و بقیه هم در فصل بهار سال 1364 اسیر شده بودند و قاطع دو که انها حدود 400 نفر بودند از اول تابستان 1364 تا اواخر آبان ماه 1364 اسیر شده بودند و قاطع 3 که ما بودیم.


می گفتم روز 7/11/1364 آن لباس شخصی مامور صلیب سرخ جهانی که مقر ان در کشور اروپایی سوئیس است آمده بود و آن اسیر همراهش مترجم که به زبان انگلیسی مسلط بود . به برادر بسیجی احمد دیلی اهل آبادان و ساکن شیراز بود مامور صلیب به داخل آسایسگاه آمد اول خودش را معرفی کرد که نامش بیات بود و بعد کمی درباره ماموریتش توضیح داد و به همه افرادی که در قاطع 3 بودیم به هر نفر یک شماره داد مثلاً شماره من 10617 بود یعنی من ده هزار و ششصد و هفدهمین اسیر ایرانی در عراق شدم و بعد گفت این شماره هر اسیر ایرانی که اگر هر اتفاقی رخ دهد از روی همین شماره ما و دولت ایران از دولت عراق توضیح می خواهیم. یعنی دولت عراق نمی تواند هر کسی را که شماه صلیب دارد را مخفی یا اعدام کند بلکه باید هر دو ماه یکبار ما م یآئیم و از طرف خانواده شما در ایران نامه می اوریم و همچنین نامه شما را هم می بریم و بعد گفت هر مشکلی دارید بگویید که مترجم او اقای دیلی گفت بچه ها همانطور که شنیدید یک کشور اروپایی و به اصطلاح بی طرف هستند. ولی چه بی طرفی، هماتنطور که همه ما می دانیم دولت عراق به کشور ما حمله کرده و جنگ را شروع و آن را به ما تحمیل کرده است و دولتهای غربی غیر از کمک اقتصادی و نظامی به صدام کاری برای ما نکردند و شما الآن هر چیزی به این مأمور بگویید بی کم و کاست به فرماندهی کمپ تحویل خواهد داد و بعد از رفتن اینها عراقیها شما را بیشتر اذیت خواهند کردف پس به خدا توکل کنید و صبور باشید. ما چهره دو پهلوی آقایان بی طرف غربی را بهتر شناختیم و فقط نامه و کارت شناسایی را پرکردیم و دادیم آقای صلیب برد که به ایران برساند.


دو یا سه روز بعد چند تا اسیر تازه آوردند. بعد از رفتن صلیب فرمانده کمپ عوض شد. سرگرد حسین که شیعه بود رفت و به جای او سرگرد مفید آمد که فردی بسیار خشن و باتکبر بود. وقتی بچه ها در اعتصاب غذا به پای ایشان بلند نشده بودند گفته بود «لیش ما ادکم» (یعنی چرا بلند نشدید) و از ان به بعد نام او را لیش نا ادکم می گفتند.


دو یا سه روز از رفتن صلیب و عوض شدن فرمانده کمپ نگذشته بود یک روز یکی از بچه های آشپزخانه جهت دستشویی به قاطع 3 ما امد و گفت بچه های قاطع 1 و 2 از امروز اعتصاب غذا کرده اند و غذا نگرفته اند ما تعدادمان به 31 نفر رسیده بود گفتیم چکار بکنیم. یکی از بچه ها گفت ما هم اعتصاب غذا می کنیم ولی یکی دیگر از بچه ها گفت ما نمی توانیم چون ما 31 نفر هستیم ولی قاطع 1 و 2 هر کدام 400 نفر هستند اگر عراقیها بفهمند ما را تا سر حد مرگ می زنند. و همان هم شد شب جمعه بود شام لوبیا سفید بود عراقیها که تعدادشان 10 الی 15 نفر بود همگی کابل بدست آمدند و کلی ما را زدند و بعد گفتند شماها باید همه این غذاها را که گرفتید بخورید که ارشد ما گفت ما اعتصاب غذا نکرده ایم و هر چقدر گرسنه باشیم می خوریم و این زیادی غذا بدلیل اعتصاب است که آشپزها هرچه می توانستند ظرفها را پر کردند. عراقی ها که دیدند حرف ارشد برادر طالبی منطقی است گفتند ما نمی دانیم شما باید غذا بخورید و رفتند. اعتصاب غذا دو روز طول کشید و ما هیچ خبری از آن دو قاطع نداشتیم. فقط شبها صدای ناله و فریاد می شنیدیم. نگو تعدادی از بچه های قاطع دو را داخل حمام انداختند و با کابل و شلنگ می زنند ما از اسرای قدیمی شنیدیم که بعد از اعتصاب راقیها همه اعتصاب کنندگان را با کابل برق آنقدر می زنند که بدن تمام اسرا مثل بادمجان سیاه می شود. چه بسا در یکی از همین کمپها اسیری یک چشم خود را بر اثر اصابت کابل از دست داد ولی در این کمپ شماره 9 که ما بودیم اینجور نشد.     


در این کمپ شماره 9 که ما بودیم خداوند عنایت خاصی کرد که دشمن گیج شده و متحیر شده بودند که چه ارتباطی میان اسرا و رزمتدگام اسلام وجود دارد که بدنبال آن می گشتند. چند بار آسایشگاه ها را زیر و رو کردند و تقتیش بدنی کردند ولی هیچ چیزی پیدا نکردند، چون پایان اعتصاب غذا دقیقاً مقارن شد با عملیات غرورآفرین والفجر هشت که رزمندگان اسلام شهر بندری و استراتژیک فاو را تصرف کردند. عراقیها 70 روز مارش عزا از تلویزیون پخش می کردند.


چند روز به عید 1365 مانده بود که عراقیها گفتند وسایلتان را جمع کنید و ما را به قاطع دو بردند.


که آسایشگاه یک قبلاً بهداری بود و معمولاً در هر کمپی یک آسایشگاه را بهداری می کردند و دو نفر از اسرا که قبلاً در جبهه امدادگر بودند و یا کسی که با مسائل پزشکی آشنا بود را می اوردند و در بهداری کار می کرد. البته یک پزشک عمومی مسئولیت بهداری را بر عهده داشت و یکی از برادران بسیجی بنام محمدحسین هوشمند اهل یزد کارمند دندانپزشکیرا انجام می داد.


می گفتم ما آمدیم قاطع 2 و آسایشگاه یک را که بهداری بود خالی کردند ما آنجا را شستیم و تمیز کردیم و ساکن شدیم. در قاطع یک و دو هواخوری نوبتی بود یعنی هر چهار آسایشگاه پایین یک ساعت به هواخوری می آمدند بعد از یک ساعت آسایشگاه پایین می رفت داخل و چهار آسایشگاه بالا می آمد برای هواخوری.


حدود 20 الی 25 روز گذشت که یک روز عراقیها آسایشگاه ما را منحل کردند و ماها را بین هشت تا آسایشگاه تقسیم کردند و دیگر از اسرای جدید هم خبری نبود.


عراق هر چه اسیر که از عملیات والفجر هشت و بعد از ان که گرفته بود به دیگر کمپهای خالی که داشت، برده بود.


من و آزاده شهید عمو حسن عزیزی به آسایشگاه چهار بردند که ارشد آسایشگاه چهار برادر علی اوسط رمضانی بسپار اهل همدان بود. خودش را شخصی به عربی (مدنی) معرفی کرده بود. چند روزی می گذشت و من هر روز با یکی از بچه ها بنام برادر بسیجی مرتضی شیرزادخانی قدم می زدم که سرباز عراقی جاسم پیره (چون دو تا جاسم وجود داشت، یکی جوان و سیبیل کلفت و وقتی بچه را می زد بدجوری می زد و دیگری جاسم پیره که حال و حوصله زیادی نداشت و کمتر برای بچه ها مزاحمت ایجاد می کرد.) مرا صدا زد و گفت برو وسایلت را جمع کن و به آسایشگاه دو برو و به جای من برادر بسیجی علی گردوانی رفت وقتی آزاده شهید عمو حسن عزیزی فهمید گریه میکرد و می گفت تو خودت درخواست کردی و من قسم و آیه می خوردم که این سرباز خودش این کار را کرده است.


بالاخره من به اسایشگاه دو رفتم و ارشد آسایشگاه دو برادر ارتشی محمدرضا نوروزی اهل خوزستان بود و ارشد قاطع دو گروهبان یکم ایرانی بنام بیژن مستفید از لشکر 23 نوحد ارتش جمهوری اسلامی بود.


اوایل اردیبهشت ماه سال 1365 که دیدیم تعدادی اتوبوس در جلوی اردوگاه ایستادند فهمیدیم که خبری هست و عذاقیها درب آسایشگاه ها را یکی یکی باز می کردند و افراد مسن و یک سری از برادران سرباز ارتش را بردند.


مرحله بعدی باز درب آسایشگاه ها را باز کردند ولی اینبار بچه حزب اللهی ها (به زعم خودشان دجالین) جدا کردند و بردند بعداً از زبان سرباز عراقی شنیدیم که گروه اول را به اردوگاه شماره 6 و گروه دوم را به اردوگاه شماره 8 (عنبر) برده اند و ما گروه سوم بودیم، درب آسایشگاه ها را باز کردند و گفتند وسایلتان را جمع کنید و وسط محوطه جمع شوید. اول تعداد محدودی را جدا کردند و گفتند اینها اطفال هستند. اطفالها را به کمپ هفت که بین القفسین هم می گفتند به قاطع شماره بردند و بقیه که ما بودیم حدود 500 نفر می شد که به قاطع (قسمت) شماره 4 بردند.کمپ 7 نسبت به کمپ شماره 9 یک قاطع بیشتر داشتند. وقتی رسیدیم کمپ و ما را به قتطع شماره 4 بردند حدود 2 ساعت ما را از این آسایشگاه به آسایشگاه دیگر می بردند.


بالاخره ظاهراً کارشان تمام شد و سرباز عراقی بنام عدنان که ظاهراً جودوکار هم بود خود را به عنوان مسئول قاطع 4 معرفی کرد. آمدیم هواخوری که دیدیم برادران سرباز ارتش جمهوری اسلامی را به آسایشگاه یک و دو جمع کردند و فرد ع.س هم کنار سربازان عراقی ایستاده است. بچه ها همگی فهمیدند این کار، کار این خودفروخته خائن است، پس باید چاره ای اندیشید.


ثانیاً ارشدهای آسایشگاه ها را هم خود عراقی با نظر ع.س خائن تعیین کردند. ثالثاً ما فهمیدیم که تازه دشمن ما را به منجلابی آورده است. چون اردوگاه 7 اردوگاه تبلیغاتی عراق بود.


خبرنگارهای خائن غربی هر از چند گاهی می آمدند و از قاطع 3 فیلم و عکس می گرفتند و به نفع حکومت بعثی عراق تبلیغات می کردند. درست است که در کمپ 9 غذا خیلی کم بود و شبها چای نداشتیم و کتک مفصلی می خوردیم و اردوگاه 7 یک فضای آلوده و مسموم کننده تبلیغاتی بود.


کمپ 7 قاطع 3 شده بود پاتوق یک سری عکاسان و فیلمبرداران خارجی که می آمدند در قاطع 3 جولان می دادند ولی جرأت نمی کردند به بقیه قاطع ها چپ نگاه کنند. افراد قاطع 3 متشکل از یک سری اسیر کم سن و سال و تعدادی هم دوست داشتند تلویزیون نگاه کنند . بعضی از آنها هم بااجبار برده شده بودند و اندکی هم مخبر عراقی شده بودند و لو رفتند و دیگر در بین بچه ها جایی نداشتند و عده ای هم راحت طلب بودند حتی نیم خواستند یک سیلی از عراقی ها بخورند.


عکاسان و فیلمبردارن خارجی با هماهنگی قبلی می آمدند و عراقیها از قبل چند نفر را آماده می کردند (البته که از افراد قاطع 3) وقتی خبرنگار یا آن فیلمبردار می رفت سریع آن لباس نو را از تن آن اسیر در می آوردند.


تعداد افراد قاطع 3 به 200نفر نمی رسید. تعداد ما که از کمپ 9 آمده بودیم 500 نفر و شاید کمی بیشتر، هر قاطع که 8 تا آسایشگاه داشت. ما را در هر آسایشگاه 50 نفر قرار دادند و بقیه را به قاطع 1 و 2 بردند.


دو روزی نگذشته بود که موضوع مهمی ذهن بچه ها را به خود مشغول کرد و ان موضوع ارشد قاطع 4 بود چون ارشد قاطع اولین و تنها کسی بود که مستقیماً با عراقیها ارتباط داشت چون هرکار یا موضوعی که بود باید بچه ها به ارشد آسایشگاه می گفتند و او هم به ارشد قاطع، پس ارشد قاطع باید فردی امین و شجاع و وطن پرست می بود که متاسفانه ارشد فعلی یعنی ع.س خائن و وطن فروش بود و فارغ از این مسائل بود و گاهی از راقیها هم پیشی می گرفت و اگر ترس از بچه ها نبود چه بسا که بچه ها را کتک هم می زد چون ع.س خائن در اوایل سال 1364 در قاطع 1 کمپ 9 ارشد بوده و امتحان پس داده بوده. پس به قول حضرت امیر(ع) مومن از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شودو ع.س دیگر همان خودفروخته و وطن فروش بوده و هست.


این بود که هر چه زودتر باید گربه دَم حجله کشته می شد تا رویاهای پلید دشمن به زعم خودش تعبیر نشود، اول یک پیامی توسط یکی از بچه ها به ع.س ابلاغ شد که هر چه زودتر و به خوبی و خوشی از ارشد بودن کنار برود ولی ایشان با کمال پررویی گفته بود من ارشد هستم حالا چه شما بخواهید چه نخواهیدو این بود که دیگر برای بچه ها عذر و بهانه ای باقی نماند پس تصمیم عوض شد که باید از بند زور استفاده شود. بچه ها با هم هماهنگ شدند و ساعت 30/10 صبح بود 10 نفر در قالب دو تیم والیبال بازی می کردند و عده ای هم تماشا می کردند ارشد ع.س در داخل راهرو طبقه پایین از آسایشگاه به طرف جلوی قاطه می رفقت یکی از بچه های والیبال توپ را به زمین حریف انداخت و تیم مقابل می گفت اوت شد ولی آن یکی بلند گفت داخل، داخل که همه بچه ها یک صدا می گفتند داخل، داخل که هر لحظه صداها بلند می شد داخل و داخل. ع.س به وسط راهرو که رسید آمد به لبه بالکن یا همان راهرو که پنجاه متر از کف محوطه بالا بود و می گفت عزیزان چه کسی گفت بروید داخل در همین لحظه یکی از برادران سرباز ارتشی به نام رضا غلامحسین زاده که اهل رامهرمز بود از پشت سر با کله به کمر ع.س زد و او به شدت به زمین خورد وبچه های دیگر حمله کردند هرکس با مشت و لگد به سر و له و بدن ع.س خائن می زد. ع.س مثل خرس بود شکم گنده داشت بلند شد و به طرف عراقیها دوید در همین حال من که نوجوان لاغر بودم از پشت به یقه پیراهن ع.س را گرفته بودم  و او همچنان می دوید و مرا هم با خودش می برد. 10 الی 15 متری رفت من یقه او را رها کردم و برگشتم به میان بچه ها که جمع بودند.


عراقیها سوت داخل باش زدند و من در آسایشگاه 4 بودم و ارشد آسایشگاه برادر سرباز ارتش هوشنگ داداش بود به داخل آسایشگاه رفتیم و 5 نفر 5 نفر برای آمار نشستیم و عراقیها آمدندو ع.س خائن را نیز با خود برای شناسایی افراد ضارب آوردند و آن نامرد از هرکسی که خوشش نمی آمد را نشان می داد. از میان 400 نفر 19 نفر را بردند و به زندان انداختند .


زندان یک اتاق 3*4 متری بود. هر قاطع که 8 تا آسایشگاه در دو طبقه داشت  انتهای هر طبقه دو تا اتاق بود که زندان یکی از اتاقهای طبقه دوم بود.


