ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 12 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2
نويسنده پيغام
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:35 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش نهم


آزاده سرافراز علی اتابکی


بعد از امدن حاجی ابوترابی ارشد کمپ و آسایشگاه ها با انتخاب بچه ها تعیین شدند. برادر استوار ارتش سید حبیب الله بنی هاشم اهل شیراز به عنوان ارشد قاطع ما انتخاب شد و ارشد آسایشگاه دو ما هم که قبلاً گفتم برادر آصفی انتخاب شد و دو نفر هم به عنوان انتظامات تعیین شدند که نام یکی از آنها برادر مصطفی حیدریان معروف به جعفر انتخاب شد. سربازان عراقی که جابه جا شدند عامر سیبیلو مسئول قاطع ما و سربازان فاضل ترکمن، صلاح الدین کرد و نزار مسئول فروشگاه در قاطع دو ماندند سرباز دیگر هاشم که یکی دو هفتهاول در قاطع دو بود و به شدیدترین نحو بچه ها را کتک می زد یک روز خودش (هاشم) سه نفر از برادران را هنگام داخل باش گفت شما سه نفر بروید کف دستشویی ها و حمام را با طی تمیز کنید بعد از تمیز کردن سرباز هاشم گفته حالا که لباسهایتان خیس شده بروید دوش بگیرید و لباسهایتان را هم بشوئید این بندگان خدا برادر داریوش تسبیحی اهل تهران و ناصر مستأجران اهل اصفهان و سومی یادم نیست، وقتی اینها از حمام خارج شده بودند گفته بود کجا بودید آنها گفته بودند خودت ما را فرستادی ولی این نانجیب این سه نفر را به روی خاکها خوابانده بود و غلط می داد من از پشت پنجره از برادر مستاجران سوال کردم چه کار می کنید به خنده گفت داریم دوره رنجر می بینیم این بندگان خدا هر چه به سرباز ملعون می گفتند بابا خودت ما را فرستادی ولی او خودش را به نفهمی زده بود و می گفت اصلاً و ابداً. شما چرا به حمام رفتید. هاشم بعد از جند روز به قاطه یک رفت و مسئول آنجا شد.   


مساحت کمپ 17 هر یک از قاطع ها چهار برابرزمین فوتبال بود. آب شور فراوان و زمین بلااستفاده زیاد بود. بچه ها ارشدها با هم شور و مشورت کردند و به این نتیجه رسیدند که زمینهای بلااستفاده زیر کشت سبزیجات ببرند. ارشد قاطع به صلیب سرخ جهانی گفت برای بذر سبزیجات بیاورید ارشد لیست داد و صلیب طبق لیست بذر کاهو انواع سبزیجات ار آوردند و کاشتند و تا تاریخ 30/5/1369 هنوز سبزی داشتیم که ازاد شدیم.


در کمپ شماره هفده به علت جدید التأسیس بودن بیگاری هر چه دلت بخواهد فروان بود عراقیها بلوک و سیمان و ماسه آن هم توسط بچه ها بیرون از کمپ اتاقک و سنگرهای اموزشی را تخریب و بلوکهای آن را در داخل کمپ استفاده می کردیم. در آسایشگاه های کمپ هفده مثل اسایشگاه های کمپ شش و هفت و هشت و نه و ده و سیزده سطل توالت وجود نداشت. واقعاً هم نمی شد درکمپهای قبلی برای هر 50 نفر دو سطل کافی نبود در این کمپ هفده حدوداً بالای صد نفر بودند این که ارشدها با عراقیها صحبت کردند که در هر آسایشگاه دو دستشویی درست کنند و عراقیها قبول کردند و بعد از آن یک حوض دو متری درست کردیم روز عاشورای سال 1368 از هر آسایشگاه چها نفر رفتیم و پشت هر اسایشگاه یک مخزن 2*2*2 کندیم و از گوشه آسایشگاه را سوراخ کردیم و لوله توالت را ره به مخزن زمینی هداست کردیم و هر وقت چاله پر می شد یک تانکر 12 هزار لیتری می امد چاله را تخلیه می کرد.


