تالار گفتمان شهر میلاجرد
http://milajerd.com/forum/

خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...
http://milajerd.com/forum/viewtopic.php?f=100&t=7273
صفحه 1 از 1

نويسنده:  paeez [ دوشنبه 3 تیر 1392, 12:19 pm ]
موضوع پست:  خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...

خدایا چند وقتی میشه که باهات صحبت نکردم. دارم احساس میکنم که دیگه داری کم کم منو به حال زار خودم رها میکنی. دیگه دستمو نمیگیری وقتی دارم میافتم. دیگه بهم ندا نمیدی وقتی دارم اشتباه میرم.

خدایا دیگه روم نمیشه آرزویی داشته باشم. خدا جون دیگه این دلم واقعا خسته شده دیگه نمی خوام گناه کنم. خدا جون از این که انقدر توبه کردم پشیمانم...! خدا جون دلم میخواد فقط یک بار دیگه توبه کنم و بس. خدا جون دلم می خواد مردم رو بشناسم. دلم می خواد خوبی کنم خوب باشم هرچند که مردم و اطرافیانم با من سرد باشن یا نپذیرن.

خدایا این قدرت تحمل رو به من بده که از خوبی کردن بی پاسخ خسته نشم دوست دارم خوب باشم... دیگه فقط به خاطر تو نه به خاطر آدمها...

خداجون چند وقتیه که دعا میخونم اشکم خیلی کم در میاد خدایا روتو از این بنده حقیرت برنگردون که من خیلی محتاجم...به بزرگیت ببخش منو. کمکم کن خدا.

خیلی وقته مهدی فاطمه رو از ته دل صدا نزدم. خیلی وقته دچار روزمرگی شدم. خیلی وقته جمله هام کوتاه شدن. خیلی وقته دست دلم خالی شده. خیلی وقته با اینکه دوستای جدید و آدمهای جدید دورو برم اومدن ولی بیشتر دارم احساس تنهایی میکنم. خیلی وقته باهات خلوت درست و حسابی نکردم. خیلی وقته دلم برات تنگ نشده بود. خیلی وقته تو هم منو دعوت نمی کردی. خدا جون خیلی وقت بود که دلم تنگ میشد پیشت نمی اومدم.خیلی وقته که نه تو برام وقتی برای مناجات میذاری نه من دلی برای خودت تسلیم میکنم.

خیلی وقته اینجا شلوغ شده ولی تنهام آره دیگه دوست ندارم این وضعیت رو باید برگردم دوباره به همون روال همیشگی که گمش کردم... اینکه همه چیز برای تو و فقط به خاطر تو

میدونم دستم رو میگیری دوباره. منم میخوام نیتم رو برات خالص کنم تا تو هم به هرچی من لیاقتش رو دارم و هر چیز که لیاقت منو داره برسونی.

خدایا از مادیات نجاتم بده که دارم توشون غرق میشم. هرچی دست و پا میزنم بیشتر توش فرو میرم خدایا گفتارم رو دوباره خوشبو بگردان و دلنشین. دوباره مرا یاد بده که بیشتر سکوت کنم تا حرف بزنم آنقدر که از سکوت آموختم از دیدن و شنیدن نیاموختم.

خدای من به حق این روز عزیز که تولد عزیزترین انسان روی زمینه به حق این عید مبارک به حق این آقای عزیز که سرور عالم و هستی و زمانه دلم رو دوباره ساده و پاک و مخلص فقط و فقط و فقط برای خودت و عزیزان خودت قرار میدم تا ایندفعه خودت نظری بر دلم بکنی دیگه خسته شدم از بس با واسطه باهات حرف زدم. واسطه هات هم دیگه تحویلم نمیگیرند...

خدایا به من آرامش روحانی بده که دلم بدجور آشوب و غم داره...

آمین یا رب العالمین.

خداجون صدام بزن...


نويسنده:  farzam [ دوشنبه 3 تیر 1392, 12:46 pm ]
موضوع پست:  Re: خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...


عالي بود ...


نويسنده:  faryad [ دوشنبه 3 تیر 1392, 5:37 pm ]
موضوع پست:  Re: خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...

پاییز جدا اینا حرف خودت بود؟!ترشی مصرف نکن!


نويسنده:  paeez [ سه شنبه 4 تیر 1392, 6:28 am ]
موضوع پست:  Re: خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...