افراد زندانی از همه آسایشگاهها بودند فردای آن روز عراقیهای آسایشگاه یک و دو را اختصاص دادند به اسیرانی که فقط سرباز یا درجه دار ارتش بودند . لاجرم چند تایی از جانبازان عزیز را به آسایشگاه دو بردند که یمی از جانبازان عزیز برارد بسیجی سید نورالدین نعمتی اهل فومن بود که در آسایشگاه دو زحمت بسیاری می کشید آسایشگاه دو برای سید نورالدین حکایت خار در چشم و استخوان در گلو بود. چرا؟ چون اکثر آسایشگاه دو هم استانی ایشان بودند که این بنده خدا به عنوان معاون ارشد آسایشگاه دو هم بود زحمت بسیاری می کشید و همیشه خستگی در چهره او نمایان بود ولی او خیلی خوش اخلاق و صبور بود که انصافاً آسایشگاه دو را متحول کرد.


 همه اهل نماز و روزه شدند و در اواخر سال 1366 عده ای از آسایشگاه دو به آسایشگاه های پنج و شش و هفت رفتند. سید نورالدین فردی باایمان و چهره­ی خندانی داشت و در اواخر سال 1367 به همراه ما به کمپ شش و بعد به کمپ هفده رفتیم.


از جمع کردن سربازان ارتش به آسایشگاه یک و دو می گفتم که این کار به توصیه ع.س خائن بود، او به عراقیها گفته بود سربازان ارتشی افراد زی ین (یعنی افراد خوب از دید عراقیها) هستند و بقیه دجال هستند عراقیها ترکیب همه آسایشگاه ها را به هم زدند و ع.س خائن را به قاطع سه که قبلاً درباره قاطع سه مطالبی را گفتم، بردند.


من و تعدادی از بچه ها که حدوداً بیست نفر می شدیم را به آسایشگاه پنج که خالی بود بردند. من هر روز بعد از سوت داخل باش می رفتم سطل توالت زندانیها را خالی می کردم و می شستم و برایشان غذا می بردم دقیقاً یادم نیست چند روز بعد از کتک خوردن ع.س خائن می گذشت و فقط یادم هست بعد از ظهر بود سرباز عراقی به پشت پنجره آمد و گفت پس حالا ارشد قاطع خودتان را انتخاب کنید و این را هم گفت فردی بنام علی حسین منافی کاندید شده است و ما هم به او رای دادیم یعنی هر چند نفر که بودیم به برادر منافی اهل میاندوآب، سرباز تیپ 55 هوابرد شیراز که در عملیات بدر اسیر شده بود با اکثریت آرا به عنوان ارشد قاطع چهار انتخاب شد. بعد از این همه بچه­ها به نیت شوم دشمن پی بردند، در کمپ 9 تراشیدن موی سر اجباری بود ولی در کمپ هفت تراشیدن موی سر ممنوع اعلام شده  و اگر کسی می خواست موی سرش را بتراشد باید از عراقیها اجازه می گرفت و دیگر اینکه دشمن با حربه تبلیغاتی بچه ها را می زدند (یعنی با پنبه سر می بریدند).


همیشه با عقیده بچه ها کلنجار می رفتند و برعکس یکی از برادران اهل قم متاسفانه کمپ هفت را بهشت موعود برای خودش توصیف کرده، جمع کردن مفاتیح­الجنان و نهج­البلاغه و اوردن هر از چندگاهی جاسوس میان بچه ها و بهانه گرفتن برای کتک زدند و ارشد قاطع را ما انتخاب کردیم ولی معاونش را عراقیها دستور داده بودند که هنگام داخل باش ظهر ارشد بیاید داخل آسایشگاه و معاون آزاد باشد.


معاون ارشد بچه تهان بود آدم خوبی بود ولی به کار معاون ارشد قاطع نمی خورد. عراقیها آشکارا همه ما را اذیت می کردند بعد از ظهر که می شد یه عذاب روحی می گرفتیم که خدا می داند چون معاون ارشد انتصابی ارشد انتخابی ما را به داخل آسایشگاه می انداخت و خودش آزاد می گشت این یک توهین علنی بزرگ در حق ما 400 نفر می شد.


ماه مبارک رمضان سال 1365 فرا رسید. هر روز ساعت 4 بعد از ظهر می رفتیم غذای سه وعده را یکجا می گرفتیم، وقتی هم اعتراض می کردیم عراقیها چون دوست نداشتند ما روزه بگیریم می گفتند ما نمی توانیم غذا را یکجا درست کنیم. به عنوان مثال در ماه مبارک رمضان چند تا از بچه ها گلاب به روی تان اسهال گرفته بودند.


­سرباز ملعون عراقی بنام عدنان به زور قرص اسهال را به حلق بچه ها می انداخت و هرکسی قبول نمی کرد او که جودوکار بود بدجوری بچه ها را کتک می زد. عراقیها چنان اذیت و آزار می دادند که با کوچکترین بهانه ای سر و کله بچه ها را می شکستند چه می شد کرد ما اسیر بودیم ، تنها راه چاره دعا و راز و نیاز با خالق هستی بود.


این را هم بگویم بعضی وقت ها آنقدر فشارها سنگین بود که دعا می کردیم همیشه شب باشد.


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:18 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:31 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش پنجم


آزاده سرافراز علی اتابکی


پس از آزاد شدن زندانیها، عراقیها بنده را از آسایشگاه پنج به آسایشگاه سه بردند و نماز جماعت و دعای کمیل و توسب و کلاً همه کارهایی که دسته جمعی انجام می شد ممنوع بود. در آسایشگاه سه هم فقط نماز مغرب و عشاء را می شد به جماعت خواند و ان هم پیش نماز نداشتیم که بچه ها تکلیف را به گردن بنده نهادند وگفتند تو باید جلو بایستی و ما به شما اقتدا می کنیم من هم دیدم چاره ای نیست چون ما در آن مقطع زمانی نیاز مبرم به اتحاد و همدلی داشتیم.


چند روزی نگذشته بود که یک روز غروب فرمانده کمپ سرگرد برای گرفتن آمار به آسایشگاه که وارد شد چون جای من هم دم درب اولین نفر بودم و من رو متکایم نوشته بودم «ایران وطنم خاک پاکش» سرگرد فرمانده اردوگاه به نام رائد علی خودش آمده بود آمار بگیرد البته با چند تا سرباز طفیلی همراهیش می کردند. وقتی وارد وارد آسایشگاه شد روی متکای مرا دید و به عربی چیزی به یکی از سربازان بنام ستار گفت، فردا صبح بعد از آمار سرباز ملعون ستار آنقدر سیلی به صورت من زد که دیگر چیزی نفهمیدم و وقتی چشمانم را باز کردم دیدم برادران به صورت من آب می زنند بلند شدم گفتم پی شده؟ گفتند چیزی نیست بی هوش شده بودی. و ارشد آسایشگاه شخصی بنام مصطفی صافیان عرب آبادان ترسو و بزدل و از ارتش فردی بی تقاوت بود.


فردای آن روز همان سرباز ملعون ستار در سر آمار به من گفت وسایلت را جمع کن و به آسایشگاه هفت برو، و به جای من برادر غلامرضا خسرویان آمد چند روزی گذشت و همان ارشد آسایشگاه عرب زبان به سرباز عراقی مراجعه کرد و گفت ما چهار نفر هستیم می خواهیم به قاطع سه برویم.


افرادی که رفتند 1- گروهبان دوم هوابرد شیراز سید ابراهیم موسوی، 2- مصطفی صافیان، 3- جمعه عباد و 4- عبدالرسول عصفوری بود. اینها صرفاً به خوش گذرانی رفتند.


وقتی به آسایشگاه هفت رفتم ارشد آسایشگاه برادر بسیجی جواد برادرانتوکلی اهل مشهد بود. محرم از راه رسید عراقیها بخاطر اینکه ما سینه زنی و عزاداری برای سیدالشهدا نکنیم به کل افراد کمپ به جز قاطع سه واکسن تزریق کردند و گفتند شما باید در مقابل یک سری بیماری واکسینه باشید. روز بعد محل تزریق واکسن همه افراد ورم کرد و همه دچار تب شدید شدند. این وضع یک هفته طول کشید ولی بچه ها با همان وضع عزاداری کردند و هر روز غروب قبل از نماز مغرب و عشاء در بعضی از آسایشگاه ها زیارت عاشورا خوانده می شد.


روزها با آن وضعیت دشوار و فشار زیاد سپری می شد. تا اینکه یک شب در آسایشگاه یکی از برادران بسیجی بنام ناصر کریمی اهل قم دچار دل درد شدیدی شد و ما نگبان را صدا زدیم که بعد از نیم ساعت سرباز ملعون عدنان با یک سرباز دیگر امدند و درب را باز کردند اول یک فحش وقیح ناموسی داد و مریض را به بیرون از آسایشگاه برد و او را کتک زد این کار نگهبان عدنان بچه ها را خیلی ناراحت و آزرده خاطر کرد من به شخصه گفتم نگهبان مجدداً صدا کنیم وقتی او را گرفتیم خفه اش کنیم ولی یکی از برادران بسیجی بنام حجت­اله مرادی گفت این کار درست نیست ما باید کاری کنیم تا این سرباز ملعون گورش را از این قاطع گم کند و برود.


موضوع را همان شب همه آسایشگاه ها فهمیدند وقتی صبح شد ارشد قاطع و ارشد آسایشگاه ها با هم جلسه گذاشتند و تصمیم گرفتند بعد از ساعت 10 به عنوان اعتراض هیچ کس د محوطع قدم نزند و بازی هم چه فوتبال و چه والیبال نکنند. وقتی این کار را عملی کردیم عراقیها سراسیمه پرسیدند موضوع چیست؟ و اما غروب که شد سرگرد فرمانده اردوگاه آمد و گفت چه خواسته ای دارید که بچه ها همه متفق القول گفتند شما فردا بیا و در محوطه قاطع ما جمع می شویم و خواسته هایمان را می گوییم، او قبول کرد فردای آن روز آمد و روبروی بچه ها روی صندلی نشست و به مترجمی که از قاطه سه آمده بود اسی بنام جابر عرب زبان اهل خوزستان بود گفت بگو چه می خواهند؟ یکی از بچه بلند شد و گفت آیا وظیفه نگهبان بردن اسیر بیمار به درمانگاه هست یا خیر؟


سرگرد گفت بلی و او (اسیر) گفت شب قبل ما نگهبان را صدا زدیم و عدنان امد اول فحش ناموسی به مریض حواله کرد و بعد مریض را کتک زد و دیگر از بچه ها بلند شد و گفت نگهبانان شما به ما و ارشد ما بی احترامی می کنند در حالی که ما ارشد قاطع انتخاب کردیم نگهبانان علناً و اشکارا به او بی احترامی می کنند هنگام ظهر او را به داخل اسایشگاه می فرستند و معاون او که اصلاً مورد انتخاب ما نیست آزاد میگردد و چندتایی از بچه ها پشت سر هم بلند شدند و همین مشکلات را بعضی ها هم گفتند ارشد آسایشگاه ها باید به انتخاب خودمان باشد سرگرد بلند شد وگفت سرباز عدنان از همین الآن دیگر در قاطع چهار شما نیست و شما خودتان معاون ارشد قاطع و آسایشگاه ها را انتخاب کنید.


ارشد آسایشگاه هفت برادر بسیجی جواد برادران توکلی اهل مشهد بود را با اکثریت آرا به عنوان معاون ارشد قاطع (علی حسین منافی) انتخاب شد و برادر سرباز ناعلی سرسنگی از یزد به عنوان ارشد آسایشگاه هفت یعنی جای برادر جواد برادران توکلی انتخاب شد.


روزها می گذشت و بچه ها با وضعی که بود سختیها را تحمل می کردند ولی دشمن همیشه به فکر ضربه زدن بود از هر طریقی که می توانست دریغ نمی کرد.


صلیب سرخ جهانی تعداد محدودی کتابهای عربی، انگلیسی، فرانسوی، فارسی، اسپانیایی، آلمانی و به هر آسایشگاهی سه یا چهار جلد قرآن و یک جلد نهج­البلاغه و یک جلد مفاتیح­الجنان آورده بود و هرکس از بچه ها که وارد بود به چند نفری که مایل بودند تدریس می کردند مثلاً بنده حساب کردم شش سال نماز قضا برگردن دارم که شروع کردم یکسال تمام هر روز شش روز نماز قضا می خواندم که الحمدالله دیگر نماز قضا ندارم بعد از آن شروع کردم به زبان انگلیسی یاد گرفتن که وقتی رسیدم به حد مکالمه مریض شدم و رها کردم.


گفتم که دشمن هر روز دپی دسیسه ای جدید بود و دوست نداشت بچه ها بی­دغدغه زندگی کندد یک روز آمدند و کتاب مفاتیح که درهر آسایشگاه یک جلد بیشتر نبود را جمع کردند و بچه ها چیزی نگفتند چون می دانستیم که سنی مذهبها مفاتیح را قبول ندارند و یک روزی اینها را جمع خواهند کرد.


مدتی گذشت و دشمن دید باز بچه ها مشکلات را یکی پس از دیگری پشت سر می گذارند این بار یعنی بعد از پنج یا شش ماه آمدند و کتابهای نهج­البلاغه را که آن هم مثل مفاتیح­الجنان یک جلد در هر آسایشگاه بیشتر نبود را جمع کردند. این بار بچه ها وارد عمل شدند و در هر آسایشگاه یک دستگاه تلویزیون بود بچه باز مثل همیشه متفق­القول شدند و تلویزیونها را دادند به کول ارشدها و گفتند ببرید و ارشدها تلویزیونها را بردند به جلو درب اتاق نگهبان عراقی گذاشتند، وقتی عراقیها گفتند چرا این کار را کردید بچه ها در جوابشان گفتند هر وقت شما مفاتیح و نهج­البلاغه ها را به ما برگرداندید ما هم تلویزیونها را می بریم، که عراقیها قبول نکردند و ما هم قبول نکردیم.


یک روز غروب ساعت 7 بعد از ظهر برای آمار نشسته بودیم که عراقیها بیایند آمار بگیرند که دیدیم عراقیهابا عجله و عصبانیت امدند و امار گرفتند ولی گفتند پخش نشوید و سرجایتان بنشینید و رفتند ما همه نگران گفتیم خدایا اتفاقی افتاده که یکباره صدای جیغ و داد یک نفر ار شنیدیم و بعد دیدیم که عراقیها یک نفر را با کتک از راه پله به پایین آوردند و او را خیلی زدند و بعد به زندان بردند بعداً فهمیدیم آن شخص بسیجی بنام محمدرضا مهدیه اهل نجف­آباد اصفهان بود، ایشان به خیال فرار در خرپشته بالا مخفی شده بود. چون ایشان (مهدیه) فردی بسیار ساده لوح بود، به همین دلیل عراقیهای ملعون ارشد آسایشگاه سه برادر محمد بهادری اهل همدان را خیلی کتک زدند و از آن روز به بعد درب آسایشگاه ها که به عرض یک متر و دو لنگه بود، یکی از لنگه دربهای همه اسایشگاه ها را جوش دادند و ثابت کردند و درب ورودی نیم شد که تردد خیلی سخت شد و برادر محمدرضا مهدیه را بعد از مدتی از کمپ هفت به کمپ پنج صلاح­الدین بردند.