در کمپ شماره هفده یک مشکل اساسی و زجراور برطرف شد. این در کمپهای شش و هفت و هشت و نه و ده و سیزده بود. در ماه رمضان بعد افطار خیلی از بچه ها دل پیچه می گرفتند و مجبور می شدند بروند دستشویی آنهم داخل قوطی چهار لیتری و صبح که دربها باز می شد باید آن قوطی را می بردند تخلیه می کردند و می شستند و به جای اولش برمی گزدادند ولی در کمپ هفده به لطف خدا در داخل هر آسایشگاه دو باب دستشویی ساختیم. مشکل دومی هم در کمپهای قبلی داشتیم مسئله غذا بود. در کمپهای قبلی ملعونین غذای سه وعده را با هم ساعت چچهار بعد از ظهر می دادند که بعضی وقت ها بامزاج بچه ها سازگاری نمی کرد و اسهال می گرفتند و هر وقت اعتراض می کردیم می گفتند (عراقیها) همین که هست کسی شما را مجبور به روزه گرفتن نکرده است. ولی در کمپ هفده با وجود پربرکت حاج اقا ابوترابی و اخلاص بچه ها عراقی ها قبول کردند که اشپزها ساعت ده شب می رفتند غذای سحر را می پختند و بعد در هنگام سحر می آمدند ظرفهای غذا را می گرفتند و می بردند و با غذا به درب آسایشگاه می آوردند واقعاً بچه های اشپزخانه خالصانه برای رضای خداوند کار می کردند. من همین حالا و از اینجا دست تک تکشان را می بوسم.


در کمپ هفده برعکس کمپهای دیگر که نام بردم اینجا دو وعده چایی از آشپزخانه می گرفتیم و ظهر از اب جوشیده آبگرمنکن برقی بود با آن چایی درست می کردیم چون در اشپزخانه چایی خشک وقتی اضافه می امد آشپزها بدور از چشمان عراقی ها یک چای نیم کیلویی را در لای برنج به آسایشگاه ها می دادند و حتی برادران آشپز غذاهای متنوع هم درست می کردند.


از بیگاری می گفتم، گفتم که آب شیرین در کمپ وجود نداشت لذا بچه ها به عراقیها ساخت یک مخزن زمینی به طول شش متر و عرض چهار و به ارتفاع دو متر را پیشنهاد دادند و انها موافقت کردند. بچه ها سریعاً دست بکار شدند و طی چند روز آن را ساختند. و توسط لوله شش اینچ از آب رودخانه پر می شد و آن آب هم هر هفته یک روز آب قطع بود دلیلش را پرسیدیم گفتند توربین مکنده موتور آب را تمیز می کنند.


بعد از ساختن توالت و حوض در داخل آسایشگاه و مخزن زمینی، عراقیها یک دستگاه دامپر خاکبری به داخل کمپ آوردند و با ان بلوک و ماسه و سیمان به داخل کمپ می اوردیم. یک روز سربازی بنام ولید که اکثراً او بچه ها را جهت بیگاری به بیرون از کمپ می برد. گفت بچه ها در پانصد متری کمپ تعداد زیادی لوله چدنی بیست اینچی ریخته اند بیایید برویم تعدادی از لوله ها را برای هدایت توالت های آسایشگاه ها به بیرون از کمپ بیاوریم ما هم ده الی دوازده نفری رفتیم لوله ها سنگین بود و هر شاخه دوازده متر طول داشت و ما دوازده نفر نتوانستیم روی دست بیاوری مجبور شدیم با ماشین آیفای تدارکات کمپ که سوخت و جیره غذایی می اورد را ببرم و با ان هر سری دو شاخه اوردیم دقیقاً یادم نیست چند شاخه اوردیم ولی توانستیم توالتهای هر شش تا آسایشگاه را به بیرون از کمپ هدایت کنیم بعدها فهمیدیم ان لوله ها مال یک شرکت نفتی بود و قیمت ان لوله ها را به زور از سرباز بیچاره ولید گرفتند. بعد از این بود که قبلاً گفتم بچه ها به فکرکشاورزی افتادندو چون هوای آن منطقه شبیه به هوای خوزستان خودمان بود.


یک روز سرباز عراقی بنام صلاح الدین ده نفر از ما را برای آوردن موزائیک از بیرون کمپ برد و ما هر نفر شش عدد موزائیک 40*40 برداشتیم که بیاوریم ولی سرباز گفت حالا که بیرون آمدیم این نرده اهنی به طول ده را بردارید و مزائیک را به روی نرده بپینید و بردارید ببرید به داخل که لازم می شود. خیلی سنگین بود من همان شب از درد کمر نمی توانستم بخوابم روزها سپری می شد و بچه ها هر کدام سرگرم کاری بودند یکی تفسیر قران، یکی زبان انگلیسی و فرانسوی تدریس می کرد و بقیه یاد می گرفتند و بعضی مشغول بافتن گیوه با نخ جوراب بودند و بعضی ها آلبوم درست می کردند. یکی از بچه های آغاجاری بنام مرتضی امیران به سرباز عراقی می گفت آلبوم می خواهی؟ و او هم می گفت آری! مرتضی می گفت دو متر پارچه ساده و هر رنگی که دوست داری و ده متر مشما ساده و دوازده گلوله نخ از هر رنگی یکی یا دو تا باشد بیاور و سرباز هم می آورد و مرتضی با این نخ و پارچه و مشما چهار تا البوم درست می کرد یکی را می داد به سرباز و سه تا دیگر را به بچه ها می داد. درست کردن آلبوم اول با نخ رنگارنگ حوله و مشمای گوشت یخی و پارچه ای از لباس خودمان با تخته چوب درست می کردیم.