نه فریاداینارومن ننوشتم ولی اونی که نوشته حرف دلش بامن یکی بوده


نويسنده:  hadi asheri [ سه شنبه 4 تیر 1392, 8:04 am ]
موضوع پست:  Re: خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...

خدایا چراااااا؟همیشه باهات با کنایه حرف میزنم ولی بازم هوامو داری؟موضوع چیه؟میگن اگه انسان بدونه خداوند چقدر دوستش داره اصلا فکر گناه به سرش خطور نمیکنه.خدایا خیلی وقته از ته دل نگفتم دوست دارم.ولی هر روز به من میفهمونی که از رگ گردن به من نزدیک تری؟؟؟چقدر نمک نشناسم.خدایا خیلی دوستت دارم وقتی به من با نشانه فهموندی چقدر ارزش دارم و نباید تو راه گناه برم.وقتی فکرمیکنم به حکمت اتفاق هایی که برام افتادن میبینم چقدر موضوع پیچیده تر و در عین حال ساده است.میخواهم ساده باشم در عین حال پیچیده.بارپروردگارا این قدرت را به من عطا کن.خدایا قدرت همت من را در راه شناخت خودم تمدید کن.خداوندا همیشه کارم شده که موقعی که مشکل دارم بگم خدایا.نشده که کارایی که تو ازم خواستی رو به نحو احسنت انجام بدم.ولی بازم به خاسته هام جواب میدی؟؟خداوندا به این موضوع پی بردم که تو مشکلاتم خیلی شناختمت مثل یه رفیقی بودی که تو بد ترین شرایط رهام نکردی.خدایا برای شناختت عظیم ترین درد ها را به قلبم سرازیر کن،تو راحتی هایادم میره چی بودمو چی هستم،خودمو گم میکنم.خداوندا شکرت که با نخ هایی که بمن دادی باعث شدی اطرافیانم رو بهتر بشناسم.خدایا هر چند گناهکارم ولی نمیدونم چرا اینقدر راحتم باهات و میتونم باهات دردو دل کنم.و آخرین خاسته ام از درگاهت اینه که قبل از این که بمیرم برای جامعه خودم مسمر ثمر باشم و اینو همین امسال فهمیدم که بی خودی به دنیا نیومدم. پس کمک های همیشگی ات رو از من دریغ نکن....اخیییییییییییییییش وقتی با خدا حرف میزنی خیلی سبک میشی.یه درد 50 ساله انگار ازت برداشته شده.خدایا شکرت


نويسنده:  faryad [ سه شنبه 4 تیر 1392, 10:12 am ]
موضوع پست:  Re: خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...

کلا کار دل است این کارها


حافظا..............ا


نويسنده:  sahar baran [ چهارشنبه 5 تیر 1392, 7:20 am ]
موضوع پست:  Re: خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...

گرفته غم گریبانم خدايا
من از این غم گریزانم خدايا

یکی در دل برای من نمانده
چرا امشب پریشانم خدايا


برای که بنالم من ز سینه
دل پر خون که خواهانم خدايا


قلم با دل در این دفتر نویسم
شدند تنها رفیقانم خدایا

منم دیگر شبی با غم نخواهم
به لطف خود بمیرانم خدایا


نويسنده:  sahar baran [ چهارشنبه 5 تیر 1392, 7:58 am ]
موضوع پست:  Re: خدایـــــــــــا...!بازم اومدم باهات حرف بزنم...


...


 


گـــفتم:خدایا از همه دلــــگیرم گفت:حتی ازمن؟


 


گـفتم:خدایا دلم را ربوده اند گفت:حتی پیش از من؟


 


گـــفتم:خدایا چقدر دوری گفت:تویا من؟


 


گــــفتم:خدایا تنـها ترینم گفت:پس من؟


 


گـــفتم:خدایاکمک خواستم گفت:ازغیر از من؟


 


گــفتم:خدایا دوستت دارم گفت: پیش از من؟


 


گـــفتم:خدایا اینقدرنگو من گفت:مـــــن تو ام تو مـــــــــن؟


صفحه 1 از 1 ساعت سایت بر اساسUTC + 3:30 ساعت تنظیم شده است
Powered by phpBB © 2000, 2002, 2005, 2007 phpBB Group
http://www.phpbb.com/