یک روز در حال قدم زدن در محوطه بودیم که عراقیها سوت داخل زدند و همه را به داخل انداهتند و رفتند به طرف قاطع یک که ما از پنجرهها با دید کمی که داشتیم دیدیم سربازان عراقی که تقریباً 20 نفر می شدند کابل و باتوم بدست به داخل قاطع یک می­روند ولی دیگر پیزی نفهمیدیم آن روز گذشت و از هواخوری خبری نشد، صبح روز بعد ارشد کل کمپ برادر علی عبدالخانی اهل خوزستان به قاطع ما آمد و ارشد قاطع و ارشدهای آسایشگاهها را جمع کرد و جلسه گذاشت. ساعت 9 صبح که یکساعت به داخل آسایشگاه جهت خوردن صبحانه و مسئول نظافت قاطع حمام و دستشویی ها را می شست رفتیم، ارشدها نتیجه جلسه را به ماها گفتند که دیروز در قاطع یک شخصی 20 ساله و بسیجی بنام علی درودگری اهل مشگین شهر بودن اطلاع احدالناسی با تیغ ریش تراشی جهت زدن شاهرگ نگهبان ملعون قاطع یک بنام رحیم را داشته که کتاسفانه موفق نشده و کل اسرای قاطع یک را دیروز در چند نوبت با کابل و باتوم زدند که حال برخی از آنها وخیم است و همه بدنشان کبود و خون مالی شده است، پس شما خواستان را خوب جمع کنید و هیچ بهانه ای بدست دشمن ندهید.


لازم بذکر است که فرد تیغ زده (علی درودگری) را چنان زدند و بدترین نوع شکنجه را به او دادند که بنده خدا روانی شده بود و گاهی حرفهایی یا عملی انجام می داد که بنده از گفتن آن خودداری می کنم.


جیره غذایی ما از اول کم بود ولی بعد از قضیه تیغ زنی جیره غذایی ما را متر هم کردند به طوری که هنگام راه رفتن چشمانمان سیاهی می رفت.


مدتی کوتاهی گذشت و عراقیها با فکر بچه ها را درگیر کردند و این بود ارشد کل کمپ برادر علی عبدالخانی  و تعدادی از بچه های خدوم و روشن فکر را از کمپ هفت بردند و مدتی بدون ارشد کل کمپ ماندیم تا اینکه بعد از چند ماه برادر بسیجی حمید قربانی اهل تبریز به عنوان ارشد کل کمپ انتخاب شد.


روزها سپری می شد و ما به زندگی در اسارت بیشتر انس می گرفتیم. شبهاب جمعه دعای پرفیض کمیل خوانده می شد غروب جمعه دعای عهد خوانده می شد و درایام محرم و صفر عزاداری البته نگهبان داشتیم که هر وقت سرباز عراقی آمد اطلاع می داد بچه ها حالت عادی به خود می گرفتند و ماه مبارک رمضان اکثر بچه ها با وجود اینکه برای پنجاه نفر پنج جلد قرآن بیشتر نبود قرآن را یک بار ختم می کردند و برای هر ایام یا مناسبتی مجلس خاص خودش برگزار می شد.


روز 22 بهمن سال 1356 بچه ها از قبل برنامه ریزی کرده بودند همانطور که گفتم هر قاطع از هشت تا آسایشگاه تشکیل شده بود که در دو طبقه هر 4 تا آسایگاه در یک طبقه و این مجموع آسایشگاهها دو تا راه پله داشت یکی اول ساختمان و دومی در وسط ساختمان بود مراسم 22 بهمن در آسایشگاه شش برگزار شد به خاطر اینکه آسایشگاه شش دم راه پله دوم بود و هشت نفر نگهبان مراسم را به عهده گرفته بودیم، در راه پله چهار نفر ایستاده بودیم یک نفر پایین و یک نفر بالا و دو نفر هم با یک سطل آب و یک عدد طی زمین شوی در وسط راه پله ایستاده بودیم وقتی نگهبان عراقی آمد از راه پله اولی بالا برود من آب را به روی پله ها ریختم و نفر دوم شروع کرد با طی تمیز کزدن و من به نگهبان عراقی گفتم سیدی برگرد اینجا نجس است چون سطل توالت کج شده و به اینجا ریخته او هم (نگهبان عراقی) به همین راحتی از بالا رفتن منصرف شد و به اتقا خود برگشت، البته اگر از راه پله دومی می خواست بالا برود همین برنامه اجرا می شد و مراسم تمام شد. ارشد قاطع صدا زد مسئولین غذا بیایند و نگهبان عراقی بنام ابوجاسم پیش ارشد ایستاده بود و گفتمراسم تمام شد! ولی هیچ کس حرفی نزد ما انجا فهمیدیم که او متوجه برگزاری مراسم شده است.


یک سال و نیم از ارشد بوذن برادر علی حسن منافی می گذشت تازه در آسایشگاه یک مستقر بودیم که ماه مبارک رمضان از راه رسید عراقیها به هر آسایشگاه یک دستگاه چراغ علاءالدین داده بودند مثلاً برای گرم کردن غذا، هفته ای یک بار نفت می دادند خودتان قضاوت کنید با یک چراغ می شود غذای 50 نفر را گرم کرد؟


مسئول گرم کردن غذا من بودم برای رد گم کنی یک ظرف می گذاشتیم روی چراغ ولی در اصل از سیم برق المنت درست کرده بودیم سطل آب را تا نصفه بیشتر آب می ریختیم و سیم را در انتهای آسایشگاه به پریز وصل می کردیم و ظرف غذا را روی در سطل می گذاشتیم تا با بخار آب غذا گرم شود و برادران در سحر بخورند من ظرف غذا را می گذاشتم و مشغول نماز شدم در اخر نماز بودم که دیدم ظرف غذا تکان می خورد تا برسم ظرف غذا افتاد و سطل آب جوش چپ شد روی گونی شکر و بعد ریخت روی صورت برادر سرافراز عبداللهی و صورتش سوخت، بچه ها همه بیدار شدند دست بکار شدند صحنه سازی کردند و بعد نگهبان را صدا زدند او امد صحنه را دید و مجروح را به درمانگاه اردوگاه در قاطع یک برد.


ن-ع را از قاطع سه که قبلاً وضعیت قاطع سه را برایتان توضیح دادم که یک سری افراد برای جاسوسی کردن از ترس بچه ها به قاطع سه رفته بودند. همین فرد ن-ع یکی از جاسوسها بود که این بار عراقیها برای اهداف شومشان این فرد پست رذل را به قاطع 4 و آسایشگاه شش آوردند. انصافاً بچه های آسایشگاه شش از گل پاکتر بودند. چند تا از بچه های نجف آباد گل سرسبد آنها بودند.


کمتر از یک ماه از امدن ن-ع نگذشته بود که از قاطع یک خبر رسید که ن-ع جاسوس است قبلاً در قاطع یک جاسوسی کرده و لو رفت از ترس بچه ها به قاطع سه رفت حالا مواظب او باشید. ولی در آن موقع وضعیت فرق کرده بود یعنی سیاست بچه ها عوض شده بود، دیگر جاسوسها رانمی زدند بلکه با پنبه سر او را می بریدند.


فرد جاسوس را ترد می کردند یعنی هیچ یک از چهارصد نفر با او صحبت نمی کردند و قدم نمی زدند، معاشرت با ن-ع را تحریم کرده بودند. بچه ها غذایشان را گروهی یعنی هر 10 نفر با هم می خوردند ولی غذای جاسوس را جدا می کردند و او مجبور بود به تنهایی غذا بخورد و تنهایی قدم بزند.


ولی ایشان (ن-ع جاسوس) یک هفته بیشتر با این وضع دوام نیاورد. یک روز دوشنبه که عراقیها به هر نفر نصف تیغ می دادند و می گفتند همه باید ریشهایتان را بتراشید اجباری بود بعد از ظهر همان روز نصف تیغ ها را تحویل گرفتیم.


اگر خدایی ناکرده یک نصف تیغی گم می شد آنقدر فشار می اوردند همه را سین جیم می کردند و اصلاً قبول نمی کردند.


ساعت نزدیک 11 صبح بود من رفتم داخل حمام نمره ای که وجود داشت چون دو تا حمام داشتیم یکی عمومی و دیگری نمره بود دربهای آن شیشه نداشت و همیشه خدا آب هم نداشت باید المک دوش را به نزدیک کف می خواباندیم کمی آب می آمد من وقتی وارد حمام شدم دیدم دو تا از بچه ها بنام هدایت اله و قاسم پشت گردن همدیگر را اصلاح می کردند و این جاسوس ن-ع هم آمد و بداخل یکی از دوشها رفت و درب ان را بست و پیراهنش را هم به جای شیشه قرار داد و دیگر کسی داخل دوش را نمی دید و من هم مشغول کار خودم شدم اول یقه پیراهنم را شستم و به روی درب انداختم و بعد مشغول شستن سرم شدم در این موقع صدای جیغ و داد شنیدم اهمیت ندادم و با حوصله سرم را شستم و خشک کردم و پیراهنم را پوشیدم و به بیرون آمدم که دیدم تعدادی از بچه ها ایستاده اند و یک سرباز عراقی به نام حمود که بچه ها لقب فرقون به او داده بودند هم آنجا ایستاده لود، از بچه ها پرسیدم چه خبر شده گفتند جاسوس ن.ع دست خودش را با تیغ بریده و می گوید بچه مرا زده اند، عراقیها جاسوس را به بهداری که در قاطع یک بود برده بودند و سوت داخل باش زدند و شروع کردند به آمار گرفتن در حین امار سرباز ملعون عراقی رحیم استثناگر به قاطع چهار آمده بود گفت چند ساعتی به شما مهلت می دهم کسی که ن.ع را زده خودش را معرفی کند در غیر اینصورت هرچه دیدید خواست خودتان است دوباره درب آسایشگاه ها را باز کردند و ما به هواخوری رفتیم در آن لحظه در بین بچه ها همهمه بود که چطور این اتفاق افتاده یا اصلاً چطوری ثابت کنیم که این بی وجدان خودزنی کرده است من با یک نفر از بچه های اصفهان بنام برادر مهدی تقی زاده در کنار دیوار ایستاده بودیم و صحبت می کردیم در حال صحبت کردن دیدم یکی از سربازان عراقی یک بغل کابل آورد و نزدیک قاطع چهار بغل دیوار گذاشت من وقتی این صحنه را دیدم صحنه داخل حمام آمدن ن.ع کاملاً جلوی چشمانم مجسم شد و گفتم بچه ها من با چشم خودم دیدم که ن.ع به داخل یکی از دوشها رفت و با پیراهنش جای شیشه حمام را پوشاند پس من شهادت می دهم که جاسوس خودزنی کرده است که در جواب من برادر تقی زاده گفتند درست اگر این کار را انجام دهی شاید همه بچه ها کتک نخورند ولی احتمال دارد که خودت بیشتر اذیت شوی. گفتم من یک نفر اگر کتک بخورم بهتر است که 400 نفر کتک بخورند. من به سراغ ارشد قاطع برادر حسین یازع رفتم و به او گفتم حسین آقا برو به عراقیها بگو یک نفر شاهد است که ن.ع خودزنی کرده است و مشخصات من را به عراقیها بده، برادر حسین یازع گفت علی مطمئن هستی و می توانی ثابت کنی؟ گفتم تو برو بگوکارت نباشد. در این وقت سوت داخل باش را هم زدند و همه به داخل آسایشگاه رفتیم و عراقیها آمدند و آمار گرفتند ، پس از امار یکی از سربازان ملعون گفت: عین شاهد؟ من بلند شدم، او مشخصات مرا پرسید و یادداشت کرد و رفت، ما هم نماز خواندیم و ناهار خوردیم و خوابیدیم ساعت حدوداً دو و نیم (14:30) بود سرباز عراقی فرقون (حمود) درب آسایشگاه را باز کرد و گفت شاهد بیا بیرون. من رفتم به طرف اتاق نگهبانها دیدم ارشد آسایشگاه شش برادر سید مصطفی هاشمی اهل اراک و هر چه قاسم نام در بین 400 نفر بودند را آورده بودند چون جاسوس ن.ع گفته بود آنهایی که مرا زدند دو نفر بودند هنگام فرار یکی از آنها گفت قاسم فرار کن و عراقیها هم واقعاً بی سواد و کودن بودند افرادی را که آورده بودند یکی قاسم رنجبر سرباز ارتش اهل ساوه هنگام اسارت به شدت مجروح شده و تلو تلو راه می رفت و دیگری فریدالدین قاسم بیگلو که ایشان جانباز بود و با دو عصا راه می رفت و دیگری قاسم طاهری بسیجی اهل شیراز که از کمپ 9 ایشان را به قاطع سه کمپ هفت آورده بودند و ایشان را بعد از دو سالبه قاطع چهار آوردند. ن.ع به خاطر عقده ای که از قاسم طاهری داشت چون این دو تا در قاطع سه بودند و می دانست که قاسم طاهری هرگز از عقیده اش عقب نشینی نکرده و جاسوس ن.ع هنگام ورود به حمام قاسم طاهری را با همشریش هدایت اله دیده بود.


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:18 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:33 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش ششم




می گفتم، مرا به اتاق نگهبانی بردند وقتی وارد شدم یک سرباز ملعون بنام حسین که ادعای شیعه بودن می کرد بچه ها به او حسین برمیل (یعنی بشکه) می گفتند. این ملعون بی خبر وقتی من وارد اتاق شدم یک سیلی به گوش من زد که گوشهایم بادپیچ شد  و عراقیها چهار نفر بودند که در رأس آنها درجه دار وظیفه بنام صاحب بود که از من پرسید چه دیده ای؟ من آنچه را در حمام دیده بودم به او توضیح دادم و ایشان گفت چطور ثابت می کنی. گفتم شما مسلمان هستید و من هم هستم پس من به قرآن سوگند یاد می کنم که ن.ع (جاسوس) را هیچ کس نزده است چون او (جاسوس) فردی وطن فروش است و او با این کار می خواهد شما ما اسیران را کتک بزنید که در آن لحظه سرباز عراقی گفت تو خودت ن.ع را زده ای، گفتم نه من و نه هیچ یک از بچه ها به ان کثیف رذل دست نمی زنیم چون فردی نجس است و این سوال و جوابها 45 دقیقه طول کشید که من دیدم سرباز عراقی صاحب شروع به نوشتن نامه به فرمانده کمچ مرد چون می خواند و می نوشت متوجه شدم که موضوع شهادت به همراه سماجت مرا گزارش می کند بعد به سرباز فرقون (حمود) به عربی پیزهایی گفت که متوجه حرفهای آنها نشدم ولی سرباز فرقون دست مرا گرفت و گفت رُه یعنی راه بیافت و مرا از اتاق بیرون آورد و شروع کرد با مشت و لگد مرا زد هر کاری کرد تا سیلی به صورت من بزند نگذاشتم ولی آنقدر با نوک پوتین به ساق دو پایم زد که پاهایم زخم شد و بعد درب آسایشگاه را باز کرد و مرا به داخل آسایشگاه هل داد بچه ها همچنان نگران و منتظر که چه خواهد شد طبق معمول ساعت چهار بعد از ظهر دربها را باز کردند و ما همه به هواخوری رفتیم و ساعت هفت بعد از ظهر سوت داخل زدند و رفتیم داخل و عراقیها با ارشدهای آسایشگاهها جلسه گذاشتند تا ساعت 12 ظهر طول کشید و سوت داخل باش را زدند و ما رفتیم داخل و منتظر آمار نشستیم.


ارشد آسایشگاه یک ما برادر حسن جاور بود قبلاً گفتم اهل اصفهان بود گفت برادران گوش کنید در جلسه امروز عراقیها گفتند ن.ع جاسوس اعتراف کرده که خودزنی کرده است و عراقیها از شما برادران عذرخواهی کردند و رو به من گفت برادر اتابکی از شما هم عذرخواهی کردند و ن.ع جاسوس بعد از بهبودی به جای اولش یعنی قاطع سه برگشت و قائله ختم بخیر شد .


در این روزها بچه ها خیلی ناراحت و دلگیر بودند چون ارتش عراق با کمک آمریکا توانسته بود شهر فاو را پس بگیرند.


قبلاً که گفتم کمپ شماره هفت کمپ تبلیع=غاتی عراق بود. عراقیها یک تعدادی پوستر آوردند و در و دیوار قاطع چسباندند مثلاً صحبتهای مهم صدام لعین را تبلیغ کرده بودند. مثلاً گفته بود اسرای ایرانی میهمان ما هستند و آیات کلام الله مجید درباره مسکین و یتسم و اسیر نوشته بودند پس از قریب به دوماه عراقیها تصمیم شان عوض شد و اعلام کردند افراد آسایشگاه یک هم می توانند با افراد دیگر آسایشگاه ها جابجا بشوند.