یک مثال است می گویند چوب خدا صدا ندارد و درد خدا دوا ندارد، درباره سرباز ملعون عدنان در کمپ شماره هفت قاطع چهار بگویم چند روزی بود که بهکمپ هفده رسیده بودیم غروب برای امار نشسته بودیم که او با لباس خدماتی سرمه ای رنگ و یک سره پوشیده به داخل آسایشگاه امد و نگاه کرد وقتی برادر عزیرعلی حسین منافی دیده بوسی کرد و چیزهایی گفت که ما آن موقع نفهمیدیم ولی بعداً برادر منافی گفت که سرباز عدنان حالا سرباز مهندسی رزمی ارتش عراق و او عدنان گفته بود گذشته ها گذشته و شما مرا حلال کن چون همانطور که گفتم عدنان ملعون بچه ها و در رأس همه برادر منافی را خیلی اذیت کرده بود. حالا عدنان در قسمت خدماتی مهندسی ارتش عراق از کرده خود پشیمان شده بود و به برادر منافی گفته بود هرکاری یا مشگلی داسی به من (عدنان) بگو، همانطور که گفتم او (عدنان) لباس خدماتی پوشیده بود و دولت عراق آنقدر ذلیل و درمانده شد بود که لباس زرد مخصوص اسرا را نمی توانست تهیه کند مجبور شده بود لباس خدماتی یکسره به اسرا داده بود و سرباز عدنان هم از همین لباسها پوشیده بود فقط کلاه کج قرمز رنگ و پوتین او را از اسرا جدا کرده بود.


حدود ده الی پانزده روز پس از ورود ما به کمپ شماره هفدهد می گذشت که سرباز عدنان غروب هنگام خروج از قاطع دو ما در کمپ هفده نگهبان دو درب به او ایست می دهد چون کلاه قرمز رنگش را به سرش نگذاشته بود و خیلی خاطر جمع به طرف درب حرکت می کند و به ایست نگهبان اعتنایی نمی کند در آن هنگام نگهبان با اسلحه کلاش او را به رگبار گلوله اتشین می بندد و بچه های آشپزخانه این صحنه را دیده بودند وقتی که غروب به داخل آسایشگاه آمدند برادر مهدی جابری مرا صدا زد و گفت عدنان کشته شد عاقبت مرگ عدنان در کمپ شماره هفده اتفاق افتاد و بچه های قدیمی کمپ هفت اثر دعاهای خود را دیدند. برادران آشپز قاطع دو ما عبارت بودند از بسیجی حاج اصغر تهرانی، مهدی جابری، محمد لاز ستاره، مسعود هزاوه ای، سید محمد حسینی، حمید چربگو، بهادر قادری، علی یاری.


در زورهای اخر شهریور سال 1368 بود یکی از بچه های همدان یک بغچه کوچکی را آورد و به من تحویل داد گفت اینها چند عدد جانماز و یک عدد دشداشه (پیراهن بلند عربی) سفید رنگ و یک جلد کلام الله مجید بود مال شهید عمو حسن عزیزی است ما تازه فهمیدیم که شما همشهری عمو حسن عزیزی هستی و آنها را تحویل گرفتم در آن لحظه یکی از سربازان ملعون عراقی بنام سعید آنها را از دست من گرفت و می برد که من داد و فریاد زدم اینها مال من نیست و مال فلانی است که به رحمت خدا رفته است، اصلاً سرباز عراقی سعید به دور از انسانیت بود و معلوم نبود در کجا پرورش یافته بود او حمار به تمام معنا بود بالاخره آنها را از دست آن یابو صفت پس گرفتم و نگهداشتم تا در مورخه 11/8/68 وقتی مامور صلیب سرخ جهانی امد به انها تحویل دادم و آنها هم به دست خانواده شهید عمو حسن عزیزی رساندند.