 من دوباره به آسایشگاه سابقم یعنی شش برگشتم و تصمیم گرفتم ورزش کنم چون باعث نشاط و سلامتی می شد و نمی یگذاشت دچار افسردگی بشوم و شروع به ورزش کردم. حدود یک ماه هر روز یک ساعت ورزش می کردم به جایی رسیدم که می پریدم و قلاب پنکه سقفی آسایشگاه را که 5/3 متر ارتفاع داشت را می گرفتم و از نظر تغذیه کم آوردم چون تغذیه اولاً یک نوع بود و دوماً کم بود سیر نمی شدیم به همین خاطر من دچار درد کلیه شدم که پس از 22 سال آزادی هنوز با آن دست و پنجه نرم می کنم. نا گفته نماند اکثر بچه های آزاده و یا حتی همه انها دچار حداقل یک نوع بیماری از دوران اسارت هستند.


یک مطلب را بگویم که عراقیها با توهین به مسئولین کشور ما یک شکنجه روانی می دادند در جواب بچه ها هنگام داخل رفتن کفشهایشان را رئ به زمین می گذاشتند چون عراقیها این کار را توهین به خودشان می دانستند. اوایل تیرماه 1367 قاطع چهار ما را منحل کردند و تقریباً 170 نفر را به قاطع یک بردند و 170 نفر را به قاطع دو که ما هم بودیم بردند و چند نفر هم داوطلبانه بهقاطه سه و تعدادی هم در همان قاطع چهار ماندند من که به قاطع دو رفتم به آسایشگاه چها رفتم که ارشد آسایشگاه برادر بسیجی رسول میرفلاح اهل یزد بود.


تعداد نفرات آسایشگاه ها فرق کرد، در قاطع چهار هر آسایشگاه 51 نفر بودیم ولی در قاطع دو حدود 85 نفر شدیم هر چه بود جایمان تنگ شد طوری که شبها موقع خوابیدن به هم می چسبیدیم و جای غلطیدن اصلاً نبود اگر می خواستی بغلطی باید مثل بلبرینگ به دور خودن می چرخیدی.


در قاطع چهار که بودیم قاطع دو جلوی ما بود طوری که ما از طریق هواکشهای آسایشگاه های قاطع دو مخفیانه صحبت می کردیم اگر سربازان عراقی هرکس را در حین صحبت می دیدند جی فرد بدون چک و چونه یک دست کتک می خورد و بعد می رفت به داخل زندان و حداقل یک ماه در زندان می ماند .


می گفتم در قاطع دو جلوی محوطه سیم خاردار به عرض 8 متر و به ارتفاع 3 متر بود و ما تردد نگهبانان را در پشت سیم خاردارها می دیدیم و عراقیها 400 نفر را از کمپ شش به قاطع چهار جای قبلی ما اوردند که از آنها شنیدم کمپ شماره شش تشکیل از 1200 نفر اسیر ایرانی قدیمی در قاطه سه بده را بینکمپهای شماره هفت و هست و نه تقسیم کرده اند.


 می گفتم در این سه قاطع دو از همه آسایشگاه ها محوطه باز را می دیدیم و هم اخبار را به راحتی گوش می کردیم که یک شب تارخ دقیق آن یادم نیست ولی اخبار این بود که رهبر ایران قطعنامه شماره 598 را که شورای امنیت ملی سازمان ملل متحد آن را درباره آتش بس بین ایران و عراق تصویب کرده بود، پذیرفت و متن پیام امام خمینی(ره) بدین شرح بود.


پیام حضرت امام خمینی(ره) را بدون کم و کاست پخش کرد و این پیام را بعد از 24 ساعت معنی درست آن را فهمیدند دیگر پخش نکردند در آن موقع پخش پیام امام اکثر بچه ها (اسرا) گریه می کردند و کی گفتند خدایا عده ای کوفی صفت با امام چه مردند که امام می گوید این جام زهر را می نوشم و دراخبارهای بعدی آتش بس را علام کرد ولی دولت عراق اعلام کرد ما قبول نداریم نگو که زهی خیال باطل طرح اشغال مجدد ایران در سر می پرورانند.


چند روزی نگذشته بود که یا اخبار گفت نیروهای عراقی در منطقه فکه توانستند بیست هزار نفر از نیروهای ارتش ایران را به اسارت بگیرند و دلیل تخلیه کمپ شماره شش هم به این دلیل بوده است و اخبار بعدی حمله منافقین را پخش کرد که نیروهای همیشه در عملیاتی بنام مرصاد تومار منافقین را در هم پیچیدند تا چند روزی این فلاکت منافقین در سطر اخبار بود. البته قبل از این سقوط جزیره مجنون با چند هزار اسیر پخش ده بود.


در مین روزها ماه محرم شروع شد و هر روز قبل از نمار مغرب و عشاء دعای عهد امام زمان (عج) توسط یکی از برادران بسیجی بنام علی اکبر شریفیان اهل یزد در آسایشگاه ما خوانده می شد و بعد از نماز مغرب و عشاء همه آسایشگاه ها با هم در یک ساعت معین به مدت سی دقیقه عزاداری می کردیم باز اینجا هم با تکه ای آینه که متصل به قاشقی بود طوری پنجره را به عقب یعنی به سمت بیرون هل می داد و مثل آینه ماشین، و بعد نگهبانی می داد. وقتی سربازان عراقی می امدند عزاداری قطع می شد اتفاقاً شب پنجم یا ششم بود نگهبان عراقی از پشت هواکش آسایشگاه در محوطه قاطع چهار صدای مداح ما برادر محمد علی خاشعی اهل اصفهان بود، را شنیدند و فردای آن شب، روز بعد این بنده خدا را به داخل اتاق نگبانان بردند و کتک مفصلی به او زدند.


تا اینکه شب دهم عاشورا رسید و با شب آتش بس مصادف شده بود که بچه ها نظرشان را به ارشدها گفتند و آنها هم با دیگر ارشدها مشورت کردند و تصمیم گرفتند یعنی کل هشت تا آسایشگاه اول به عراقیها گفتند حالا که امسال جنگ تمام شده است و دو کشور ایران و عراق می خواهند صلح کنند پس شما هم به ما اجازه بدهید ما امسال بطور آشکارا عزاداری کنیم ولی سرگرد عراقی تازه درجه سرهنگ دو شده بود در جواب گفت: نه! چون رئیس جمهور عراق صدام حسین (لعین) دستور داده است که امسال هرکس در کشور عراق عزاداری کند به اشد مجازات تنبیه خواهد شد پس شما حق عزاداری ندارید.


ولی بچه ها دوباره تصمیم گرفتند که هر هشت تا اسایشگاه با هم در یک ساعت معین عزاداری را شروع کنند و سروقت تمام کنند و هر وقت عراقیها آمدند همه این نوحه را بخوانند «قالَ رَسوُلُ الله نور عینی حسین و مِنّی اَنَا مِن حسینی» و واقعاً بچه ها سالهای قبل را به یاد آوردند که به همین شیوه عزاداری می شد . عراقیها هم هیچ کاری نمی کردند چون سنی مذهب هم بودند ولی نمی توانستند دیگر به رسول الله (ص) چیزی بگویند. تصمیم قطعی شد و در همه آسایشگاه ها ابلاغ شد ساعت هفت بعد از ظهر روز نهم محرم الحرام طبق معمول سوت داخل باش زده شد و ما همه به داخل آسایشگاه رفتیم و منتظر آمار نشستیم ما که در آسایشگاه شماره چهار و انتهای قاطع بودیم فرمانده کمپ خودش برای گرفتن امار آمد و برپا و خبرداد توسط ارشد زده شد و او (فرمانده کمپ) گفت بنشینید. او پس از شمارش توی صورت بچه ها خیره شده بود که ناگهان چشمان من به چشمان او برخورد کرد و من نگاهم را تغییر دادم در این هنگام او گفت بلند شو سرپا.


البته به عربی من خودم را به بی خیالی زده بودم انگار که با من نیستی ولی او با انگشت مرا نشان داد و من بلند شدم نام و مشخصات مرا پرسید، به سربازش گفت یادداشت کن و او هم یادداشت کرد و رفتند و ما طبق معمول هرکس وضو نداشت رفت سر صف وضو ایستاد و بقیه سرجایشان رو به قبله نشستند تا اذان مغرب فرابرسد.


اذان شد و نماز مغرب و عشاء را خواندیم و من هنوز سرسجاده نشسته بودم که دیدم سرباز عراقی بنام غانم امد پشت پنجره و داخل آسایشگاه را نگاه می کند، انگار دنبال کسی می گشت وقتی روبروی من رسید گفت: تو، تو اسمت چیست؟ من نام و مشخصاتم را گفتم و او یادداشت کرد، بیچاره ها واقعا/ض بی سواد بودند و دست خط همدیگر را نمی توانستند بخوانند، او رفت و ما طبق برنامه مشغول عزاداری شدیم حدود یک ربع بعد و شاید هم کمی بیشتر عزاداری نکرده بودیم که صدای سوت امار آمد و سرباز عراقی فریاد زد بنشینید آمار و بچه ها سریعاً متفرق شدند و مسئول کتاب های دعا و نوحه را مخفی کرد چون از قبل جایی پیش بینی شده بود منتظر آمار نشستیم که حالا 10:15 دقیقه شب بود کمی طول کشید یکباره صدای پرتاب وسایل داخل انباری از طبقه دوم آمد یکی از بچه ها گفت زندان را آماده می کنند و بعد صدای کتک زدن بچه های دیگر آسایشگاه ها را شنیدیم در این هنگام یکی از بچه ها بنام برادر بسیجی غلامرضا کنگری اهل مرند پیش من آمد و گفت علی یک پیراهن و پلیور از زیر بپوش حتماً تو را هم می زنند. چون نام تو را هم دوبار نوشتند. چون من ترک زبان بودم و او هم ترک زبان بود دلش برای من سوخت، ولی من گفتم خدا بزرگ است.


عراقیها آسایشگاه به آسایشگاه جلو می آمدند ساعت 12 شب نوبت آخرین آسایشگاه بود یعنی اسایشگاه ما، درب آسایشگاه را باز کردند و فرمانده کمپ ملعون آن شب مشروب خورده بود چون چشمهایش مثل کاسه خون بود به داخل آمد و پشت سرش تعداد 10 الی 12 سرباز با کابل، باتوم و شلاق بدست آمدند ارشد ما برپا و خبرداد داد و سرهنگ ملعون گفت بنشینید و به یکی از سرباز ها گفت اسامی را بخوان. او هم شروع کرد به خواندن اسامی کهنفر اول علی سلطانحسین اتابکی که بنده باشم، بود که گفت بیا این کنار و پیراهن و زیر پیراهنت را دربیار . نفر دوم برادر بسیجی رمضان حسندوند اهل لرستان و نفر سوم برادر محمدعلی خاشعی اهل اصفهان و چهار نفر دیگر را خواند که من نامشان را فراموش کردم ولی می دانم هفت نفر شدیم و از تنه به بالا لخت شدیم سپس رو کرد به بچه ها و گفت اینها دجال هستند من شماها را هنگام تبادل اسرا به ایران می فرستم ولی اینها را نمی فرستم.


 در موقع لخت شدن من به ان برادر که می گفت پلیور بپوش نگاه کردم و او هم فهمید. این مطلب را بگویم که عراقیها به کسی که حزب اللهی سفت و سخت بود دجال می گفتند. البته همه بچه ها الحمد الله حزب اللهی بودند و این نظر دشمن بود.


به ما گفتند بروید بیرون وسط محوطه، ما هم آمدیم و به فاصله 4 الی 5 متری از هم نشستیم و سرهنگ ملعون با اشاره دست گفت دِکّوُهُم یعنی بکوبید. و سربازان یزیدی با کابل و شلاق و شلنگهای نرم وقتی که می زدند درجا زیر پوست خون لخته می زد، حدود یک ربع ساعت شاید هم کمی بیشتر این بدنهای عریان را خون مالی کردند بالای سر بنده یک سرباز ملعون بنام زیاد با کابل برق که سر ان را لخت کرده بود می زد و در حین زدند من کمی تکان نخوردم ولی دیدم از درون دارم از درون دارم می سوزم که فریاد زدم چرا می زنید و این سرباز کمی به عقب پرید ولی دوباره شروع به زدن کرد و ما همه خدا و ائمه(ع) را صدا می زدیم که در این حال من یکباره به ذهنم امد که همه سنی مذهبها حتی از نام حضرت ابوالفضل العباس(,) هم می ترسند که من یکباره فریاد زدم یا ابوالفضل العباس(ع) در آن لحظه من به چشم خودم دیدم که همان سربازه که مرا می زد را انگار یکی او را به دیوار کوبید و او به زمین افتاد وقتی بلند شد دو تا سرباز دیگر به کمکش آمدند و من دیر فهمیدم چه شد. وقتی چشمهایم را باز کردم روبروی خودم ان شش نفر از برادران را دیدم نشسته اند ولی انگار دوش خون گرفته اند بدنشان سرتاپا خون بود بعد ما را بلند کردند و به طبقه دوم و به داخل همان انباری که 3*4 متر که قبلاً گفته بودم بردند.


تاریک بود و جا نبود که بنشینیم نگو که با هفت نفر ما تعدادمان 47 نفر د وقتی وارد شدیم بدنم خیلی درد می کردم گفتم آخ خدا مردم، یکی از بچه ها توی همان تاریکی گفت من هم بعد از تو که بعداً فهمیدم آن شخص برادر رضا شمس اهل تهران بود و آن جمله را برای خنده گفته بود.با ان همه کتک که بدن بچه ها زخم و تکه پاره شده بود ولی روحیه همچنان بالا بود و ان کتک هیچ تأثیری بر روحیه بچه ها نداشت بعد از اینکه عراقیهای ملعون ما را زدند و به زندان بردند در همه آسایشگاه ها بچه ها را به یک گوشه جمع کرده بودند و کتک زده بودند و بعد هرچه آب در سطلها بود به کف آسایشگاه ها خالی کرده بودند و بچه ها در همه هشت تا آسایشگاه ها در قاطع دو دیگر آب نداشتند یعنی صحنه ای شبیه کربلا. آن فرزند خواندگان یزید بن معاویه روی امویان را سفید کردند  حدود یک ساعت بعد از کتک عراقیها آمدند و درب زندان را باز کردند و گفتند یا الله بیرون، آمدیم داخل راهرو نشستیم و 47 نفر را نصف کردند و 24 نفر را به طبقه پائین کگه انجا هم مثل طبقه بالا بود بردند آن شب صبح شد حالا همگی تنشه و گرسنه بودیم تنشگی امان همه را بریده بود. وقتی درب آسایشگاه ها را برای هواخوری بازکردند یکی از بچه ها بنام برادر محسن یزدی اهل گرگان از پشت درب صدا زد و گفت حالتون چطوره؟ ما گفتیم خوب هستیم ولی تشنگی امان همه را بریده است، بنده خدا رفت و یک سطل کوچ اب را با شکر مخلوط کرد و شربت درست کرد و اورد و توسط یک شلنگ سرم از لای درب سر شلگ را بداخل داد و ما شلنگ را به دهان گرفتیم و خوردیم تا کمی رمق پیدا کردیم آن روز تا ظهر بچه ها درست هواخوری نرفتند و همه اش به داخل بودند و عراقیها گفته بودند کسی حق ندارد از سرجایش هم تکان بخورد.


در آسایشگاه دو یکی از بچه ها بنام علی قدم کرمی اهل خرم اباد در حال رفتن به دستشویی بوده که یکی از سربازان عراقی ملعون بنام فرقون (حمود) دیده بود و درب آسایشگاه را باز کرده و یک سیلی محکم به گوش این بنده خدا زده بود که او قبلاً مریض هم بود ولی شدت آن سیلی چنان محکم بوده که بنده خدا حالش خراب شده و او را به درمانگاه کمپ بردند ولی خوب نشد بعد به بیمارستان بغداد اعزامش کردند و دیگر نیاوردند تا اینکه یکی از بچه های مشهد بنام محمد غلامی که قبلاً به بیمارستان اعزام شده بود به کمپ آمد و گفت برادر علی قدم کرمی به لقاءالله پیوست.


می گفتم همان روز ساعت 2 بعد از ظهر عراقیها درب دو تا زندان را باز کردند و گفتند به دستشویی و حمام بروید و ما هم امدیم از پشت پنجره آسایشگاه حوله و لباس گرفتیم و چون بالاتنه مان عریان بود و شلوارمان هم خون الود بود به حمام رفتیم و بعد از استحمام دوباره به زندان برگشتیم .


نا گفته نماند لباسهای کثیف و خون الود را در کف  حمام رها کردیم و بعد از ظهر که بچه ها به هواخوری امده بودند بطور دسته جمعی همه لباسهای خون آلود را شسته بودن و عراقیها از این کار بچه ها به شدت عصبانی شده بودند.


فردای ان روز عراقیها 24 نفر از ما را به زندانهایی که پشت قاطع یک و سه بود بردند و 11 نفر از ما که در طبقه بالا 23 نفر بودیم را به زندان طبقه پایین اوردند و من در طبقه پایین که بودیم اسهال شدیدی گرفتم به طوری که بچه ها نگهبان عراقی را صدا کردند و گفتند این اسیر حالش خیلی خراب است. با این وضعیت شاید بمیرد، سرباز عراقی مرا به درمانگاه برد و انجا به من سرم وصل کردند وقتی سرم تمام شد باز به زندان برگردادند ولی من دیگر نمی توانستم سرپا بایستم و به کمک بچه ها به دستشویی می رفتم و این 23 نفر ما که در قاطع دو زندانی بودیم بعد از 19 روز ازاد شدیم ولی ان 24 نفر بعد از یک ماه آزاد شدند.


چند روزی گذشت که مأموران صلیب سرخ جهانی به کمپ هفت آمدند. بچه ها به یکی از ماموران صلیب سرخ گفتند ما می خواهیم با رئیس شما ملاقات کنیم که انها در جواب گفتند هر چه می خواهید به ما بگوئید ولی بچه ها گفتند ما شکایت داریم باید رئیس شما را به همراه خود چند تا کارشناس پزشکی بیاورد و انها قبول کردند فردای ان روز معاون آسیایی صلیب سرخ جهانی به همراه سه نفر پزشک آمدند و ما شکایتمان را به او گفتیم و پزشکان هم از اثر کابلهای روی بدن ما که خورده بود کروکی کشیدند و با هر وسیله ای که کتک خورده بودیم یادداشت کردند و رفتند. در اوایل مهر ماه بود و تاریخ دقیق آن یادم نیست ولی یک روز ساعت دو بعد از ظهر که همگی داخل آسایشگاه ها بودیم یکی از سربازان عراقی درب اسایشگاه ها را یکی یکی باز کرد و گفت افراد زندانی بیائید بیرون ما هم بیرون رفتیم و همه 47 نفر را جمع کردند و به بیرون از کمپ جلوی مقر فرماندهی کمپ بردند و یکی یکی ما را به داخل فرماندهی می بردند نوبت من رسید، رفتم داخل اول سلام کردم دیدم چند نفر نشسته اند و از جمله سرهنگ ملعون فرمانده کمپ، یک نفر که ظاهراً پیر بود چون موهای سرش سفید بود و جواب سلام مرا داد و پرسید اسمت چیست؟ گفتم علی بعد پرسید تو را کتک زدند؟ گفتم بلی! باز گفت چه کسی تو را زد؟ گفتم سرباز زیاد. پرسید چرا و چه کسی دستور داده بود؟ سرهنگ ملعون که سرش را پایین انداخته بود، گفتم بدستور این سرهنگ ولی دلیلش را نمی دانمو گفت با چه وسیله ای تو را زدند؟ گفتم با کابل برق . گفت نشان بده برگشتم و پیراهنم را بالا زدم و او دید بعد گفت علی جان درست می شود انشاءالله.


ناگفته نماند که صحبتهای مرا یک مترجم عراقی که ظاهراً خود آن شخص از بغداد به همراه خودش آورده بود ترجمه می کرد.


یک روز که تازه از زندان آزاد شده بودیم من به حمام رفتم و یکی از بچه ها جای کابل هایی که به پشت من خورده و جای آنها مانده بود را شمرد جای 80 ضربه کابل روی کتفها و کمرم مانده بود.


می گفتم وقتی همه 47 نفر را آن مرد لباس شخصی و مو سفید در داخل مقر فرماندهی دید ما را به آسایشگاه ها برگرداندند. یک ماهی از این قضیه گذشت و ما همچنان زندگی می کردیم یک روز صبح مشغول قدم زدن بودیم که ارشد قاطع برادر قربانعلی جباری اهل آمل سوت زد و ایست خبردار داد، این هم یکی از برنامه ها بود وقتی هر افسری وارد یکی از قاطع ها می شد همه افراد باید سرجایشان میخکوب می ایستادند تا وقتی که ان ملعون آزاد بگوید وقتی کلمه آزاد را گفت من با یکی از بچه ها در حال قدم زدن به جلوی اتاق نگهبانها رسیدیم و پرسیدیم آن افسر سرگرد کی بود و چه کار داشت یکی از بچه ها که قبلاً پرس و جو کرده بود گفت آن سرگرد فرمانده جدید کمپ هست.ونام او مزاحم است که ما خندیدیم و ان برادر گفت که به راستی نام او مزاحم هست. گفتیم انشاءالله خیر است.


چند روزی از تعویض فرمانده کمپ گذشته بود یک روز صبح سرگرد مزاحم فرمانده کمپ به داخل قاطع دوآمد وکل افراد قاطع که حدوداً ششصد نفر بودیم را جمع کرد و شروع به صحبت کرد. اول کمی بلوف زد که شمامهمان ما هستیدو سعس کنید با نگهبانان خوب رفتار کنید و بعد رئیس جمهور عراق صدام حسین (ملعون) دستور اکید داده که تمام اسرای ایرانی در عراق را به زیارت کربلا ببریم و صحبتش تمام شد و رفت ساعت نه صبح شد سوت داخل باش زدند و ما طبق معمول تا ساعت ده داخل بودیم. بین بچه ها ولوله افتاد ولی اکثراً گفتند شب عاشورا ما را زدند و گفتند دستور رئیس جمهور (ملهون) عراق است که هر کس برای امام حسین(,) عزاداری کند به شدت تنبیه می شود پس حالا چون دستور صدام است ما به کربلا نمی رویم و زیر بیرق یزید کربلا معنایی ندارد. همه بچه ها یعنی اکثریت به ارشدها گفتند شما به عنوان ارشد آسایشگاه برو و به عراقیها بگو شما شب عاشورا را که شب شهادت آن کسی که در کربلا دفن شده است ما را زدید و خونین و مالین کردین و یک ماه هم زندانی کردید پس ما به کربلا نمی رویم.


 از بین1300 الی 1400 عده کمی به کربلا رفتند. اینطور بگویم اسیرانی که در عملیات بدر تا اسیرانی که نزدیک عملیات .الفجر هشت اسیر شده بودند به کربلا نرفتند هر چقدر عراقیها اسرار کردند و تهدید کردند که هنگام تبادل شما را آزاد نمی کنیم، یک الی دو هفته ای این وضع ادامه داشت.


یک مطلبی را بگویم بنده توسط عراقی  ها بین چهار کمپ جابجا شدم و با اسرای اکثر کمپها برخورد داشتم و هیچ کمپی در بین کمپهای اسرای ایرانی در عراق مثل کمپ شماره هفت و علی الخصوص قاطع شماره چهار با هم متحد و یکدل و یکصدا نبودند بطوری که عده ای راحت طلب و رادیکال به ما بدریون تندرو می گفتند.


 


 


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:17 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:34 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش هفتم


آزاده سرافراز علی اتابکی


 شهید گرانقدر احمد سلیمانی و  آزاده سرافراز علی اتابکی


می گفتم عراقیها هر چه اسرار کردند ما به کربلا نرفتیم. یک روز صبح که تاریخ آن دقیق یادم نیست ولی می دانم اواخر اذر اوایل دی ماه 1367 بود عراقیها آمدند داخل آسایشگاه و اسامی چند نفر را خواندند یاز نفر اول نام بنده را خواندند و گفتند وسایلتان را جمع کنید و به بیرون بیائید ما وقتی رفتیم بیرون دیدیم از آسایشگاه های دیگر هم هستند البته بیشتر افراد زندانیان شب عاشورا بودند و عده ای را هم از قاطع یک اوردند و چند نفری هم از قاطع چهار بودند که جمعاً حدود یکصد نفر شدیم و ما را با یک ماشین آیفا، ماشین باربری ارتش است سوار کردند و به کمپ شماره شش بردند وقتی به انجا رسیدیم ساعت حدود 9:30 الی 10 صبح بود از ماشین پیاده شدیم و در وسط بین سه قاطع کمپ نشاندند و کمپ شماره شش، سه تا قاطع و هر قاطع شامل هست تا آسایشگاه در دو طبقه بود و برعکس کمپ شماره هفت و نه اینجا شماره آسایشگاه ها سر هم یعنی از یک شروع می شد و آخرین آسایشگاه شماره بیست و چهار بود.


حدود نیم ساعت الی چهل و پنج دقیقه در وسط کمپ نشستیم و بعد لیست اسامی ما را آوردند و بین سه قاطع تقسیم کردند که ما بیست و هشت نفر جزو قاطع شماره سه شدیم. البته کار تقسیم یکی دو ساعتی طول کشید و ما بیست و هشت نفر را آوردند در وسط قاطع سه نشاندن و یک سرباز بادیه نشین ملعون یزیدی بنام جاسم مسئول قاطع شماره سه بود که م ارا دو الی سه ساعت می دواند و بشین و پاشو داد طوری که بچه ها همه خسته شدیم و دیگر نمی توانستیم بلند شویم یکی از برادران بسیجی بنام احمد دولتخواه نمی توانست بلند شود جاسم ملعون یک مشت به صورت این بنده خدا زد که ضربه انقدر شدید بود که فکش شکست و به بیمارستان بغداد انتقال دادند و در انجا دندانهای ایشان را با سیم بسته بودند و تا چهل روز نمی توانست حرف بزند بعد از کار ملعونها کیسه انفرادی ما ها را خالی کردند و گشتند و هر چه لباس یدکی و پلیور و حوله بزرگ و زیر شلواری را گرفتند و گفتند چون این اسرا ندارند شما هم باید مثل اینها باشید. بعد از این کارها ما بیست و هشت نفر را بین هفت تا آسایشگاه تقسیم کردند که بنده و برادران سرمست ایمان پور از شیراز و سید کریم الله نوراللهی از کوهدشت و اکبر شفیعی از یزد و محمدرضا شمس آبادی از سبز.ار به آسایشگاه نوزده رفتیم، وقتی که وارد اسایشگاه شدیم کل افراد که 91 نفر بودند همگی به انتهای آسایشگاه جمع شدند و هیچ کس حرف نمی زد، فقط ارشد آسایشگاه جلو امد و خوش امد گویی کرد و جای ما را نشان داد و گفت سهمیه ناهارتان را نگهداشتیم آن موقع ساعت سه بعد از ظهر بود از ارشد جریان جمع شدن بچه ها به اخر آسایشگاه را پرسیدیم که ارشد آسایشگاه سرباز ارتش بنام کاظم حیدری عرب زبان اهل اهواز گفت قبل از اینکه شماها بیایید سرباز ملعون عراقی امد به داخل آسایشگاه و به ما گفت چون شماها بچه های خوبی نبودید اینها که چند سال اسارت کشیده اند و دیوانه هستند را آورده ایم که شماها را تنبیه کنیم.


لازم به ذکر است همان تهداد اسیر که از کمپ هفت به کمپ شش اوردند و همان تعداد هم از کمپ شش به کمپ هفت بردند.


در کمپ شش در هر آسایشگاه یکصد نفر جا داده بود در صورتیکه در کمپ هفت هم همان آسایشگاه ولی نفرات کمتر بودند. غروب شد سوت داخل باش را زدند به داخل آسایشگاه رفتیم و دیدیم همه پتوهایشان را به انتهای آسایشگاه جمع کردند و روی موزائیک سرد حدود یک ساعت نشستیم تا عراقیهای ملعون آمدند و آمار گرفتند. وضعیت را پرسیدیم. بچه ها گفتند این کار هر روز ماست، وقت نماز مغرب شد ما پنج نفر بلند شدیم و وضو گرفتیم و نماز مغربو عشا را خواندیم و دیدیم همه نود و یک نفر هاج و متعجب به ما نگاه می کنند گفتیم چه خبر شده؟ مگر شما نماز نمی خوانید گفتند نه، ما اسیر هستیم مگر باید نماز هم بخوانیم که در جواب به انها گفتیم اسارت هیچ کاری به نماز و روزه ی ماندارد بلکه روزه ونماز اسیر اجر و پاداش بیشتر هم نزد خدا دارد، اینها بندگان خدا تقصیر نداشتند اولاً در منطقه که بودند کسی به اینها نگفته بوده حتماً نمازتان را بخوانید ، دوماً همه جوان بودند، سوماً اینکه عراقیهای ملعونتجربه دار بودند چون قبل از اینها با اسرای قدیمی سرو کار داشتند به همین خاطر این اسرای جدید بندگان خدا همه ساده و دل پاکی داشتند و فکر می کردند که عراقیها هر چه می گویند صحیح و به صلاح اینها است.


شب اول که نشسته بودیم و با چند نفر صحبت می کردیم من احساس کردم زیر لباسهای من چیزی راه می رود و بدنم خارش پیدا کرد که داشتم لباسهایم را نگاه می کردمن یکی از بچه ها گفت چیزی نیست برایت عادی می شود. گفتم چی؟ گفت شپش، گفتم مگر شپش وجود دارد گفت هر چقدر دلت بخواهد، یواشکی به زیر پیراهنم نگاه کردم دیدم راست می گوین شب خوابیدیم.


 صبح شد امار گرفتند و ذربها را باز گذاشتند و ما به هواخوری رفتیم در محوطه بچه های قدیمی که دیروز به این کمپ آمده بودیم همدیگر را دیدیم و برادران بزرگتر از جمله برادر مصطفی کلوانی اهل شیراز و اسماعیل علی پور اهل قم و حسین سهمی اهل سمنان و سید احمد سیدیم اهل تهران و برادر سرمست ایمان پور اهل شیراز و برادر فرهاد فرد اهل آبادان ما کوچکترها را توجیه کردند و گفتند از امروز وظیفه سنگینی به دوش همه ما بچه های قدیمی هست ما باید با رفتار و عملمان این برادران اسرای جدید را راهنمایی بکنیم که خدا را هزار مرتبه شکر که در آسایشگاه نوزده که نود و یک نفر جمعیت داشته در طول یک ماه نود نفرشان نمازخوان شدند.


 ما اصلاً به کسی نگفتیم شما بیا نماز بخوان فقط با تک تک آنها دوست شدیم یعنی ارتباط برقرار کردیم و هر روز ارتباط میان ما با برادران اسرای جدید مستحکمتر می شد و کا به جایی رسید که به پیش ماها می امدند و حتی مسائل شرعیشان را از ما سوال می کردند.