در همه کار آسایشگاه مانند جارو کردن و طی کشیدن کف آسایشگاه و گرفتن غذا و شستن ظروف غذا نوبتی بود و نفرات آسایشگاه به گروههای ده نفره تقسیم شده بودند یک روز در اواخر مهر ماه سال 1368 بود امدیم صبحانه بخوریم به یک گروه قاشق نرسید و افراد ان گروه سر به سر گروه مسئول (شهردار) می گذاشتند و می گفتند آی شل و ول یا تنبل البته گفتم همه اش شوخی بود چون تعدادی از قاشقها دسته شکسته بودند بعضی زودتر می آمدند و به ده عدد قاشق سالم را برمی داشتند. یکباره من به بالای سر ان گروهی که قاشق نداشت نگاه کردم دیدم بالای سر انها یک تاقچه که از تخته درست کرده بود روی ان یک عدد لیوان پر از قاشق است، حالا نگو یکی از افراد گروه قبلاً امده قاشق برداشته ولی یادش رفته بود به سر سفره بیاورد من بلند شدم و با صدای بلند گفتم برادران ساکت، همه ساکت شدند و گفتم نگاه کنید گروهی که متلک می گفت قبلاً قاشق برداشته ولی یادش نیست وقتی کل نود نفر قاشقها را دیدن همگی با هم برای ان گروه هو کشیدند با این صدای بلند نگهبانان دستپاچه شده بودند و همان سرباز فاظل امد و درب اسایشگاه دو ما را بست و گفت تا نگوئید چه شده درب را باز نمی کنم ما هم گفتیم پیزی جز خنده بلند و ما نود نفر با هم خندیدیم. ارشد قاطع آمد ماجرا را پرسید و ارشد ما هم گفت هیچی به خاطر قاشقبچه ها به شوخی هو کشیدند ارشد قاطع رفت و بعد با همان سرباز فاضل آمد درب را بزا کرد و گفت چرا راستش را نمی گوئید در این هنگام من بلند شدم به سرباز عراقی گفتم مملکت شما چند تا قانون دارد من پارسال شب عاشورا در کمپ هفت گریه کردم مرا زدند و اینجا خندیدم باز شما می خواهید مرا بزنید در این لحظه ارشد کمپ گفت جریان از این قرار بوده است سرباز ملعون خندید قائله ختم به خیر شد .


اواخر آذرماه 1368 بود من به ارشد قاطع گفتم دوست دارم به قاطع یک بروم اگر ان طرف کسی خواست مرا جابجا کن. اخرین روزهای آذر ماه ساعت دو بعد از ظهر یک روز ارشد قاطع آمد گفت بیا فعلاً برو آسایشگاه شش چون حاج ابوترابی موقتاً برای یک ماه به قاطع یک رفته من در آسایشگاه شش یک ماه ماندم پس از اینکه حاج آقا به جای خودش بازگشت من به آسایشگاه پنج نقل مکان کردم و تا آخر اسارت در آسایشگاه پنج ماندم. روزهای تلخ و شیرین می گذشت شب عید سال 1369 فرارسید تحویل سال نو در بین ساعت 4:30 الی 5 صبح بود همه بیدار بودیم عده ای قران می خواندند و عده ای نماز می خواندند. من نزدیکای تحویل سال خوابیدم و بچه ها هر چه گفتند نخواب من قبول نکردم گفتم چند سال است که بیدار می مانم ولی هنوز اسیر هستم. راستی راستی خدا صدای مرا شنید و عید سال آینده در کنار خانواده ام بودم. روز عید نوروز بچه های قاطع یک را به قاطع دو آوردند و ناهار را با هم خوردیم آن روز تاریخی شد. بچه های قاطع یک به قاطعشان رفتند.


 دقیقاً یادم نیست ولی خیلی زود گذشت ماه رمضان از راه رسید اکثریت بچه ها روزه می گرفتند مگر عده قلیلی که بخاطر بیماری دیگر واقعاً توان نداشتند روزه شان را می خوردند. در ماه مبارک رمضان اکثر بچه ها قران ختم می کردند و تعداد کمی هم از تلویزیون که قران پخش می شد کی خواندند و ماه رمضان سال 1369 هم تمام شد و روز عید فطر ما بچه های قاطع دو به قاطع یک رفتیم. دیگر این عید فطر مشکلی وجود نداشت چون سالها قبل عده ای می گفتند ما ایرانی هستیم و با ایران عید فطر می گیریم ولی امسال که حاج اقا ایوترابی پیش ما بود گفت هر کجای کره خاکی باشید باید با مردم همان جا عید فطر بگیری.


یک مطلبی را باید می نوشتم که مر بوط به قبل از عید نوروز می باشد که یادم نبود. زمستان سال 1368 طی دو الی سه نوبت تعدادی اسیر آوردند. چند روز بعد معلوم شد این افراد تابستان سال 1368 به سازمان مجاهدین (منافقین) پناهنده شده بودند که به اصطلاح زودتر به ایران بیایند که بعداً فهمیده بودند که زهی خیال باطل و دوباره به کمپ اسرا و به دامان بچه های حزب اللهی پناه اوردند که یکی از آنها بیژن مستفید ارشد قاطع دو کمپ نه در سال 1364 و 1365 بود و تعدادی از نیروهای کموله کردستان که عراق اسیرشان کرده بود و در بین اسرای ایرانی نگهداری می شدند، دیده شد که پس از آزادی نمی دانم حکومت اسلامی چگونه با آنها برخورد کرد.