 یک روز صبح از خواب بلند شدم و دیدم با عرض پوزش به اب احتیاج دارم و لباسهایم نیز نجس شده است وقتی سوت آزاد باش را زدند دویدم طرف حمام، آب گرم که وجود نداشت مجبور بودیم با آب سرد دوش بگیریم من اول لباسهایم را شستم و دادم به برادر سید کریم الله نوراللهی و او برد بیرون جلوی آفتاب پهن کرد وقتی نیمه خشک شد اورد من پوشیدم و امدم در محوطه شروع کردم به قدم زدن که فصل زمستان هم بود و خورشید حرارتی نداشت فقط باد ملایمی سرد می وزید از ان به بعد من به کلیه درد مبتلا شدم و هر روز درد بیشتری می کشیدم. اتفاً درمانگاه کمپ هم در قاطع سه بود و من هر روز می رفتم و یک عدد آمپول وسکوپال تورگی به من تزریق می کردند.


دقیقاً یادم نیست شاید بیست و پنج یا سی نفر اسیر قدیمی از کمپ شماره پنج لاح الدین به کمپ شش آوردند که از جمله برادر سید مهدی کلوشانی و سید کمال موسوی، اردشیر روغنی و حسین کریمی را آوردند و البته این مطلب را بگویم همه اسرای جدید که تعداد دو هزار و چهارصد نفر بودند 90% از انها در طول یک ماه که ما امده بودیم به پیش اینها نماز خوان شدند و الحمدالله نمازشان را ترک نکردند.


این افرادی را که از کمپ شش آمده بودیم می گفتند شما تندرو هستید.و بعضی از آنها نیز به ما می گفتند شماهایی که به کربلا نرفتید خسر الدنیا و الآخره کردید و این جمله را به شهید مظلوم حاج سید علی اکبر ابوترابی فرد نسبت می دادند و خودشان را نُوّاب خاص شهید ابوترابی فرد قلمداد می کردند و ما جوابشان را نمی دادیم فقط می گفتیم هر وقت حاجی ابوترابی فرد را دیدیم از خودش سوال می کنیم که الحمدالله این اتفاق افتاد و من خودم شخصاً از حاج آقا شهید ابوترابی فرد سوال کردم و گفتم اگر شما این حرف را تأیید م می کنید ما به دیده منت قبول می کنیم و خوشبختانه آن شهید عزیز گفت هرگز چنین حرفی نزده ام و هرکس این حرفها را زده خودش خسرالدنیا و الآخره هست و گفت من گفتم هر کس یه کربلا نرفته شاید در آینده یک ضرر مادی بکند. ما پنج نفر قئیمی در آسایشگاه نوزده بودیم و سه ن فر هم ار افراد کمپ پنج را آوردند و آسایشگاه ما یکصد و سه نفر شد.


بعد از شپش که این بچه ها را خیلی اذیت می کرد مرض پوستی گال بود که اکثریت گرفته بودند ما هر روز باید لباسهای خودمان را در می آوردیم شپشهایی که در لای دوخت لباسها جا خوش کرده بودند را پاک می کردیم من که گفتم مریض بودم برادر عزیزم آقای سلامت احمدی اهل اردبیل زحمت کار مرا می کشید یک روز عراقیها به تمامی اسرای جدید یک پیراهن نظامی سبز رنگ دادند ولی به ما اسرای قدیمی ندادند من شخصاً جلوی فرمانده اردوگاه که سروان تمام بود گرفتم وگفتم چرا به ما اسرای قدیمی پیراهن ندادید؟ گفت شما دارید، من گفتم اولاً روز اول که ما را به این اردوگاه آوردید همه لباسهای ما را گرفتید و دوماً الآن شپش همه جا را گرفته است، ما شبها خواب نداریم فرمانده گفت: شپش دیگر چیست؟ همان لحظه من دکمه پیراهنم را باز کردم و از لای دوخت پیراهنم دو شپش گرفتم و گذاشتم کف دست فرمانده اردوگاه که جا خورد شپش را پرتاب کرد زمین و به سرباز گفت یک عدد پیراهن به این اسیر بدهید ولی من گفتم ما یکصد نفر هستیم او گفت حالا شما بگیر فردا برای انها هم می دهیم فردا اوردند به بقیه اسرای قدیمی هم دادند. شپشها را هم با یک دیگ و چراغ فر از آشپز آوردیم آب جوشاندیم و از هر نفر یک پتو شستیم البته برادران دیگر این کار ا کردند و عراقیها وسایلهایی را که هنگام ورود به کمپ شش گرفته بودند پس دادند من یک زیر شلواری داشتم در بین اسرای جدید نوبتی شده بود هر کس می خواست شلوارش را بشورد می آمد زیر شلواری مرا می گرفت می پوشید بعداً می آورد می داد.


دکتر اسد پزشک عراقی بود یادش بخیر، هر چند وقت یکبار می آمد و بچه ها را معاینه می کرد که ببیند پمادی را که تجویز کرده اثر دارد یا نه!


سربازان بی وجدان عراقی این بندگان خدا اسرای جدید را با زور و کتک گفته بودند وقتی دکتر می اید همه شما باید لخت شوید تا دکتر شما را معاینه کند. از قضا یک روز دکتر اسد آمد به آسایشگاه ما و همه لخت شدند به غیر از ما پنج نفر اسیر قدیمی. دکتر گفت پزشک محرم بیمار است ما گفتیم بلی قبول داریم، یک نفر از ما پتو می گیریم شما یکی یکی ما را معاینه کن که یکی از سربازان خبیث با عصبانیت گفت اینها مگر مثل شما انسان نیستند که همگی لخت شده اند. ما در جوابش گفتیم شما بازور کتک به اینها قبولاندید ولی ما قبول نداریم بعد دکتر گفت اگر شما بیائید و بگوئید بدن ما خارش دارد من شما را مداوا نمی کنم که الحمدالله آن بیماری به لطف خدا ریشه کن شد.


برادران بزرگتر از من و همسن و سال من کم نبودند با هم مشورت کردند که ارشدهای فعلی آدم های لایق نیستند و لیاقت ارشد شدن را ندارند باید انتخابات برگزار بشود که این کار انجام شد اول ارشد قاطع سه ما برادر گروهبان یکم رضا ظفر پزنده یزدی انتخاب شد و بعد ارشدهای آسایشگاه ها انتخاب شدند. ارشد آسایشگاه نوزده برادر سید کمال موسوی بسیجی انتخاب شد و لی عراقی کفتند ارشد بایدارتشی باشد که ما دوباره برادر سرباز آیت حسنی را انتخاب کردیم.   


روزهای زمستان داشت سپری می شد ولی درد کلیه امانم را بریده بود چون هر روز باید پیش دکتر می رفتم نزدیکهای عید بود یک روز صبح همان دکتر اسد آمد و از من نمونه آزمایش گرفت و با خودش به شهر برد چند روز بعد سه عدد آمپول پنی سیلین سدیم آورد و گفت هر روز یکی از اینها را تزریق کن که من هم انجام دادم و درد کلیه من الحمدالله خوب شد.


روز عید نوروز دکتر اسد به داخل کمپ آمد و در حال رفتن به اتاق بهداری بود که مرا دید و صدا زد و گفت علی بیا! چون هفت یا هشت متر فاصله داشتیم من هم به رسم ادب جلو رفتم و سلام کردم و او جواب داد و عید را تبریک گفت و جویای درد کلیه من شد که گفتم  به لطف خدا و بعد هم مداوای خوب شما الحمدالله خوب شدم او خیلی خوشحال شد و گفت خداروشکر .


روز عید نوروز عراقیها هر سه قاطع را تا ظهر ازاد گذاشتند و همه همدیگر را دیدیم یادم نیست چند روزی از عید گذشته بود که عراقیها همه اسرای قدیمی را به آسایشگاه بیست و چهار جمع کردند فکر می کن ولی حتمی بود قبل از آمدن ما از کمپ هفت این اسرای جدید اصلاً نماز نمی خواندند و بی خیال دین و مذهب بودند ولی در طول سه ماه دوهزار و چهارصد نفر 180 درجه تغییر کردند و همه نماز خوان و روزه بگیر و نماز شب بخوان و قرآن بخوان و الی ..... شدند.


ماه رمضان رسید رمق نداشتم روزه بگیرم ولی بعد از ظهر رو به قبله خوابیدم دیگر رمق نداشتم که دو تا لز برادران اولی حبیب اله فریدونی که همشریم بود و دیگر برارد عیسی سمسایی به بالای سر من امدند و گفتند تو نباید روزه بگیری چون توان نداری تو بخور گناههش کردن ما، من هم از فردا تا آخر ماه رمضان روزه نگرفتم یعنی قضا روزه ماه رمضان سال 1386 هنوز نتوانستهام بگیرم.


عید فطر رسید همه آن روز خوشحال بودند وزها می گذشت تا اینکه نمایندگان صلیب آمدند حالا تاریخ دقیق آن روز یادم نیست چهارده یا پانزده خرداد ماه سال 1368 بود که من به داخل آسایشگاه امدم که دیدم یکی از برادران بنام غلامرضا زاهدی اهل شیراز که او هم با ما از کمپ هفت به کمپ شش اورده بودند به شدت گریه می کند و به سر وصورت خود می زند. پرسیدم چه شده؟ چیزینگفت. باز پرسیدم نامه از ایران داشتی؟ چه نوشته بود؟ خدای ناکرده از خانواده ات به رحمت خدا رفتند؟ که گفت ای کاش اینطور بود بار سوم پرسیدم آخر بگو چه شده است او با گریه گفت امام خمینی به رحمت ایزدی پیوست. من یک لحظه مات و مبهوت ایستاده بودم و نمی دانستم باید چه کار بکنم. بعد از لحظه ای پرسیدم چه کسی گفته؟ گفت چند دقیقه پیش رادیو عراق از بلندگو به زبان عربی پخش کرد. من دیگر نتوانستم خوده زا سرپا نگهدارم، نشستم و اشک بی اختیار از چشمانم جاری شد در آن لحظه همه بچه ها به داخل اسایشگاه امدند و هرکس سر جای خودش شروع کرد به گریه کردن.


یکی از برادران قدیمی هفت یا هشت سال اسارت بنام دایی کاظم خنیفر بلند شد و شروع کرد به صحبت کردن. اول کمی بچه ها را دلداری داد و بعد گفت این مصیبت بزرگی است ولی مرگ حق است و ما همه باید صبر پیشه کنیم، ثانیاً ماها که چند سال اسارت کشیده ایم باید روحیه خودمان را از دست ندهیم چرا که این برادران اسیر جدید هستند و با این وضع شما ها را ببینند دیگر ناامید می وشند و می گویند تا وقتی که امام بود بالاخره جن را تمام کرد ولی حالا دیگر هیچ کس به اسرا فکر نمی کند.


شب شد در آسایشگاه تلویزیون داشتیم وقت اخبار جعبه جادویی را روشن کردیم و همگی چشم به جعبه جادویی دوخته بودیم که مجری اخبار شروع کرد به خواندن اخبار که درهمان اولین تیتر خبرش گفت آیت الله خمینی رهبر ایران چشم از جهان فرو بست که گریه ها شدت گرفت ولی بعد از این خبر گفت مجلس خبرگان رهبری بلافاصله آیت الله خامنه ای را رئیس جمهور ایران را به جای آیت الله خمینی برگزیدند. با شنیدن این خبر بچه ها کمی تسکین پیدا کردند و خدا را شکر کردند که رهبری ممکلبت اسلامی باز از سلاله پیامبر عظیم الشأن اسلام(ص) و فرزند حضرت زهرا(س) انتخا شد  ما هر شب دعا و قرآن می خواندیم. حدود ده روز  از رحلت جانسوز حضرت امام خمینی (ره) گذشته بود که یک روز دیدیم تعداد هفت یا هشت تا اتوبوس آمدند و بیرون از کمپ ایستادند از سربازان عراقی پرسیدیم چه خبر است گفتند معاون سازمان مجاهدین (منافقین) مهدی ابریشمچی آمده و می خواهد سخنرانی بکند که هرکس دوست دارد پناهنده سازمان شود آزاد است من سریعاً به داخل آسایشگاه رفتم، دیدم براردان بزرگتر از جمله حاج حسین انجدانی و محمد نقندر اهل مشهد و سید مهدی کلوشانی و حاج اصغر تهرانی اهل اصفهان و عیسی نریمساعی و کاظم خنیفر اهل خوزستان و چند تای دیگر با هم مشورت می کردند که برادر کاظم خنیفر بلمد شد و اعلام کرد همگی برویم بیرون و هر کس به هر چند نفری که می تواند شعار الله اکبر و مرگ بر منافقین کفار سر بدهند و وظیفه اصلی ما بچه های قدیمی کنترل جمعیت بود که مبادا به سیم خاردارهای اطراف کمپ دست بزنند اگر به سیم خاردار دست می زدیم دشمن آن را بهانه قرار می داد و می گفت اینها قصد برچیدن سیم خاردار را داشتند تا دسته جمعی فرار کنند و عراقیها همه را به رگبار گلوله می بندند و همه ا قتل عام می کنند. آن وقت ما اسرای قدیمی شرعاً مسئول کشت  کشتار می شویم.


 من و تعدادی از بچه ها دستهایمان را به هم قلاب کردیم و بچه ها که شعار می دادند را به طرف آسایشگاه ها هدایت می کردیم که مبادا دست به سیم خاردار برزنند البته این را بگویم آن منافق ابریشمچی وقتی شروع به سخن پراکنی کرد بچه ها با سنگ و لنگه کفش بلندگوها را از کار انداختند و فرمانده کمپ از ترس اینکه مبادا شورش راه یابد برای احتیاط تمامی نگهبانان در حال استراحت چند تا کمپ موجود در ان پادگان را مسلح کرده و در اطاف کمپ شش مستقر کرده بود.


عراقیها معمولاً در هر برنامه ای که می خواستند در هر کمپی اجرا کنند و برای اینکه کمپهای دیگر حتی مردم شهر رومادیه که کمپها در اطراف آن شهر بود صدای را نشنوند بلندگوها را روشن میکردند و یک اهنگ خشن که هر شنونده ای را بسیار عذاب می داد پخش م یکردند در ان روز به لطف خدا برق کل آن منطقه قطع شد و صدای شعار بچه ها نه تنها به تمام کمپها رسیده بود، بلکه به گفته نگهبانان عراقی مردم شهر رومادیه هم شنیده بودند  و این حرکت بچه ها باعث شد که دشمنان ملت عزیز ایران با گستاخی کاسه گدایی به دست نگیرند و راه بیافتند به طرف کمپهای اسرا.


می گفتم سربازان عراقی هر چه می گفتند بچه ها فقط شعار می دادند تا اینکه فرمانده ملعون کمپ سروان تمام بنام علی به داخل کمپ آمد و به قاطع سه که ما بودیم آمد و گفت چه می خواهید و چرا به داخل آسایشگاه ها نمی روید؟ ارشد قاطع سه برادر رضا ظفر پزنده یزدی آمد  جلو فرمانده کمپ و گفت ما سه تا خواسته داریم باید شما قول بدهید که انجام شود:



  1. آن منافق وطن فروش خائن بساطش را جمع کند و برود.

  2. وقتی داخل آسایشگاه ها رفتیم دوباره دربها را باز کنید.

  3. آن اتوبوسها باید همین الآن حرکت کرده و بروند.


سروان ملعون قبول کرد و همه به داخل آسایشگاه ها رفتیم و عراقیها آمدند امار گرفتند و رفتند و ما هم اول نماز ظهر و عصر خواندیم و بعد ناهار خوردیم استراحت می کردیم که ساعت حدود 2:30 بعد از ظهر اینها بود از پنجره به بیرون نگاه می کردیم که دیدیم عده ای اسیر حدود پنجاه نفر می شدند به همراه دو سرباز عراقی از کمپ خارج شدند، نگو که وقتی همه داخل بودیم سربازان خائن عراقی آمدند از پشت پنجره همه آسایشگاه ها بجز آسایشگاه بیست و چهار که ما بودیم گفتند هرکس می خواهد به سازمان مجاهدین (منافقین) پناهنده شود درب را باز می کنیم بیاید بیرون و عراقیها وقتی دربها را یکی یکی باز می کنند از بین دو هزار و چهارصد نفر فقط پنجاه و سه نفر که همان را ما از پشت پنجره دیده بودیم رفتند که پس از سه روز بیست و پنج نفرشان برگشتند.