می گفتم بعد از عید فطر عراقیها تصمیم گرفتند که پشت سیم خاردار در اطراف کمپ اتاقهای پاسدارخانه درست بکنند ماسه و سیمان و بلوک آوردند و حاج عباس جعفری اهل اصفهان بنا بود و کارگرها تعدادی از بچه های اسیر که نوبتی می رفتند و کار می کردند ولی بدون مزد و اجرت کار می کردند. در اطراف کمپ اب که نبود تانکر هزار لیتر گذاشته بودند و با ماشین تانکردار پر می کردند.


سرباز راننده تانکر اب رسان بجای اینکه برود آب را از رودخانه یا آب لوله کشی پادگان بیاورد نگو که اب فاظلاب پادگان را آورده بود ما اول اطلاع نداشتیم به همین علت خیلی از بچه ها اسهال گرفتند و مریض شدند. در یکی از روزها دقیق تاریخ آن یادم نیست یک اتفاق غم انگیز در قاطع رخ داد، عراقیها به خاطر اینکه مبادا بچه ها این افرادی که از سازمان منافقین برگشته بودن را اذیت یا شاید بکشند آنها را به آسایشگاه شش که حاج اقا ابوترابی هم انجا بود برده بودند. در یکی از روزها که حدود چهل یا چهل و پنج روز قبل آزادی در سال 1369 یکی از برادران بسیجی بنام محمود امجدیان هشت سال اسارت کشیده اهل کرمانشاه با یکی از همان افراد برگشته از منافقین که از نیرهای کموله هم بود نزاع می کنند و تمام می شود برادر امجدیان ورزشکار بود همان روز بعد از دعوا به حمام می رود تا یک دوش بگیرد هنگام برگشتن از حمام آن کرد کموله بدطینت و کینه توز با یک درفش کفشدوز به قلب برادر امجدیان فروکرد و او در جا جان به جان افرین تسلیم گفت. عراقیها این ملعون خبیث که رحیم نام داشت را کتک زده بودند و دستهایش را به بدنش طناب پیچ کرده بودند و افسارش را گرفته و مثل سگ در داخل کمپ می چرخاندند و به زندان انداختند و از سرنوشت این ملعون دیگر خبر ندارم.


بله می گفتم، بچه ها بخاطر آن آب فاضلاب اسهال گرفتند و مریض شدند من هم به علت بلند کردن دوازده عدد بلوک سیمانی توپر با برادر حاج محمود آزموده اهل آستانه اشرفیه گیلان هم اسهال گرفتم و هم کمردرد که هنوز همراه من است. بیماری من طوری شدید شد کهمرا به بهداری قاطع بردند و چند روزی بستری کردند.


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:17 pm)
 موضوع پست: Re: روایت ۵۶ ماه سخت و طاقت فرسا در اردوگاه های رژیم بعث عراق
پستارسال شده در: شنبه 27 مرداد 1397, 4:36 am 
مدیر کل تالار
مدیر کل تالار
نماد کاربر
آفلاين
تاريخ عضويت:چهارشنبه 1 دی 1389, 10:09 am
پست ها :
4564 پست
محل سکونت:
تهران
تشکر کرده اید:
11635 مرتبه
تشکر شده:
13089 مرتبه در 2772 پست ها

محل تولد: میلاجرد

بخش دهم


آزاده سرافراز علی اتابکی


آزاده علی اتابکی و جانباز حاج نبی الله غریبی


یک روز غروب مرحوم حاج اقا ابوترابی به همراه ارشد قاطع و یک ستوان دوم اطلاعاتی عراقی بنام حسن به داخل بهداری امدند و ا زمن عیادت کردند. یکدفعه ستوان عراقی به حاج آقا گفت به زودی خبر خوشی می رسد، فردای آن شب طبق معمول روزنامه آمد و در تیتر اول زده بود دیشب گروهی ناشناس در کویت کودتا کردند و امیر کویت به عربستان صعودی گریخت. یکی دو روزی گذشت و معلوم شد ارتش عراق به کویت حمله کرده و کشور کوچک کویت را بطور کامل اشغال کرده است و صدام در جواب اینکه چرا کویت را اشغال کردید گفته بود در زمان جنگ ایران و عراق همه کشورهای عربی از جمله کویت به ما کمک کردند که من حکومت ایران را ساقط کنم ولی حالا که جنگ با ایران تمام شده می گویند آن کمک ها قرض بوده  و باید پس بدهی و من می گویم من به گفته شما و بخاطر شما به ایران حمله کرده ام وقتی ما این خبرها را خواندیم از مرحوم حاج اقا ابوترابی سوال کردیم این خبر چه چیز را می رساند که آن مرحوم فرمود عَدُّو شود سبب خیر اگر خدا بخواهد.


من از درمانگاه ترخیص شدم و چون مریض بودم رفتم داخل آسایشگاه و دروسط آسایشگاه زیر پنکه سقفی خوابیدم تقریباً نیم ساعتی گذشته بود که با سر وصدا و خوشحالی بچه ها که به در و دیوار می کوبیدند بیدار شدم و برادر اصغر ابراهیمی اهل اصفهان امد و ملحف را زا روی من برداشت و گفت برخیز که آزادی فرارسید من چون مریض حال بودم زیاد اهمیت ندادم فقط بلند شدم و امدم بغل دیوار سر جایم نشستم هنوز منگ خواب بودم از بغل دستی من برادر حبیب اله حسن ابادی اهل یزد پرسیدم چه خبر شده؟ گفت رادیو عراق اعلام کرده رئیس جمهور عراق به آقای هاشمی رفسنجانی نامه نوشته و گفته من شرایط شما مبنی بر قبول قرارداد 1975 الجزایر را اعلام کرده و تاریخ تبادل اسرا از مورخه 26/5/1369 است در همین لحظه معاون ارشد آسایشگاه اعلام کرده به خاطر این خبر خوش یک چایی میان وعده برایتان درست می کنم، بچه ها تلویزیون را روشن کردند دیدیم موزیک شادی پخش می کنند. چند لحظه بعد خبرنگار امد و خبرهای رادیو عراق را دوباره تکرار کرد ان روز تاریخ 20/5/1369 بود.


یعنی هنوز شش روز به تبادل مانده بود بچه دست بکار شدند ا رهمدیگر ادرس و شماره تلفن می گرفتند و چیزی به عنوان یادگاری درست می کردند من قبلاً از دوستم مرتضی امیران نخ ومشمبا و پارچه گرفته و آلبوم درست کرده بودم که هنوز موجود اس. دو یا سه روز بعد از اعلام تبادل اسرا عراقیها یک دست لباس نظامی آستینکوتاه و یک جفت کفش آوردند و به همه دادند و گفتند شما باید هنگام تبادل اسرا اینها را بپوشید.


لباسها و کفشها در سایزهای مختلف بود بچه ها با هم دیگر عوض بدل می کردند و بعضی ها هم کشاد با دست تنگ کردند. عراقیها گفتند اولین کمپ شما می روید به ایران.


ما هم منتظر بودیم تا کی شب 26/5/1369 فرا می رسد. بالاخره شب 26 مرداد ماه فرا رسید یکی از نگهبانها به پشت آمد و گفت این کمپ اول نمی رود چون خبر رسید که اولین کمپ از موصل رفتند وقتی این خبر را شنیدیم گفتیم دیگر ما را آزاد نمی کنند چون به یاد روزهای اول ورود به کمپ هفده افتادیم که فشار مضاعف و اذیت و آزار می کردند.


پرسیدیم دلیل این فشار کتک چیست؟ عراقیها گفتند همه شما دجال هستید و ما شما را به اینجا اوردیم تا بکشیم. من و اکثر بچه ها گفتیم شاید ما ها را نگهدارند تا بعداً با بعثیها تبادل کنند و باز می گفتیم به خدا توکل کنیم. دو یا سه روز تبادل شروع شده بود سرباز گماشته سرگرد فرمانده کمپ به قاطع امد و به یکی از بچه ها گفت خوشا به حالتان که الآن می روید پیش خانوادتان ولی ما بدبخت حالا باید به جنگ کویت برویم.


تبادل در روز بیست وششم مرداد ماه سال 1369 شروع شد تا روز سوم شهریور قاطع یک کمپ هفده و تا سه آسایشگاه از قاطه دو را بردند تبادل کردند.


روز چهارم شهریور ماه 1369 ساعت شش صبح دو تا سرباز عراقی و دو تا مامور صلیب سرخ جهانی درب آسایشگاه ما را باز کردند و گفتند یکی یکی بیائید بیرونیکی از ماموران صلیب زند بود از هر نفر می پرسید ایران می ری ما می گفتیم آری و او یک مهر به روی کارت شناسایی ما می زد.


از کمپ شماره هفده و قاطع دو که من بودم همه امدند به ایران فقط یک نفر آن هم از آسایشگاه یک بود که من شناختی درباره ان نداشتم او مانده بود.