بعد از همان روز درب آسایشگاه را باز نکردندف شب شد همه ناراحت بودیم اول بابت رحلت حضرت امام(ره) دوم اتفاقی که روز افتاده بود. ساهت حدود 9:30 الی 10 شب بود من از پنجره به بیرون نگاه می کردم که نگهبان عراقی ملعون بنام عمران امد پشت پنجره کمی ایستاد و بعد گفت چرا تلویزیون خاموش است یاالله روشن کنید من گفتم اولاً تلویزیون خراب است که واقعاً هم خراب بود و فقط برفک نشان می داد، ثانیاً اینکه ما عزاداریم رهبرمان از دنیا رفته است با هم جر و بحث می کردیم که برادر سید مصطفی هاشمی اهل اراک آمد و گفته های مرا تأیید کرد در این هنگام یکی از برادران کمپ پنج صلاحج الین جلو امد چون اهل خوزستان بود عربی بلد بود به سرباز عراقی گفت یا سیدی (یعنی اقای من) اینها را ببخش چون جوان هستند، غائله ختم شد. سریاز عراقی رفت و این برادر به ما گفت چرا شما با خشونت برخورد می کنی؟ بخاطر تو یک نفر همه م اتنبیه می شویم در این لحظه چند تا از برادران کمپ هفتی که با هم به کمپ شش آمده بودیم به پشتیبانی از من بلند شدند و گفتند چنان برخورد می کنی انگار حق به جانب آن سرباز ملعون بوده و هست و چرا به تو بر می خورد.


آن شب صبح شد همه اسایشگاه ها دربشان باز و بچه ها به هواخوری رفتند ولی آسایشگاه بیست و چهار که ماهمگی اسیر قدیمی بودیم دربش را باز نکرند، هنگام آمار ارشد ما برادر سید کمال موسوی علت باز نشدن درب را پرسید سربازان ملعون گفتند این دستور فرمانده کمپ است حالا چرا فرمانده ملعون کمپ این دستور را داده بود می گویم قبلاض گفتم که کل اسرای کمپ شش در مرداد ماه سال 1367 اسیر شده بودند و همگی سرباز و درجه دار رده پایید بودند و عراقیها هم هرسازی زده بودند این بندگان خدا فکر کرده بودند ارتش عراق هم مثل ارتش جمهوری اسلامی ایران است و مقررات و نظم و انضباط حرف اول را می زند و فرقی بین ارتش اسلام و کفر قائل نشده بودند و فکر می کردند ارتش همان ارتش در ایران است  و باید دستورات را مو به مو اجرا کرد و هر چه عراقیها می گویند این بندگان خدا فکر کده بودند که عراقیها خیر و صلاحشان اینها را می خواهند و درباره کمبودها هم از ترس و بیشتر بخاطر ناآگاهی حرفی نمی زدند چون اینها در پادگان آموزش نظامی کلاسیک دیده بودند و حفظ جان خود را به هر قیمتی اول می دانستند. مسئولان عراقی اینجای کار را نسنجیده بودند که ایرانی جماعت هرچه و هر کجا باشد هوای همدیگر را دارند و حب وطن پرستی همیشه در دل ایرانی جماعت هست و اما دشمن ما اسرای قدیمی که صدو پنج نفر بودیم را آورده به اصطلاح ما از ایمان و عقیدمان دست برداریم. زهی خیال باطل که هر گز در خواب هم ندیدند که یک اسیر نمازش را ترک کند.


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:17 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:35 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش هشتم




 ولی غافل از خدای سبحان که در سوره مبارکه آل عمران آیه 54 می فرماید:


«وَ مَکَروُا مَکرَالله والله خَیرُالماکِرین. خداوند برای مدافع است»


و خداوند ما صد و پنج نفر اسیر قدیمی را برای راهنمایی هموطنان به دست خود دشمن به آنجا  (کمپ شش) برد.


می گفتم آسایشگاه بیست و چهار که ما بودیم یک هفته شبانه روز داخل آسایشگاه ماندیم بعد از یک هفته که تاریخ دقیق ان یادم نیست ولی مطمئنم که روزهای اول تیر ماه 1368 بود ساعت 12 ظهر عراقیها بقیه آسایشگاه ها را داخل کردند که ما دیدیم تعداد زیادی اتوبوس در جلو کمپ پارک کردند پس از یک ساعت شاید بیشتر یا کمتر سربازان عراقی درب آسایشگاه ما را باز کردند و گفتند یا الله سریع وسایلتان را جمع کنید بیایید پایین وسطمحوطه ما هم هر نفر دو تا پتو و یک کیسه انفرادی داشتیم آنها را برداشتیم و بیرون آمدیم و وسط محوطه زیر افتاب داغ سوزان دمای بالای 40 درجه حدود یک ساعت نشستیم در همین حال یکی از سربازان عراقی امد و گفت هر کس می خواهد به دستشویی برود آزاد است ولی بزرگترها گفتند شاید این یک نقشه باشد هر کس برود چند نفری کتکش بزنندهیچ کس نرفت چون یک هفته بود غذای درست و حسابی نخورده بودیم و به خاطر پرشدن سطل توالت کمتر آب می نوشیدیم.


 می گفتم نشسته بودیم و عراقیها مشغول آوردن از اسرای جدید به پیش ما بودند و تعدادمان حدوداً چهارصد نفر شد، بعد از یک ساعت همه ما را به اتوبوسها سوار کردند ولی حرکت نکردند ساعت حدود 2:30 الی 3 بعد از ظهر بود تازه یک سرباز آمد و امار گرفت هنگام امار گرفتن اتوبوسی که بنده در ان بودم یکی از بچه ها بنام مهدی طالبی اهل اصفهان گفت اب، سرباز اشتباه کرد و دوباره از اول شروع به شمردن کرد و مهدی باز گفت آ، باز سرباز اشتباه کرد این کار سه مرتبه تکرار شد و بار چهارم سرباز امد و سر این بنده خدا را به زیر صندلی قرار داد و آمارش را گرفت بعد از آمار آمد و گفت یا اَخی شِنُو یعنی برادر چه می خواهی؟ گفت آب و سرباز از اتوبوس پیاده شد بعد از یک ربع ساعت یک سطل آب آوردند ولی چه ابی؟ اغراق نباشد آب جوش اوردند و بعد بالاخره دقیق یادم نیست ولی نزدیک به 3:30 بود کاروان اسرا به راه افتاد ما همه از مقصد بی خبر و دشمن با خبر بود در بین راه یکی از دو سرباز که یکی مسلح و دیگری بدون سلاح مقصد را گفت. مقصد کمپ شماره هفده تکریت زادگاه صدام ملعون و لعین بود.


ما اسرای قدیمی می دانستیم در بد ورود به کمپ چطوری استقبال خواهند کرد چون قبلاً جا به جا شده بودیم و طعم تلخ استقبال عراقیها را چشیده بودیم ولی این کمپ وقتی نامش را گفتند حزن اور بود و در دل من و همه بچه ذکر می گفتیم و خودمان را به خدا می سپردیم.


ساعت 8:30 یا 9 شب بود به جلوی کمپ رسیدیم و اتوبوس ها پشت سر هم ایستاده بودند که به داخل کمپ بروند در صندلی اتوبوی بغل دست من یکی از همشری هایم از اسرای جدید نشسته بود از من پرسید علی گفتم جانم گفت هنگام پیاده شدن هم می زنند، گفتم نه بابا ولی در درونم چیز دیگری را پیش بینی می کردم که همان شد.


استقبال عجیب بود قبلاً بچه های قدیمی شش یا هفت سال اسارت می گفتند مثلاً در فلان کمپ با بنشی آهنی یا میلگرد عاژدار می زنند باورش برایم کمی سخت بود دیده بودم با کابل برق، دسته کلنگ و دسته بیل ما را می زنند ولی کتک با بنشی و میلگرد نخورده بودم که چشمتان روز بد نبیند انشاءالله .


اتوبوسها روبروی درب یکی از آسایشگاه ها که بعداً آسایشگاه شماره یک شد ایستادند و گفتند پیاده شوید بغل دستی من جلو من پشت سر او بودم این بنده خدا پیراهنش کمی کوتاه بود و روی کمرش پوشیده نمی شد وقتی پیاده شد یک سرباز ملعون با یک شلنگ حالت لاستیکی در دست داشت و به کمر او زد که تا آخر اسارت یک سال و دو ماه هر وقت جمله ای با حرف شین شروع می شد او می گفت اخ من ان شب ورود یک شلنگ خوردم.


نوبت من رسید که پیاده شدم یک سرباز ملعون با یک میلگرد عاژدار به ران پای راست من زد اولش احساس کردم پایم قطع شد ولی دویدم به داخل آسایشگاه .


اندازه آسایشگاه های کمپ هفده، 20*6 بود و هر قاطع شامل شش تا آسایشگاه بود و دربهای آسایشگاه ها به عرض دو متر بود که یکی ثابت بود و کل افراد سیصد الی چهارصد نفر را به همان یک آسایشگاه انداختند کمپ 17 در منطقه ای حالت کویری بود هر وقت بادی وزیده می شد به کف این آسایشگاه ها پر از گرد و خاک می شد. در کف آسایشگاه حدود ده سانت گردو خاک نشسته بود حالا خودتان قضاوت کنید با آن جمعیت در چنان آسایشگاهی چه گرد و خاکی بپاشد خستگی راه و کتک ورودی عطش بچه ها را چند برابر کرده بود در ان حال صدای حسین حسین بچه ها و بعضی ها ذکر می گفتند و بعضی بی حال افتاده بودند.


عراقیها خیرسرشان آب آوردند، یک ماشین تویوتای تانکردار آمد پشت پنجره ایستاد سر شلنگش را به داخل آسایشگاه انداخت و بچه ها از شدت عطش به اب هجوم آوردند آب ولرم بود یکی از بچه ها شلنگ را به دهانش چسباند انقدر خورد که شکمش باد کرد و ولو شد به روی زمین و حالش خراب شد آب تانکر که تمام شد کف آسایشگاه با آن گرد و خاک لجن شد من لباسهایم را در آوردم چون خیس خالی شده بود وقتی شلوارم را در آوردم یکی از بچه ها گفت علی پایت چه شده؟ نگاه کردم دیدم جان آن میلگرد کبود شده بود و اگر دست می زدم خون مرده بیرون می زد ولی دست نزدم و به مرور خودش خوب شد.


ساعت تقریباً 12:30 الی یک شب بود عراقیها آمدند و نصف سیصد الی چهارصد نفر را که من هم جزوشان بودم به اسایشگاه دیگر بردند که بعداً آسایشگاه شماره سه شد. از بس خسته و کوفته بودیم دیگر نفهمیدیم کی صبح شد عراقیها درب آسایشگاه ها را باز کردند و گفتند بروید بیرون برای دستشویی و هواخوری آزاد هستید.


دستشویی ها آب درستی نداشتند قطه و وصل می شدند و بیرون آب لوله کشی یا مخزن درستی وجود نداشت یک ماشین تویوتای تانکردار و یک تانکر یک هزار لیتری بود و بچه ها به صف آب برمی داشتند و آن آب کمی گل آلود بود و یک سرباز ملعون بالای تانکر ایستاده بود و هر از گاهی بچه ها را با کابل می زد.


همان روز هیچ قانون وبرنامه خاصی وجود نداشت داخل باش می زدند و دوباره آزاد باش می دادند  بعد از ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود ما را داخل باش دادند از پشت پنجره نگاه می کردیم که دیدیم یک سری اسیر آوردند وقتی ازاد باش دادند دیدیم از کمپ شماره سیزده هستند که یکصدنفر از دوستان قدیمی کمپ شماره هفت هو هستند که بعد از بردن ما به کمپ شماره شش انها را به کمپ سیزده برده بودند به همراه اسرای جدید کمپ سیزده که حدود سیصد الی چهارصد نفر می شدند از آن روز به بعد هر روز تعدادی اسیر می اوردند کل اسرایی که آوردند هزار و سیصد نفر شدیم که همه این اسرا از کمپهای پنج صلاح الدین، شش و هفت و هشت و نه و ده و سیزده و تعدادی هم از موصل آوردند که همین طور که قبلاً گفتم هزار و سیصد نفر شدیم.


روز پنجم یا ششم بود تعداد ششصدو پنجاه نفر را به قاطع یک که روبروی همین قاطع بود بردند، قاطع یک هم مثب همین قاطع شش تا آساییشگاه داشت. عراقیها در این کمپ به هیچ صراطی مستقیم نبودند و به هر کوچکترین بهانه ای فرد را می زدند تا از حال برود و اگر یک وقت کسی دستش را به عنوان دفاع برای جلوگیری از برخورد باتوم یا کابل به چشمش بالا می اورد سرباز ملعون و نفهم فریاد می زد که این اسیر می خواست مرا بزند آن وقت سه یا چهار نفری به سر ان اسیر نگون بخت می ریختند و آنقدر می زدنش که سر و کله او خونین و مالین می شد و از هوش می رفت سپس او را رها می کردند.


یک روز در آسایشگاه سه وقت آمار غروب سر صف نشسته بودیم سرباز عراقی به داخل آسایشگاه آمد و بچه ها ر حال صحبت کردن با یکدیگر بودند که یکی گفت هیس ئ بعد چند نفر با هم گفتند هیس، در این هنگام سرباز ملعون عراقی با فریاد گفت اُسکوت (یعنی سکوت) و بعد گفت مُنُو هُش (یعنی چه کسی گفت هیس) هیچ کس جواب نداد اتفاقاً من در صف اول نشسته بودم، سرباز وقتی دید هیچ کس جواب نمی دهد گفت واحد، اِثنی و ثَلاٍ یعنی صف یک و دو و سه یاالله بیرون ما سه صف را به بیرون آورد و حالا نزن کی بزن  مه بعد از کتک زدن ما امار گرفت و رفت. باز فردا غروب وقت آمار شد و من در صف چهارم نشستم باز همان سرباز ملعون آمد و باز همان برنامه هیس اتفاق افتاد این بار سرباز ملعون از صف سوم به بعد را بلند کرد من این بار در صف چهارم بودم باز مرا به بیرون آورد و کتک مفصلی زد و بهد آمار گرفت و رفت.


پس از اینکه ششصد و پنجاه نفر به قاطع یک بردند ما نیز جابجا کردند که مرا به آسایشگاه شماره دو بردند و ارشد آسایشگاه دو برادر محمد صفر اهی اهل خوزستان شد.


روز چهاردهم یا پانزدهم تیر ماه 1368 بود من به حمام رفتم و لباسهایم را شستم و چلوندم و چوشیدم ساعت حدود 10 الی 10:30 بود در حال رفتم به طرف آسایشگاه بودم که یکی از برادران قدیمی کمپ هفت به نام محمد صحرا نیوش از پشت پنجره مرا صدا زد و گفت اتابکی یکی از همشهریهایت سراغ تو را می گیرد می خواستم بروم و ببینم که نگهبان ملعون نگذاشت.


قبلاً گفتم که قانون خاصی هنوز وجود نداشت. آسایشگاه ها سه تا سه تا هواخوری می آمدند بعد از ظهر همان روز هر شش تا آسایشگاه را با هم آزاد کردند و من سریعاً دویدم به طرف آسایشگاه شماره شش که همان همشهری کسی نبود جز مشهدی حسن عزیزی که با هم اسیر شده بودیم. همدیگر را در آغوش گرفتیم و او به من گفت علی جان من همیشه نگران تو بودم و فکر نمی کردم در اینجا به هم برسیم. در جلوی یکی از آسایشگاه ها که سایه بود پتو پهن کردیم و چند تایی از بچه های اراک از جمله برادر حبیب اله فریدونی، ابراهیم یاسبلاغی و حسن غلامی با هم نشستیم و فارغ از همه اذیت و آزار عراقیها با هم خوش و بس کردیم تا آمار غروب هم پیش هم بودیموقتی سوت داخل باش زدند هر کس به آسایشگاه خودش رفت ما مشهدی حسن عزیزی را عمو حسن صدا می کردیم و او با برادر ابراهیم یاسبلاغی با هم در آسایشگاه شماره شش بودند و من هم که در آسایشگاه دو بودم.


معمولاً هروقت سوت آزاد باش می زدند اکثر افراد به طرف دستشویی ها می دویدند و نوبت می گرفتند. در کمپ هفده، دوازده باب دستشویی وجود داشت. من در صف دستشویی وبدم که دیدم برادر ابراهیم یاسبلاغی آمد و به من گفت عمو حسن مریض است و نمی تواند بیرون بیاید بعد از دستشویی با هم به آسایشگاه شش پیش عمو حسن رفتیم من پرسیدم عمو حسن چه شده؟ گفت علی جان دارم می میرم من به شوخی گفتم مگر سم خوردی که بمیری. گفت جدی می ویم.


قبلاً که گفتم آب شیرین و زلال کم بود و آنچه وجود داشت زلال نبود ما آب را با قوطی شیره خرما بر می داشتیم و دور آن را یک تکه پارچه می بستیم و زیر باد پنکه سقفی آسایشگاه قرار می دادیم تا خنک و زلال شود.


من قبلاً این کار را کرده بودم و آب موجود بود زیر بغل عم حسن را گرفتیم و به بیرون آوردیم اول به دستشویی بردیم بعد آوردیم در سایه خواباندیم کمی آب خورد که ان را هم بالا آورد. هیچ کس درد عمو حسن را نمی دانست چیست. ولی من وقتی او را بلند می کردم یک لحظه پیراهنش بالا رفت و بدنش نمایان شد که پهلوی عمو حسن کلاً کبود است فهمیدم در هنگام استقبال حسابی کتک خورده است که یکباره به یاد بی بی دو عالم حضرت زهرای مرضیه(س) افتادم که بین در و دیوار پهلویشان کبود شده بود.


در کمپ هفده هنوز بهداری و پزشک وجود نداشت فقط یک بهیار بود. وقتی کسی مراجعه می کرد از جیبش دو تا قرص در می آورد می داد و عمو حسن از شدت کتک سنگین و گرمای بالای چهل درجه گرما زده شده بود و درمانش هم فقط آب خنک و سرم بود که هیچ کدام وجود نداشت شب بیستم تیرماه حال عمو حسن بد می شود و دیگر حرف نمی زند. نگهبان ملعون و بهیار خبیث را صدا می زنند و آنها شرح حال عمو حسن را می گویند آن بهیار نانجیب به جای اینکه بیمار را به بیمارستان شهر انتقال دهد یک عدد قرص والیوم زاه را به خورد عمو حسن می دهد و ساکت می خوابد حالا بچه ها همه فکر می کردند که حال عمو حسن خوب شد چون خوابیدهب ود ولی غافل از اینکه آن قرص عمو حسن را به کما برده بود. صبح شد من رفتم با برادر یاسبلاغی و چند تایی دیگر عمو حسن را رو دست بلند کردیم و به بیرون آوردیم و هر چه صدا می کردیم فقط می گفت هان و دیگر هیچ. من و برادر ابراهیم و چند تایی از بچه های دیگر وقتی این وضع را دیدیم ایشان را نزدیکترین جا به طرف خروجی کمپ بردیم و من رفتم پیش همان بهیار خائن عراقی گریه کنان و با التماس گفتم به هر کسی اعتقاد داری ایشان را به بیمارستان شهر اعزام کن که این پلید گفت فرستادم حکم اعزام را از فرماندهی بیاورند وقتی که آوردند حتماً می برم. من برگشتم با چشمان گریان، خدا می داند من از اول اسارت تا به آن روز به عراقی جناعت التماس نکرده بودم وآن اولین و آخرین بار شد.


پیش عمو حسن و بچه هایی که دورش نشسته بودند گفتم بهیار خبیث قول داده در اولین فرصت ایشان را به بیمارستان می برد پس شما چند دقیقه پیش ایشان باشید من جهت رفع حاجت می روم. رفتم چون بچه ها مرا می شناختند و از ماجرا با خبر بودند نگذاشتند من در صف دستشویی معطل شوم وقتی از دستشویی خارج شدماحساس بدی به من دست داد از همانجا به جایی که عمو حسن را خوابانده بودیم نگاه کردم که دیدم جمعیت زیاد شده دیگر نفهمیدم آن فاصله هفتاد، هشتاد متری را چگونه طی کردم تا رسیدم جمعیت را کنار زدم و زیر پای عمو حسن نشستم و به پاهایش دست کشیدم و صدا کردم عمو حسن فقط یکبار گفت هان، پاهایش سرد شده بود و دیگر آن روز نیاید ساعت دقیق 9 صبح 20 تیرماه 1368 بود و عمو حسن تغییر نام داد به شهید عمو حسن عزیزی شهرت یافت و من اغراق نمی کنم به سر وصورت خود می زدم ومیگفتم چرا مرا تنها گذاشتی، پس اگر خانواده ات سراغ تو را از من گرفتند در جواب چه بگویم.


نکته قابل توجه این که عمو حسن هنگامی که اسیر شد اصلاً سواد نداشت و قرآن خواندن بلد نبود ولی در طول چهل و دو ماه اسارت سواد خواندن و نوشتن و قران خواند را تکمیل یاد گرفته بود. آری شهید عمو حسن عزیزی به امام هشتم غریب خود اقتدا کرد و در قربت اسارت از کمپ هفده به ملکوت اعلی پیوست. عمو حسن عزیزی شهید شد و عراقیها از ترس اینکه مبادا اسرا شورش کنند سوت داخل باش زدند و ما همگی به آسایشگاه رفتیم و عراقی ها پیکر پاک عموح سن را به بیمارستان بردند و کالبد شکافی کردند و به دروغ علت شهادت ایشان را ایست قلبی به صلیب سرخ جهانی گزارش کردند.


همان شب اول سرباز عراقی بنام عامر که فردی خشن و سبیل کلفت مسئول قاطع ما بود به پشت پنجره آسایشگاه ما امد و با یکی از برادران آشپزخانه بنام مهدی جابری صحبت می کرد که او مرا صدا زد من رفتم و سلام کردم و عامر عراقی حال مرا پرسید و به من تسلیت گفت و پرسید او(شهید) را قدر می شناختی؟ گفتم او (شهید) از اقوام من بود. پرسید چند تا بچه داشت؟ گفتم هشت تا، چهار تا دختر و چهار تا پسر. او (عراقی) به من قول داد اگر برای خاکسپاری افرادی ار این کمپ خواستند من شما و حاج اصغر تهرانی را که یکی از آشپزها بود را می فرستم ولی اینطور نشد و حدود ده روز بعد یکی از بچه های همدان بنام قربانعلی یاری که قبلاً به بیمارستان بودنش آمد و گفت شهید عمو حسن عزیزی را کالبد شکافی کردند و گفتند ایست قلبی کرده است و پیکر پاکش را جهت خاکسپاری به قبرستان مخصوص اسرای ایرانی در عراق بردند. لازم بذکر ات که پیکر پاک شهید عمو حسن عزیزی را در موخه 5/5/1381 هجری شمسی به میهن اسلامی اوردند و در گلزار شهدای شهرستان اراک به خاک سپردند.


فشار عراقیها هر روز بیشتر می شد یک شب گفتند باید ساعت ده شب همگی بخوابید ناگفته نماند کلاً در همه کمپها بدون استثنا خاموش کردن لامپها ممنوع بود و باید تا صبح روشن می ماند ما هم سرجای خودمان دراز کشیده بودیم ولی من بیدار بودم یک لحظه برای نوشیدن آب از حبانه (آب سردکن عراقی ها) به شکل گلدان بزرگ ایرانی که در داخل چهارپایه اهنی پشت پنجره گذاشته بودیم بلند شدم من تا دستم را به بیرون دراز کردم که آب بردارم سرباز عراقی بلا نسبت شما نفهم بی شعور بنام سعید دستم را گرفت و رفیاد می زد اسمت چیست من بخاطر اینکه اکثر بچه ها خواب بودند بیدار نشوند نامم را گفتم و یکی دیگر از بچه ها بنام علی اصغر جعفری اهل مشهد که بنده خدا اسهال گرفته بود در حال رفتم به دستشویی بود که نامش را نوشت.


صبح بعد از آمار سربازی بنام فاضل که از ترکهای ترکمن اربیل عراق بود اسم ما دونفر را خواند و گفت بیائید بیرون و آمدیم در محوطه و دیدیم از آسایشگاه های دیگر هم حدود ده الی دوازده نفر شدیم به صف ایستادیم همان سرباز ملعون فاضل گفت دستهایتان را جلو بگیرید و اوبا سیم زبر گچی که درون ان دو عدد سیم مسی وجود داشت به کف دو دستمان زد و فرستاد پیش یک ملعن دیگر که سر حفره ای به عمق 5/1 متر مثل تنور پر از آب، آنهم آب شور بود آن ملعون می گفت باید بروید داخل و سرتان را هم به زیر آب ببرید. بعد از اینکه از داخل آب بیرون آمدیم باز ک سرباز ملعون دیگر در نزدیکی حفره آب ایستاده بود هر کس از آب بیرون می آمد می گفت بخواب روی زمین غلط بخور هرکس غلز نمی خورد را با کابل و باتوم می زدند من که کمی از قبل سرماخوردگی جزئی داشتم هفت یا هشت تا غلط خوردم و دیدم سرم گیج رفت و حالت تهوع به من دست داد تصمیم گرفتم هر چه بزنند غلط نخورم که انجام دادم و سرباز ملعون دید من تکان نمی خورم مجبور شد یکی از بچه های آشپزخانه را صدا زد و گفت ایشان را به داخل آسایشگاه ببرید ولی بقه بچه ها را بعد از کلی غلطاندند در پشت آسایشگاه بیل و کلنگ آوردند و گفتند باید یک چاله به عمق سی سانتی متر و به طول و عرص 2*1 بکنید و گفت باید یکی یکی بروید داخل چاله قبر مانند بخوابید و بقیه او را تا زیر چانه مدفون می کردند و بعد از 15 دقیقه آن فرد بلند می شد و چاله را پاک می کردند و یکی دیگر را در داخل چاله می خواباندند.


ناگفته نماند دور تا دور این بندگان خدا ده ای=لی دوازده نفر با یک سیم خاردار حلقوی محصور کرده بودند تا کسی به طرف سایه فرار نکند چون آفتاب سوزان و دما هوا 40 درجه بالای صفر بود. از عراقیها سوال کردیم علت این همه فشار و کتک چیست؟ گفتند نا شما در لیست قرمز است گفتیم یعنی چه؟ گفتند شما شدیدترین مخالف حکومت صدام و پروپا قرص ترین طرف رژیم خمینی هستید و شما را آوردند اینجا تا بکشیم.


قابل توجه با همه ان کتک و فشار مضاعف ذره ای در روحیه بچه ها تاثیر منفی نداشت. نماز و دعاها و نیایش هایشان را انجام می دادند و روحیه شهادت طلبی و ولایت مداری همیشه تا آخر اسارت حرف اول رامی زد.


وقتی بچه ها دیدند عراقیها روز به روز فشار می آوردند کمی تغییر روش دادندد که عراقیها زود وضعیت را فهمیدند که کاسه صبر بچه ها در حال لبریز شدن است.


یک روز تاریخ دقیق آن یادم نیست ولی می دانم که بعد از شهادت عموحسن بود عراقیها همه ما را در محوطه جمع کردند همه با هم همهمه می کردندف چه خبر شده، لطف خدا بود ما آنجا همگی جمع بودیم که یکباره دیدیم چهر یا پنج نفر اسیر تازه آوردند بغل دستی من برادر عیسی صفرزاده گفت بچه ها حاجی! ما که نمی شناختیم گفتیم کدام حاجی؟ گفت بابا حاج آقا ابوترابی، وقتی همه بچه ها متوجه حضور حاج آقا ابوترابی شدند از شادی در پوست خود نمی گنجیدند. عراقیها حاج آقا را به آسایشگاه شماره شش بردند.


 بعد از ظهر آن روز بچه ها همگی جمع شدیم و حاج آقا کلی برای ما سخنرانی کرد. در صحبتهایش بچه ها را به صبر و استقامت دعوت کرد و تاکید کرد که سربازان عراقی هم بنده خدا هستند شما به آنها احترام بگذارید حتماً آنها هم به شما احترام می گذارند.


راستش تا آن موقع ما به عراقیها حتی سلام هم نمی کردیم و همیشه با دید دشمن سرسخت به آنها می نگرستیم و انها تشنه وگرسنه احترام بودند مثلاً قانون بود که هر وقت سرباز عراقی را دیدیم باید به پای او بلند شویم که ما سعی می کردیم به هر طریقی این کار را انجام مدهیم فقط اگر کاری با سرباز داشتیم سلام می دادیم که انها خوب می دانستند که ما حتماً یک کاری داریم و جواب مثبت می داد.


یک تکه کلام که بچه ها وقتی سربازها را از فاصله چهل یا پنجاه متری می دیدند می گفتند سوار سیدی و او هم (سرباز عراقی) فکر می کرد سلام کردیم.


روز 15/5/1368 ماموران صلیب سرخ جهانی به کمپ جدیدالتأسیس ما آمدند. من به توسط یکی از بچه ها که به زبان انگلیسی مسلط بود به پیش یکی از ماموران صلیب سرخ رفتیم و ماجرای شهادت عموحسن عزیزی را به او شرح دادیم ولی مامور صلیب در جواب من گفت طبق گزارش سازمان پزشک قانونیدولت عراق علت مرگ اسیر ایرانی بنام حسن عزیزی ایست قلبی بوده است. دوباره من تأکید کردم که عراقیها دروغ گفتند. اولاً او را به شدت کتک زده بودند که اثر کابل و باتوم در بدنش نمایان بود ثانیاً او به علت گرمای شدید مریض شد آب خنک نبود تجهیزات پزشکی اصلاً وجود نداشت شاید اگر یک سرم به او می زدند الآن زنده بود، ثالثاً اگر او را به بیمارستان شهر انتقال می دادند او امروز زنده بود. عراقیها به شما دروغ گفته اند و او گفت جنازه را به ما نشان ندادند، بحث ما حدود نیم ساعت طول کشید ولی بی نتیجه بود. چون شهید عمو حسن عزیزی دیگر پیش خدا بود و من طبق روال همیشه دو عدد نامه از طرف خانواده ام دریافت کردم و شب جواب آنها را نوشتم. ضمناً در نامه خبر شهادت شهید عمو حسن عزیزی را به خانواده ام نوشتم.


آمدن صلیب سرخ این یک حسن خوب را داشت آن خبر فوت پدر یکی از برادران اهل شمال بنام محمدعلی بابانیا که ارایشگر قاطع ما بود باعث شد که ما برای عمو حسن عزیزی مجلس ختم برگزار کنیم چون عراقیها قبلاض اجازه ندادند. با مرحوم حاج سید علی اکبر ابوترابی فر صحبت کردیم و او هم موافقت کرد و گفت آقای بابنیا به توسط ارشد کمپ از عراقیها اجازه بگیر و آن بنده خدا هم رفت واجازه گرفت از قضاء من و آقای بابانیا با هم در آسایشگاه دو بودیم تاریخ دقیق مجلس ختم یادم نیست ولی می دانم که بعد از رفتن صلیب سرخ جهانی مجلس برگزار شد.


 ادامه در صفحه 2


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:17 pm)
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 12 پست ]  برو به صفحه 1, 2  بعدي


مباحث مرتبط
 مباحث   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين پست 
موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. شهر شهیدان میلاجرد به روایت دفاع مقدس

atabaki

3

580

شنبه 31 شهریور 1397, 4:20 am

atabaki نمایش آخرین ارسال

 


چه کسي حاضر است ؟

كاربران آنلاين: بدون كاربران آنلاين


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
MilajerdSoftwareGroup Powered by: M.S.G | base on: phpbb 3.0.12 | Persian translator: Maghsad
phpBB SEO