وقتی همه کارتها را مهر زدند عراقیهای ملعون درب اسایشگاه ها را بستند و تا ظهر در محوطه قدم می زدیم و هی می پرسیدیم اتوبوسها کی می ایند و می گفتند تو راه هستند. یکی از سربازان عراقی بنام سونای کرد بود او فردی خبیث و ملعون بی شعور تمام معنا بود ما که در محوطه نشسته بودیم امد وسایلهای شخصی بچه ها را م یگرفت و دشمنی و کینه و شقاوت خود را حتی در لحظات آخر هم نتوانست پنهان نگهدارد. وقتی از درب کمپ خارج می شدیم همین سرباز عراقی سونای چشمانش مثل کاسه خون شده بود ولی بچه ها در لحظه آخر هم حقانین شیعه بودن را به اثبات رساندند.


ساعت دور و بر یک بعد از ظهر بود اتوبوسها رسیدند ما براه افتادیم که برویم بیرون از کمپ سوار شویم وقتی از کمپ خارج می شدیم سرباز سونای دم درب ایستاده بود و چشمانش مثل کاسه خون بود. لازم بذکر است که سه نفر از بچه های قاطع ما را به قاطع یک بردند چون حدود یکصد نفر هم از کمپهای دیگر آورده بودند این افراد را سه ماه بعد از ما ازاد کردند.


می گفتم بچه وقتی از کمپ خارج می شدند با همان سرباز سونای هم خداحافظی کردند و ما سوار اتوبوس شدیم. اتوبوسها ساعت یک بعد از ظهر شاید کمی بیشتر حرکت کردند در بین راه اتوبوسها از داخل بعضی روستاها عبور می کردند مردم دست تکان می دادند و می گفتند فی امان الله و ما هم جواب می دادیم مثلاً خودکار یا مسواک نو که استفاده نکرده بودیم را از شیشه اتوبوس برای انها پرتاب می کردیم و انها بر می داشتند. یک پسربچه شش یا هفت ساله را دیدیم سطل الومینیومی که مادرش تا نصفه آب پر کرده تا خنک شود و شب بخورند و این بچه طفل معصوم آن سطل نیمه یخ زده را آورد بچه ها خوردند بعد اتوبوس حرکت کرد.


در دلمان آشوب به پا بود با خود می گفتیم خدایا خواب هستیم یا بیدار من تاریخ را و لحظه به لحظه یادداشت کردم لحظه ای که می خواستم از اتوبوس پیاده شوم تاریخ آزادی 4-6/1369 زدم و اسارت را 16/10/1364 من اصلاً فکر استقبال نبودم و فکر نمی کردم که با آن شور و شوق از من استقبال کنند من پیش خودم فکر می کردم حالا آزاد شدیم حتماً تا شهرمان اراک ما را می رسانند و می گویند هر کس به خانه خودش برود، ولی وقتی سر مرز خسروی از اتوبوس عراق پیاده شدم مسئولین می گفتند زود سوار اتوبوس شوید سوار اتوبوس ایرانی شدیم احساس کردم از جای بسیار گرمی به یک اتاق کولردار وارد شدم با اینکه شب بود احسال کردم از تاریکی به روشنایی وارد شدم آن شب در پادگان الله اکبر گیلان غرب خوابیدیم صبح بعد از نماز اعلام کردند بچه های استان های تهران، مرکزی و چند تای دیگر را خواند و گفت مثلاً فلان اتوبوس را سوار شوند ما که حدود سیصد نفر بودیم حدود یکصد نفر با هوای چارتر به تهران آمدیم در فرودگاه مهرآباد با گروه موزیک ارتش از ما استقبال کردند به پادگان قصر فیروزه آوردند در پادگان به هر نفر یک دست کت و شلوار و دو تا پیراهن و یک دست لباس بسیجی و کفش و یک عدد ساک دادند.


 سه روز در قرنطینه بودیم بعد از سه روز ما بچه های اراک، قم، ساوه با یک اتوبوس ساعت دو بعد از ظهر از تهران به قم حرکت کردیم و ساعت چهار بعد از ظهر بچه های قم پیاده شدند ساعت 5:30 بعد از ظهر بچه های ساوه پیاده شدند و بعد به سوی اراک حرکت کردیم و ساعت 8 یا 8:30 به اراک رسیدیم و مقر تحویل اسرا به خانواده ها در دانشگاه عالی علوم اراک بود.


اتوبوس در داخل شهر اراک به سمت دانشگاه عالی علوم می رفت که من یکی از دوستان قدیمی خودم را دیدیم و از پنجره اتوبوس با هم روبوسی کردیم و به او گفتم محمد در اراک بودی؟ گفت نه بابا یک اتوبوس پر از جمعیت از میلاجرد به استقبال تو امدیم تا تو را به میلاجرد ببریم. که حدود یکصد کیلو با اراک فاصله دارد.


نا گفته نماند دقیقاً یادم نیست بچه های اراک و ساوه و قم چند نفر بودیم ولی مسئول ما در ان اتوبوس از تهران تا اخرین شهر به عهده یک برادر درجه دار بود.


طبق لیست اسامی را می خواند و به یکی از خانواده ی اسیر یا بستگانش تحویل می داد نوبت من شد حاج فتح اله اتابکی پسرعموی پدرم مرا تحویل گرفت و با اتوبوس مرحوم حاج روح الله آقا محمدی که وسط آن پر از جمعیت بود حرکت کرد و ساعت حدوداً نه شب از اراک حرکت کردیم و ساعت 10:15 شب به اول شهر میلاجرد رسیدیم من دیدم همه مردم شریف میلاجرد در اول شهر میلاجرد به استقبال بنده آمدند.من واقعاً تعجب کرده و خوشحال شدم. غیر از تعجب و خوشحالی، بیشتر شرمنده شدم چرا که پیش خودم فکر کردم من چه کسی هستم؟ آیا من سزاوار این استقبال ده هزار نفری هستم. مگر چه کسی شدم  که دوستان و همه مردم میلاجرد به دیدن من آمدند.


اینکه من چه کسی هستم و کی و چه شدم چه کسی به حرفها گوش می داد بخاطر ازدیاد جمعیت اتوبوس مسیر ده دقیقه را یک ساعت و نیم طی کرد. در طول مسیر بچه های حوزه مقاومت بسیج میلاجرد هر از گاهی چند تا تیر شلیک می کردند.


اولین قربانی را در زیر پای من مرحوم حاج نادعلی اسدی سربرید که ایشان پدر شهید هم است. دومین قربانی چهار برادر پسرعموی پدرم بودند که یک گوساله سربریدند. دو یا سه تا گوسفند دیگر هم سربریدند و مرحوک پدرم یک گوساله سربرید.


 من زیاد سرحال نبودم. قبلاض که گفتم قبل از آزادی مریض بودم بالاخره ساعت دوازده شب مرخه 8/6/1369 بهخانه پدرم رسیدم و آن شب یادم نیست اصلاً چه شد و چطور خوابیدم و صبح شد مرحوم پدرم با یکی از همسایه های دیوار به دیوار درباره جا صحبت می کرد و آن بنده خدا چهار باب اتاق دوازده متری تو در تو در اختیار ما گذاشت همه مردم میلاجرد و دور  اطراف میلاجرد و اقوام و خویشاوندان از همه جای ایران آمدند به دیدن من و به پدر تبرک می گفتند، بعد از ظهر آن روز پدرم به بچه های حوزه مقاومت میلاجرد گفت با ماشین بلندگودار در خیابانها و کوچه های میلاجرد اعلام کنید فردا ظهر به یمن آزادی پسرم می خواهم ولیمه بدهم و انجام داد مردم هم خوب استقبال کردند و قربانیهایی که سربریدند کنار شش یا هفت راس گوسفند قربانی را نکشتند بلکه زنده آوردند و به طویله پدرم انداختند.


من تا عمر دارم شرمنده ملت شریف و فهیم بخاطر آن استقبال پر شور و حال هستم.                                                                                       


_________________


بالا
 مشخصات ارسال پيغام خصوصي E-mail  
کاربران زیر از شما کاربر محترم atabaki به خاطر این پست تشکر کرده اند
akbarabadi (سه شنبه 30 مرداد 1397, 3:17 pm)
نمايش پست ها از پيشين:  مرتب سازي بر اساس  
ارسال مبحث جديد پاسخ به مبحث  [ 12 پست ]  برو به صفحه قبلي  1, 2


مباحث مرتبط
 مباحث   نويسنده   پاسخ ها   بازديدها   آخرين پست 
موضوع ناخوانده دیگری در این انجمن موجود نیست. شهر شهیدان میلاجرد به روایت دفاع مقدس

atabaki

3

570

شنبه 31 شهریور 1397, 4:20 am

atabaki نمایش آخرین ارسال

 


چه کسي حاضر است ؟

كاربران آنلاين: بدون كاربران آنلاين


شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
News News Site map Site map SitemapIndex SitemapIndex RSS Feed RSS Feed Channel list Channel list
MilajerdSoftwareGroup Powered by: M.S.G | base on: phpbb 3.0.12 | Persian translator: Maghsad
phpBB SEO